سفالينه
May 2004  
June 2004  
July 2004  
August 2004  
September 2004  
November 2004  
December 2004  
January 2005  
February 2005  
March 2005  
April 2005  
May 2005  
June 2005  
July 2005  
August 2005  
September 2005  
November 2005  
December 2005  
January 2006  
February 2006  
March 2006  
April 2006  
May 2006  
June 2006  
July 2006  
August 2006  
September 2006  
October 2006  
November 2006  
December 2006  
January 2007  
February 2007  
March 2007  
April 2007  
May 2007  
June 2007  
July 2007  
August 2007  
September 2007  
October 2007  
November 2007  
December 2007  
January 2008  
February 2008  
March 2008  
April 2008  
May 2008  
June 2008  
July 2008  
August 2008  
September 2008  
October 2008  
November 2008  
January 2009  
February 2009  
May 2009  
June 2009  
September 2009  
October 2009  
November 2009  
     Thursday، November 12، 2009  

یعنی ممکنه برادری رو که سال ۶۷ ازش تو فرودگاه استانبول خداحافظی کردم، سال ۸۸ تو فرودگاه اوکلند ببینم؟

طفلک اون روز کذایی تو فرودگاه استانبول چقدر بهم باج داد که گریه زاری نکنم و اشک همه رو درنیارم. برام ساندویچ تست خرید. بادکنک خرید. بغلم کرد از پشت شیشه هواپیماها رو نشونم داد. من دست آخر کار خودم رو کردم. وقت خداحافظی اینقدر گریه کردم که مامان و بابا و خودش و خواهرها که هیچی، اشک چندتا از مسافرها هم دراومد.

خدایی اون روز به مخیله کی خطور می کرد که دیدار بعدی ما ۲۱ سال طول بکشه. اونم این سر دنیا. من اون موقع می دونستم نیوزیلند کجاست. دوسال قبلش، سوغات سفر مشهد برام یه کره زمین آورده بود. هنوز دارمش با نقشه اتحاد جماهیر شوروی و یوگسلاوی و آلمان شرقی و غربی. بعدها هروقت دعوام می کردن کره مو می آوردم می ذاشتم جلوشون. نیوزیلند رو نشون می دادم و می گفتم وقتی بزرگ شدم می رم اینجا. اینقدر دوره که دست هیچ کدومتون دیگه بهم نمی رسه دعوام کنین!

خب حالا اینجام! دستت بهم برسه داداشی. به اندازه ۲۱ سال دوری دلتنگتم. دلم رو نشکن و بیا.

پی نوشت: نمی یاد ):

پی نوشت بعدی: شیطونه می گه تو همین بلاگستونی که اینقدر توش خودسانسوری می کنم پته تو بریزم رو آب. تو شش سالی که پیش هم بودیم بامرام بودی. تنها کسی تو خونه بودی که با من مطابق با سنم رفتار می کردی. تنها کسی که باهام موش و گربه بازی می کرد تو بودی. تو یادم دادی چطوری از عرض خیابون رد بشم. یادم دادی حد خودم رو بشناسم یادته؟ یادم داده بودی ازت بپرسم داداشی جدی هستی یا شوخی؟ اگر می گفتی شوخی هستم وقت بازی بود. اگر جدی بودی باید خانم می شدم و سربه سرت نمی ذاشتم. هیچ وقت یاد ندارم ازت رنجیده باشم. اون مدت که مشهد بودی وقتی اومدیم دیدنت برات درددل کردم یادته؟ بهت گفتم مامان دستش تو جونمه... چقدر همه به این جمله من خندیدن ولی تو نخندیدی. قابل اعتماد بودی. تو این ۲۱ سال چی بهت گذشته داداش؟ مش زهرا می گفت نمی دونم تو آب تهران چی می ریزن که آدمها رو بی معرفت می کنه. مامان می گفت مال آب نیست مردم گرفتارن. تو همه سالهای نبودنت دوبار دلم رو شکستی داداش. اولیش تو ۱۸ سالگی بود با اون ایمیلی که پشتم رو بدجور خالی کرد. دومیش هم که حالا. گلایه نمی کنم چرا برنامه هاتو به خاطر دیدن من عوض نمی کنی. دلم از این می گیره که سه ساله اینجام عین سه سال دعوتت کردم. یه سال گفتی اقامتم یه سال گفتی کارم... حالا برنامه سفر دوردنیا گذاشتی و یاد خواهرت نیافتادی... می گی کاش زودتر گفته بودی من بلیت هواپیما و تور رزرو کردم دیگه. من که هفته پیش دوباره دعوتت کرده بودم عزیز. چه می دونم. بعد اینهمه سال چه انتظارهای بیجایی دارم من. اصلن من و تو رو به هم چیکار؟ گلایه مو هم جایی می نویسم که از وجودش بی خبری. فقط کاش می دونستم تو آب آمریکا چی می ریزن.

posted @ 11:54 PM  


   Sunday، October 04، 2009  

یک دکتری بود که یک روز به من و امیر گفت بچه ها تو دنیای امروز ما، عشق بیمار شده. آلوده شده. شما هم انتخاب با خودتونه. اگر از عشق و رابطه تون مراقبت نکنین می میرهِِ؛ خیلی ساده و معمولی و روزمره.
اون موقع با ظاهر مودب و تایید کننده پای منبر آقای دکتر نشسته بودم و فکر می کردم این بابا شاعر می شد کارش می گرفت. اما خب تجربه که می گن همینه. اینقدر ماجراهای عجیب غریب دیدم و شنیدم که بالاخره به حرفش رسیدم: عشق بیمار شده. این جمله شعر نیست به والله.
اکثریت ما، دوران مجردی زندگی گند اطرافیان متاهلمون رو می دیدیم و باز دست از ایده های فانتزیمون برای ازدواج برنمی داشتیم، به خودمون می گفتیم: وضع من فرق می کنه! من حواسم جمعه! تو شرایط مشابه من اشتباه فلانی رو نمی کنم! و از این شعارها... بعد عاشق شدیم یا به خیال خودمون به عقلمون گوش دادیم یا گذاشتیم خونواده برامون تصمیم بگیرن و... با جدیت هرچه تمام تر با تیشه افتادیم به جون ریشه زندگیمون هی بزن هی بزن هی بزن. که چی؟ تو بحر اغلب این تیشه زدنها هم که بری می بینی از تصور یک زندگی آرمانی خارج از دسترس ریشه می گیره: طرف فکر می کنه بیرون چهارچوب این در، یک زندگی رویایی مشتی و محشر انتظارش رو می کشه و تنها علت محرومیت فعلیش مسلمن به همسر از همه جا بی خبرش برمی گرده. شاید همین تصور مبهم زندگی آرمانی توام با به به و چه چهه که عشق رو در زمان ما بیمار کرده.
چه می دونم من که مشاور خانواده نیستم. می دونم که گاهی اوقات جدایی بهترین تصمیمه اینم می دونم که هر ازدواجی که به جدایی ختم نمی شه الزامن ازدواج موفقی نیست؛ به قول امیر، بعضی زوجها روح هم رو گروگان می گیرن. اما بعضی وقتها بد نیست آدم خودش بدونه چی می خواد. یه ایده مبهم تیره و تاریک رو هی برای خودش عین ورد تکرار نکنه که ناخودآگاه حسرت چیزی رو بخوره که خودشم نمی دونه چیه. بعضی وقتها آدم بهتره دست از ادا درآوردن برداره و خودش باشه. به این فکر کنه که خودش چی می خواد و چی خوشحالش می کنه نه این که چه کاری مورد تایید پیرپاتالهاست یا ازنظر جوون ترها باحال و عصیان زده است. بعضی وقتها بد نیست آدم یه کم پیش وجدانش برای پیمانی که بسته احترام قایل بشه.
هروقت خبر جدایی می شنوم دلم می ریزه. این روزها هم که الی ماشالله چیزی که فراوونه خشونت و قهر و طلاقه. راستش واسه پایان یک ازدواج غصه نمی خورم. حتا پایان یک عشق هم به نظرم ناراحت کننده نیست. تصور دردوعذاب، تردید و دودلی، رنج و وحشتی که دونفر تمام اون مدت کشیدن تا به این نقطه برسن، ناراحت کننده و دردناکه. وقتی فکر می کنم این زن یا مردی که سعی داره خودش رو آزاد و امیدوار نشون بده، چه روزها و شبهایی رو با گریه و سردرد و اضطراب و اعصاب داغون و ناامیدی گذرونده غصه ام می گیره.
خلاصه هرچی بیشتر می گذره از عمرم، به معنی جمله «عشق بیمار شده» بیشتر پی می برم. سابق براین دنیا هر مزخرفی که بود، با فانتزیهای عاشقانه به جنگش می رفتیم. اما پنداری عشق هم شده یکی از همون مزخرفات جنگی.

posted @ 12:55 PM  


   Friday، September 25، 2009  

می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو می دونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشهام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی

اولین باری که این آهنگو شنیدم با عمه بودم و نوه اش که همسن و سال منه. پسرعمه این آهنگو گذاشت و عمه با لبخند محوی گفت یادش بخیر اون موقعها وقت خیاطی چقدر این آهنگ رو دوست داشتم. همیشه با رادیو زمزمه اش می کردم.
من گفتم خب حالا هم زمزمه اش می کنیم.
امین آهنگو دوباره گذاشت. من و امین و عمه باهم این آهنگه رو خوندیم و چه فازی داد.

اون موقع فکر می کردم چه عمه متفاوتی. آخه موسیقی موردعلاقه دوتا عمه دیگه ام از روضه حضرت ابوالفضل فراتر نمی ره. درحالی که این یکی عمه پایه انواع موسیقی بود و تماشای فیلم. می نشست با ما فیلمهای هالیوودی تماشا می کرد و براش ترجمه می کردیم. مادرم همیشه می گفت عمه ات یک اسطوره است از مقاومت و اتکا به نفس. نمی دونم چرا هرچی تو زمان عقب می ریم اسطوره ها قوی تر و آدمها محکم تر می شن.
به هرحال، اون موقع چندان حالیم نبود که چرا عمه این طور با سوزدل این آهنگ رو زمزمه می کنه. آهنگی که شعرش به نظرم قافیه هم نداشت. اما صدای عمه یه چیز دیگه بود وقتی می خوند عمریه غم تو دلم زندونیه...

دلم براش تنگ شده. این عصر جمعه از اون عصرهای جمعه است که دلم می خواد برم اهواز. دلم می خواد برم در خونه اش رو بزنم و بگم سلام عمه جون سورپریزتون کردم! اومدم یکی دوماه پیشتون بمونم! اونم با لحن سرخوش همیشگیش بگه بیا تو ببینم مری گل بابات! دردونه حسن کبابی! چی شد یاد ما کردی؟ بعد من از کیفم یه سی دی بیارم بیرون و بگم عمه این آهنگه رو که دوست دارین براتون زدم با کیفیت عالی! اگر اون عمه ماست که حتمن از برکت نوه ها سی دی پلیر هم داره. سی دی رو بذارم تو پلیر و سرم رو بذارم روی دامنش و باهم زمزمه کنیم: عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی...

posted @ 7:43 AM  


   Friday، June 19، 2009  

شب هزارویکم

- مغان گفتند که درطالع تو هزارویک شب پادشاهی است...
* هزارویک شب؟ هه! مرا گفته اند که هزارویک سال!
- آه ای ضحاک، که هر روز تو چون سالی گذشت برما، خود را فریب مده به سخن ستاره شناس!
* آیا درطالع بخت هرسال یک روز است؟ و آیا این به راستی هزارویکمین بود؟!

- مغان گفتند که دور به ضحاک می رسد
و ما دیدیم که این شاه را ماری بر دوش نبود!
- این ضحاکی ست که مارهایش به چشم نمی آیند...

شب هزارویکم - بهرام بیضایی

سرکلاس تاریخ همیشه دلم می خواست بدونم اون روز که محمدعلی شاه با لیاخوف روسی مجلس رو به توپ بست و استبدادصغیر شروع شد، مردم چه حالی داشتن. و اون روز که به روسیه پناهنده شد چه حالی.

می گم خدا رحم کرد درباره احساس مردم، زمان حمله مغول کنجکاوی نکردم...

posted @ 12:31 PM  


   Saturday، June 06، 2009  

و این چشم غره های متناوب...

طلبکاری من از جمهوری اسلامی بابت سالهای کودکی و نوجوونی ام چندان موجه نیست وقتی حجم قابل توجهی از ترکمونی که به زندگی و آینده ام خورد از برکت دماغ سربالای تو بود و ایش و فیش کردنهای بیجات. گیرم تو خودت هم قربانی اون شرایط مزخرف بودی اما تو اون جو وحشتناک - که حالا یک دفعه از صدق سر محمود لولوخورخوره و آلزایمر تاریخی ملت از حیث رفاه و امنیت سور زده به دوران سلطنت داریوش کبیر - قدرت به رخ یه دختر بچه شش ساله کشیدن نه شرط جوانمردیه نه حکم عقل.

از اولی که یادم می یاد هی اخم می کردی و می گفتی این کارها تو شان ما نیست. هیچی تو شان ما نبود الا خوندن کتابهای صرع زده داستایوسکی تو کنج عزلت و لابد همذات پنداری کردن با راسکولنیکف. اینشم به جهنم. اونچه بعد از اینهمه سال هنوز لجم رو درمی یاره این بود که یک دفعه طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتی شاد و اجتماعی و بگوبخند بشی - نمی دونم شان و شئون چی شد یهو- و انتظار داشتی منم اون دخترهای نکبت چاپلوس خودشیرین رو تحویل بگیرم که هیچ کلی هم باهاشون حال کنم! هنوزم تو فیس بوک می بینمشون حرصم می گیره وقتی یاد اون روزهای مثلن خوشی می افتم که دلم می خواست کنارت می بودم با شادیت خوشحالی می کردم و برای آینده پیش روت نگرانیم رو نشون می دادم، دلم می خواست بغلت کنم و درد جدا شدن رو ذره ذره تا عمق استخونم بچشم... و حالا دورت پرشده بود از این جماعت دوروی دوبهم زن که جلوی روت قربون صدقه ات می رن و پشت سرت ناموست رو به باد می دن، که هی وووییی عزیزم عزیزم کنن برات و تو هم دراوج حماقت باورت بشه. بعد سرکوفتش رو به من می زدی که چرا خودم رو کشیدم کنار چرا چسبیدم به کار چرا شب از سرکار می یام یه راست می رم تو تختم؟! خودت بگو دورت جا بود اصلن برای من؟ خودت موقع رفتن وقت داشتی برای من؟! بدوبدو بلیت هواپیما گرفتی بری بهشون سربزنی... تازه از اینم لجم نمی گیره. از این لجم می گیره که بالاخره وقتی فهمیدی جای پاانداز و کارچاق کن می خواستن ازت استفاده کنن، یه بار هم به روی خودت نیاوردی اشتباه کردی. یه بار به روم نیاوردی دلم خوش باشه که اگه اون موقع جای خالی من با حضور یه مشت آدم شهوتی زبون باز برات پرشد، دست کم الآنش فهمیدی که جامو نباید به اونا می دادی. نفهمیدی نمی فهمی... همون آدمی هنوز. خودت رو هیچ کس نمی شناسه. فقط ظاهر فقط شان و شئون فقط کلاس حتا با من! با من دیگه چرا آخه؟ منی که یک سال پیش روانشناس رفتم تا بتونم اون نگاه سرزنش گر و تحقیرآمیز همیشگیت رو از ذهنم پاک کنم...

اه گند بزنن این فیس بوکو که هرچی آدم نامربوطه می یاره به اسم دوست بهت پیشنهاد می ده خیرسرش. اون وقت تو این غروب دق زمستونی اوکلند باید پرتاب بشی به روزهای تابستونی گرم هشت سال پیش تهران که یه گوشه خزیده بودی و دیوونه بازی دورووریهاتو تماشا می کردی و خیال می کردن تنبل و بی خیال و بی تفاوتی. کاش تنبل و بی خیال و بی تفاوت بودم یا اقلن این دهن صاحب مرده رو باز می کردم چهارتا جواب می دادم. همین الآنشم این دهن رو باز نمی کنم بگم باباجان! نمی خوام ببینمتون! چطور روتون می شه از من توقع محبت و احترام داشته باشین؟ محبت و احترام سرم رو بخوره، چطور انتظار دارین دوستتون داشته باشم درحالی که خودخواهی بی نهایتتون به کنار، اندازه یه پشگل هم دوستم ندارین!

ملت این آلزایمر خوب به داد آدم می رسه. اصلن آدم رو وقیح می کنه. پررو می کنه. کاشکی دوزار آلزایمر خدا نصیب ما می کرد. کاشکی منم یادم می رفت چطور روزگار یکیو سیاه کردم که شاید یه زمانی کشف کنم اصل ناراحتیم این طرف نبوده که. کاشکی منم... هی هی ولش کن! تو که عرضه نداری تو روشون بزنی خیلی حرفها رو واسه چی اینجا می گی دیگه.

درضمن ای تک و توک کامنت گذارهای عزیز پست قبلی فکر کردین من اینقدر وازده ام که بخوام اینجا دروغ سرهم کنم؟ تاحالا آدم ندیدین از عدد کسری بترسه؟! خب بیاین نشونتون بدم!

posted @ 11:17 AM  


   Friday، May 22، 2009  

دست خودم نیست

دست خودم نیست. هرکار می کنم نمی تونم خودم رو متقاعد کنم به نخست وزیر همرنگ شِرِک رای بدم.

امروز زنگ زدم سفارت ایران. طرف وقتی فهمید واسه انتخابات زنگ زدم چه ذوقی کرد بیچاره. فکر کنم اینجا هیشکی به جز برای تمدیدگذرنامه و سوءپیشینه اداره مهاجرت سراغی ازشون نمی گیره. بلکه هم واسه تخفیف دانشجویی بلیت ایران. کلی محترمانه احوال پرسی کرد و گفت مبادا قدم رنجه کنین تا ولینگتون تشریف بیارین ها. اوکلند هم صندوق داریم. آدرس و تاریخ و مدارک مورد نیاز رو پرسیدم فقط یادم رفت بپرسم به کی رای بدم حالا؟ و اصلن رای من چه توفیری می کنه دراصل ماجرا؟

خب دلیلی که باعث شد به شرکت درانتخابات فکر کنم امرخیر جوگیری نیست. درسته که سروته یه کرباسن و طرفداران دموکراسی تو مملکت ما از بیخ و بن ول معطلن ولی این حرفها به نظرم حرف آدمیه که مثل من هزاران کیلومتر اون ور تر تو مملکتی نشسته که روابط دیپلماتیک درست حسابی هم با ایران نداره. خب از این دوری می شه جمهوری اسلامی رو یک ماهیت یک جعبه دربسته دید اما وقتی توی ایران زندگی کنی وضعیت فرق می کنه برات چون تمام جزئیات این گروه و اون جناح روی زندگیت تاثیر می ذارن. رئیس جمهور هرچقدر هم تدارکاتچی باشه باز نماینده و مظهر یک گروه و براساس مطالبات اونها روی کار اومده. اینجاست که جزئیات ریز به ریز اهمیت پیدا می کنه وگرنه درکل که همگی سرکاریم و تو این تردیدی نیست.

اما نمی تونم به شرک رای بدم. یه جورایی باهاش خرده حساب شخصی دارم! خرده حساب شخصی که چه عرض کنم یه خورده آلزایمرتاریخیم یاری نمی کنه. تو دوران نخست وزیری این آدم بود که تو ماشین پشت سر مامان و بابا نشسته بودم و با "کپل" عروسکم بازی می کردم. تو ترافیک همیشگی تهران گیر کرده بودیم که یک دفعه یه رهگذر سرش رو از شیشه آورد تو ماشین و به مامان گفت خانم روسریتو بکش جلو سرخیابون مینی بوس آوردن. تو عالم بچگی ترس رو حس کردم، مامان روسریشو جلو کشید و گره شو محکم بست و به من تشر زد بشین و از جات بلند نشو. قدم به زحمت به پنجره می رسید اما اون مینی بوس کذایی رو دیدم. بچه های همسن خودم رو که تو ماشینهای قفل شده گریه می کردن و مادرهایی که به زور به طرف مینی بوس برده می شدن و التماس می کردن دیدم. اگر مامانم رو می بردن چی کار می کردم؟... من تو نخست وزیری این آدم روی میز منشی مطب بابا عروسکهام رو می چیدم و از مراجعین شلاق خورده و هزار کوفت و زهرمار دیگه چشیده می شنیدم.

لطفن مغلطه نکنین که اون موقع جو این طوری بود و این آدم مسئول اتفاقات اون زمان نیست. بالاخره هرکی هر کاره ای هست مسئولیتی داره. اگر نه، همین رئیس جمهور فعلی هم مسئول هیچی نیست چون دوره ای که این سرکار اومد دور دور تندروها بود همه جای دنیا. و اگه طرف اون موقع مسئول نبوده خب الآنشم هرکثافتکاری تو مملکت بشه ایشون مسئول نخواهند بود... ولش کن. گیر من شخصیه انگار!

بی خیال این حرفها. امروز یه غلطی کردم جای دوستم که رفته مسافرت رفتم سرکلاسش. ملت از من مدرس برنامه نویسی درنمی یاد. کم مونده بود با چندنفر کتک کاری کنم. آخه دانشجوی ترم چهار ریاضی بلد نیست بردار تو MatLab تعریف کنه، من این درد رو کجا ببرم؟!!!! بهش می گم یه حلقه for تعریف کن اینجا می گه for whom? حالا بماندها. کلاس خودم که خیرسرم حل کردنیه نزدیک بود یه بار یه پس گردنی بخوابونم پس کله دختره. صدام کرده می گه می شه اینو برام انجام بدی؟ نگاه کردم می بینم می خواد یک سوم رو در دو ضرب کنه. می گم خب ضربش کن دیگه. می گه نه کسریه من از کسر می ترسم! دانشجوی ترم دو از ضرب کسری سوم ابتدایی می ترسه! شما جای من بودین نمی زدین پس کله اش؟ نمی گفتین به جای این خرمهره ها که به گردنت آویزوون کردی یه کم به اون مخ آکبندت آویزوون شو؟! همینه دیگه. اون وقت این دوست ما که الآن خوش و خرم رفته مسافرت و ما رو با این نوابغ تنها گذاشته تو پاییز مزخرف اوکلند، موقع معرفی من به دوست جدیدش می گه اینم مریم نابغه دانشکده ما. بهش می گم حکایت نبوغ من حکایت آدم یه چشمه تو سرزمین کورها. جایی که ملت از عدد کسری می ترسن... اما خودمونیم یه ربع با دختره کلنجار رفتم تا بالاخره طی یک اقدام شجاعانه دو رو در یک سوم ضرب کرد! دیگه خبر ندارم شبش از ترس خوابش برد یا نه.

خودمونیم حکایت انتخابات دموکراتیک ما هم چندان بی شباهت به این حکایت نیست... چه می دونم. به امید روزی که حساب کتاب کنیم و نترسیم...

posted @ 2:20 PM  


   Monday، May 11، 2009  

هاپچه!

من دوباره اومدم. درطول مدت وبلاگ نویسیم تاحالا سابقه نداشته در این دکون واسه دوماه و اندی تخته بشه که شد حالا. اومدیم یه کم گردوخاکش رو بتکونیم بلکه فرجی درحال و احوالمون بشه گیرم همچین حضور گرم و پرشوری ندارم بعد این همه مدت.

روزمرگیهام زیاد شدن و اضطرابهام هم. دلم به شدت یه روز بی اضطراب می خواد و خدا نصیب نمی کنه. البت خودم باید نصیب خودم کنم که کم لطفی از خودمه.

از مرگ خسته شدم دیگه. هرجا سر می کشم بوی مرگه. اسم مرگه. این اواخر هروقت مامان زنگ می زنه ازش می پرسم خب جدیدن کسی نمرده؟ اخبار رو می گیری خبر از قتل عامه. وب سایت باز می کنی خبر از اعدامه: این هفته چهارتا اون آخر هفته جمعه صبح یکی. فیلم از فروشگاه ایرانی می گیری ببینی راجع به عشق آقای دکتره به یه دختر پرستار که خونوادگی مرده شورن. فیلم خارجی می گیری راجع به یه ماده سمیه که درختها ترشح می کنن که باعث می شه آدمها خودکشی کنن. خبرمرگت می ری تو فیس بوک می بینی دوست دوران دبیرستانت پیدات کرده. با ذوق و شوق می ری آلبومش رو می یاری ببینی دختره چه شکلی شده بعد این همه سال می بینی زکی. تو آلبومش آگهی فوت دوست جوون مرگش رو گذاشته براثر تصادف که این هفته واسه مراسم تشریف بیارین به علاوه وبلاگ مرثیه های شوهر بدبخت متوفی... حالا شما جای من باشین سرتون رو نمی کوبین تو دیفال؟!

به شدت سفر می خوام. یه سفر خوشحال و باآرامش که تلافی این روزهای اضطراب رو دربیاره. می خوام برم به بهشت گمشده خودم تنهایی. حوصله آدمها و دغدغه هاشون رو ندارم. حوصله دغدغه های خودم رو هم ندارم. عاشق کارم هستم ولی اینقدر حاشیه دور این کار تنیده شده که نمی رسم از اصل جریان لذت ببرم. اینقدر به آینده فکر می کنم که به حالم ترکمون زدم اساسی. اگر فکر این آینده لعنتی نبود همین فردا از حراجی یه ماشین کوچولو می خریدم می زدم به جاده جنوب. گوربابای هرچی کاره.

چرا نبودم این چندوقته؟ دلم تنگ بود. حوصله آسمون ریسمون بافتن نداشتم. هنوزم ندارم. غرغرهام رو تو سرم نوشتم و برای خودم خوندم و برای خودم کامنت گذاشتم. به قول کیوسک یه چیزایی تو دلمه که گفتنی نیست...

posted @ 2:54 PM