Friday، June 19، 2009
شب هزارویکم
- مغان گفتند که درطالع تو هزارویک شب پادشاهی است... * هزارویک شب؟ هه! مرا گفته اند که هزارویک سال! - آه ای ضحاک، که هر روز تو چون سالی گذشت برما، خود را فریب مده به سخن ستاره شناس! * آیا درطالع بخت هرسال یک روز است؟ و آیا این به راستی هزارویکمین بود؟!
- مغان گفتند که دور به ضحاک می رسد و ما دیدیم که این شاه را ماری بر دوش نبود! - این ضحاکی ست که مارهایش به چشم نمی آیند...
شب هزارویکم - بهرام بیضایی
سرکلاس تاریخ همیشه دلم می خواست بدونم اون روز که محمدعلی شاه با لیاخوف روسی مجلس رو به توپ بست و استبدادصغیر شروع شد، مردم چه حالی داشتن. و اون روز که به روسیه پناهنده شد چه حالی.
می گم خدا رحم کرد درباره احساس مردم، زمان حمله مغول کنجکاوی نکردم...
posted @
12:31 PM
Saturday، June 06، 2009
و این چشم غره های متناوب...
طلبکاری من از جمهوری اسلامی بابت سالهای کودکی و نوجوونی ام چندان موجه نیست وقتی حجم قابل توجهی از ترکمونی که به زندگی و آینده ام خورد از برکت دماغ سربالای تو بود و ایش و فیش کردنهای بیجات. گیرم تو خودت هم قربانی اون شرایط مزخرف بودی اما تو اون جو وحشتناک - که حالا یک دفعه از صدق سر محمود لولوخورخوره و آلزایمر تاریخی ملت از حیث رفاه و امنیت سور زده به دوران سلطنت داریوش کبیر - قدرت به رخ یه دختر بچه شش ساله کشیدن نه شرط جوانمردیه نه حکم عقل.
از اولی که یادم می یاد هی اخم می کردی و می گفتی این کارها تو شان ما نیست. هیچی تو شان ما نبود الا خوندن کتابهای صرع زده داستایوسکی تو کنج عزلت و لابد همذات پنداری کردن با راسکولنیکف. اینشم به جهنم. اونچه بعد از اینهمه سال هنوز لجم رو درمی یاره این بود که یک دفعه طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتی شاد و اجتماعی و بگوبخند بشی - نمی دونم شان و شئون چی شد یهو- و انتظار داشتی منم اون دخترهای نکبت چاپلوس خودشیرین رو تحویل بگیرم که هیچ کلی هم باهاشون حال کنم! هنوزم تو فیس بوک می بینمشون حرصم می گیره وقتی یاد اون روزهای مثلن خوشی می افتم که دلم می خواست کنارت می بودم با شادیت خوشحالی می کردم و برای آینده پیش روت نگرانیم رو نشون می دادم، دلم می خواست بغلت کنم و درد جدا شدن رو ذره ذره تا عمق استخونم بچشم... و حالا دورت پرشده بود از این جماعت دوروی دوبهم زن که جلوی روت قربون صدقه ات می رن و پشت سرت ناموست رو به باد می دن، که هی وووییی عزیزم عزیزم کنن برات و تو هم دراوج حماقت باورت بشه. بعد سرکوفتش رو به من می زدی که چرا خودم رو کشیدم کنار چرا چسبیدم به کار چرا شب از سرکار می یام یه راست می رم تو تختم؟! خودت بگو دورت جا بود اصلن برای من؟ خودت موقع رفتن وقت داشتی برای من؟! بدوبدو بلیت هواپیما گرفتی بری بهشون سربزنی... تازه از اینم لجم نمی گیره. از این لجم می گیره که بالاخره وقتی فهمیدی جای پاانداز و کارچاق کن می خواستن ازت استفاده کنن، یه بار هم به روی خودت نیاوردی اشتباه کردی. یه بار به روم نیاوردی دلم خوش باشه که اگه اون موقع جای خالی من با حضور یه مشت آدم شهوتی زبون باز برات پرشد، دست کم الآنش فهمیدی که جامو نباید به اونا می دادی. نفهمیدی نمی فهمی... همون آدمی هنوز. خودت رو هیچ کس نمی شناسه. فقط ظاهر فقط شان و شئون فقط کلاس حتا با من! با من دیگه چرا آخه؟ منی که یک سال پیش روانشناس رفتم تا بتونم اون نگاه سرزنش گر و تحقیرآمیز همیشگیت رو از ذهنم پاک کنم...
اه گند بزنن این فیس بوکو که هرچی آدم نامربوطه می یاره به اسم دوست بهت پیشنهاد می ده خیرسرش. اون وقت تو این غروب دق زمستونی اوکلند باید پرتاب بشی به روزهای تابستونی گرم هشت سال پیش تهران که یه گوشه خزیده بودی و دیوونه بازی دورووریهاتو تماشا می کردی و خیال می کردن تنبل و بی خیال و بی تفاوتی. کاش تنبل و بی خیال و بی تفاوت بودم یا اقلن این دهن صاحب مرده رو باز می کردم چهارتا جواب می دادم. همین الآنشم این دهن رو باز نمی کنم بگم باباجان! نمی خوام ببینمتون! چطور روتون می شه از من توقع محبت و احترام داشته باشین؟ محبت و احترام سرم رو بخوره، چطور انتظار دارین دوستتون داشته باشم درحالی که خودخواهی بی نهایتتون به کنار، اندازه یه پشگل هم دوستم ندارین!
ملت این آلزایمر خوب به داد آدم می رسه. اصلن آدم رو وقیح می کنه. پررو می کنه. کاشکی دوزار آلزایمر خدا نصیب ما می کرد. کاشکی منم یادم می رفت چطور روزگار یکیو سیاه کردم که شاید یه زمانی کشف کنم اصل ناراحتیم این طرف نبوده که. کاشکی منم... هی هی ولش کن! تو که عرضه نداری تو روشون بزنی خیلی حرفها رو واسه چی اینجا می گی دیگه.
درضمن ای تک و توک کامنت گذارهای عزیز پست قبلی فکر کردین من اینقدر وازده ام که بخوام اینجا دروغ سرهم کنم؟ تاحالا آدم ندیدین از عدد کسری بترسه؟! خب بیاین نشونتون بدم!
posted @
11:17 AM
Friday، May 22، 2009
دست خودم نیست
دست خودم نیست. هرکار می کنم نمی تونم خودم رو متقاعد کنم به نخست وزیر همرنگ شِرِک رای بدم.
امروز زنگ زدم سفارت ایران. طرف وقتی فهمید واسه انتخابات زنگ زدم چه ذوقی کرد بیچاره. فکر کنم اینجا هیشکی به جز برای تمدیدگذرنامه و سوءپیشینه اداره مهاجرت سراغی ازشون نمی گیره. بلکه هم واسه تخفیف دانشجویی بلیت ایران. کلی محترمانه احوال پرسی کرد و گفت مبادا قدم رنجه کنین تا ولینگتون تشریف بیارین ها. اوکلند هم صندوق داریم. آدرس و تاریخ و مدارک مورد نیاز رو پرسیدم فقط یادم رفت بپرسم به کی رای بدم حالا؟ و اصلن رای من چه توفیری می کنه دراصل ماجرا؟
خب دلیلی که باعث شد به شرکت درانتخابات فکر کنم امرخیر جوگیری نیست. درسته که سروته یه کرباسن و طرفداران دموکراسی تو مملکت ما از بیخ و بن ول معطلن ولی این حرفها به نظرم حرف آدمیه که مثل من هزاران کیلومتر اون ور تر تو مملکتی نشسته که روابط دیپلماتیک درست حسابی هم با ایران نداره. خب از این دوری می شه جمهوری اسلامی رو یک ماهیت یک جعبه دربسته دید اما وقتی توی ایران زندگی کنی وضعیت فرق می کنه برات چون تمام جزئیات این گروه و اون جناح روی زندگیت تاثیر می ذارن. رئیس جمهور هرچقدر هم تدارکاتچی باشه باز نماینده و مظهر یک گروه و براساس مطالبات اونها روی کار اومده. اینجاست که جزئیات ریز به ریز اهمیت پیدا می کنه وگرنه درکل که همگی سرکاریم و تو این تردیدی نیست.
اما نمی تونم به شرک رای بدم. یه جورایی باهاش خرده حساب شخصی دارم! خرده حساب شخصی که چه عرض کنم یه خورده آلزایمرتاریخیم یاری نمی کنه. تو دوران نخست وزیری این آدم بود که تو ماشین پشت سر مامان و بابا نشسته بودم و با "کپل" عروسکم بازی می کردم. تو ترافیک همیشگی تهران گیر کرده بودیم که یک دفعه یه رهگذر سرش رو از شیشه آورد تو ماشین و به مامان گفت خانم روسریتو بکش جلو سرخیابون مینی بوس آوردن. تو عالم بچگی ترس رو حس کردم، مامان روسریشو جلو کشید و گره شو محکم بست و به من تشر زد بشین و از جات بلند نشو. قدم به زحمت به پنجره می رسید اما اون مینی بوس کذایی رو دیدم. بچه های همسن خودم رو که تو ماشینهای قفل شده گریه می کردن و مادرهایی که به زور به طرف مینی بوس برده می شدن و التماس می کردن دیدم. اگر مامانم رو می بردن چی کار می کردم؟... من تو نخست وزیری این آدم روی میز منشی مطب بابا عروسکهام رو می چیدم و از مراجعین شلاق خورده و هزار کوفت و زهرمار دیگه چشیده می شنیدم.
لطفن مغلطه نکنین که اون موقع جو این طوری بود و این آدم مسئول اتفاقات اون زمان نیست. بالاخره هرکی هر کاره ای هست مسئولیتی داره. اگر نه، همین رئیس جمهور فعلی هم مسئول هیچی نیست چون دوره ای که این سرکار اومد دور دور تندروها بود همه جای دنیا. و اگه طرف اون موقع مسئول نبوده خب الآنشم هرکثافتکاری تو مملکت بشه ایشون مسئول نخواهند بود... ولش کن. گیر من شخصیه انگار!
بی خیال این حرفها. امروز یه غلطی کردم جای دوستم که رفته مسافرت رفتم سرکلاسش. ملت از من مدرس برنامه نویسی درنمی یاد. کم مونده بود با چندنفر کتک کاری کنم. آخه دانشجوی ترم چهار ریاضی بلد نیست بردار تو MatLab تعریف کنه، من این درد رو کجا ببرم؟!!!! بهش می گم یه حلقه for تعریف کن اینجا می گه for whom? حالا بماندها. کلاس خودم که خیرسرم حل کردنیه نزدیک بود یه بار یه پس گردنی بخوابونم پس کله دختره. صدام کرده می گه می شه اینو برام انجام بدی؟ نگاه کردم می بینم می خواد یک سوم رو در دو ضرب کنه. می گم خب ضربش کن دیگه. می گه نه کسریه من از کسر می ترسم! دانشجوی ترم دو از ضرب کسری سوم ابتدایی می ترسه! شما جای من بودین نمی زدین پس کله اش؟ نمی گفتین به جای این خرمهره ها که به گردنت آویزوون کردی یه کم به اون مخ آکبندت آویزوون شو؟! همینه دیگه. اون وقت این دوست ما که الآن خوش و خرم رفته مسافرت و ما رو با این نوابغ تنها گذاشته تو پاییز مزخرف اوکلند، موقع معرفی من به دوست جدیدش می گه اینم مریم نابغه دانشکده ما. بهش می گم حکایت نبوغ من حکایت آدم یه چشمه تو سرزمین کورها. جایی که ملت از عدد کسری می ترسن... اما خودمونیم یه ربع با دختره کلنجار رفتم تا بالاخره طی یک اقدام شجاعانه دو رو در یک سوم ضرب کرد! دیگه خبر ندارم شبش از ترس خوابش برد یا نه.
خودمونیم حکایت انتخابات دموکراتیک ما هم چندان بی شباهت به این حکایت نیست... چه می دونم. به امید روزی که حساب کتاب کنیم و نترسیم...
posted @
2:20 PM
Monday، May 11، 2009
هاپچه!
من دوباره اومدم. درطول مدت وبلاگ نویسیم تاحالا سابقه نداشته در این دکون واسه دوماه و اندی تخته بشه که شد حالا. اومدیم یه کم گردوخاکش رو بتکونیم بلکه فرجی درحال و احوالمون بشه گیرم همچین حضور گرم و پرشوری ندارم بعد این همه مدت.
روزمرگیهام زیاد شدن و اضطرابهام هم. دلم به شدت یه روز بی اضطراب می خواد و خدا نصیب نمی کنه. البت خودم باید نصیب خودم کنم که کم لطفی از خودمه.
از مرگ خسته شدم دیگه. هرجا سر می کشم بوی مرگه. اسم مرگه. این اواخر هروقت مامان زنگ می زنه ازش می پرسم خب جدیدن کسی نمرده؟ اخبار رو می گیری خبر از قتل عامه. وب سایت باز می کنی خبر از اعدامه: این هفته چهارتا اون آخر هفته جمعه صبح یکی. فیلم از فروشگاه ایرانی می گیری ببینی راجع به عشق آقای دکتره به یه دختر پرستار که خونوادگی مرده شورن. فیلم خارجی می گیری راجع به یه ماده سمیه که درختها ترشح می کنن که باعث می شه آدمها خودکشی کنن. خبرمرگت می ری تو فیس بوک می بینی دوست دوران دبیرستانت پیدات کرده. با ذوق و شوق می ری آلبومش رو می یاری ببینی دختره چه شکلی شده بعد این همه سال می بینی زکی. تو آلبومش آگهی فوت دوست جوون مرگش رو گذاشته براثر تصادف که این هفته واسه مراسم تشریف بیارین به علاوه وبلاگ مرثیه های شوهر بدبخت متوفی... حالا شما جای من باشین سرتون رو نمی کوبین تو دیفال؟!
به شدت سفر می خوام. یه سفر خوشحال و باآرامش که تلافی این روزهای اضطراب رو دربیاره. می خوام برم به بهشت گمشده خودم تنهایی. حوصله آدمها و دغدغه هاشون رو ندارم. حوصله دغدغه های خودم رو هم ندارم. عاشق کارم هستم ولی اینقدر حاشیه دور این کار تنیده شده که نمی رسم از اصل جریان لذت ببرم. اینقدر به آینده فکر می کنم که به حالم ترکمون زدم اساسی. اگر فکر این آینده لعنتی نبود همین فردا از حراجی یه ماشین کوچولو می خریدم می زدم به جاده جنوب. گوربابای هرچی کاره.
چرا نبودم این چندوقته؟ دلم تنگ بود. حوصله آسمون ریسمون بافتن نداشتم. هنوزم ندارم. غرغرهام رو تو سرم نوشتم و برای خودم خوندم و برای خودم کامنت گذاشتم. به قول کیوسک یه چیزایی تو دلمه که گفتنی نیست...
posted @
2:54 PM
Thursday، February 12، 2009
اول این که هرکی بالاترین رو هک کرده امیدوارم یک در دنیا صد در آخرت هک بشه... نگفته حالا من چطوری علافیهامو پای اینترنت توجیه کنم؟!
دوم این که خاتمی می یاد دودو دودو دودودودو! البته من یکی انتظار ندارم درصورت انتخاب خاتمی اوضاع چندان تغییری بکنه فقط می دونین چیه؟ ما استعداد غریبی تو همذات پنداری با سران حکومتمون داریم. لمپنیسم احمدی نژادی هم واقعن تهوع آوره. دست کم بین خودمون تیریپ گفتگوی تمدنها برداریم بهتر از اینه که واسه همدیگه سر هالوکاست و اون هسته کذایی خط و نشون بکشیم!
سوم این که به سلامتی خودم و بیست خوشگلی که واسه تزم گرفتم! بیبیب هورا!
چهارم این که منوچهر احترامی رفت... خیلی بدی که رفتی. داستانهای میرزاوالده و پیر ما و اینها یک طرف٬ قصه های حسنی هم یه طرف. آخه آقای احترامی نمی دونی من کلاس اول دبستان هرروز زنگ می زدم به همکلاسیم که از روی کتابش برام حسنی نگو یه دسته گل رو بخونه؟ حالا انصافه شما که خالق حسنی باشی همین طوری بی خبر بری؟ جای شما هرگز تو تاریخ ادبیات ایران پر نمی شه. همون طور که جای گل آقای صابری هم پر شدنی نیست... خیلی حیف شدین شماها٬ خیلی!
پنجم این که: کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها - الاغه چرا یورتمه می ری؟ - دارم می رم بار بیارم دیرم شده عجله دارم - الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین یالت بلند و پرمو دمبت مثال جارو یه کمی به من سواری می دی؟ - نه که نمی دم! - چرا نمی دی؟ - واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخون دراز واه واه واه! ... شرط می بندم این اپیزود داستانو اکثریت یادشونه. خب همه ما تو زندگیمون زیاد پیش می یاد با کره الاغ کدخدا همذات پنداری کنیم٬ گیرم نه می تونیم به این راحتیا نه بگیم٬ نه حسنی کثیفه به این آسونیا کوتاه می یاد٬ هه هه هه!
ششم این که اگه اینو نگم می ترکم: به نظر من طنزپرداز به کسی مثل گل آقا می شه گفت. کسی که کارش ارزش ادبی داشت٬ یه تیم حسابی از قدیمیها درست کرد و استعدادهای جدید رو کشف کرد و میدون داد٬ کسی که تو تیمش می نوشت صرفن شوخ و لوده نبود سواد هم داشت نمونه اش ابوالفضل زرویی که با فوق لیسانس ادبیات فارسی برای نوشتن طنز٬ تذکره الاولیای عطار رو خورده بود... گل آقا تو اوج خفقان تابوشکنی کرد٬ اون قدر بزرگ بود که نتونن علنن قلع و قمعش کنن و اون قدر واقع بین بود که تعطیلی هفته نامه رو به تعطیلی موسسه و زندان و بیکار شدن همه ترجیح بده. صابری اگه حرف هم نمی زد موضعش رو همه می دونستن. صابری مسخره نمی کرد و هجو نمی گفت٬ ادیب طنزپرداز بود. تو جامعه ای که سرانه مطالعه از چند دقیقه در سال فراتر نمی ره اکثریت کارهاشو می خوندن و از طریق کارهایی مثل شعرنو ها یا همون تذکره المقامات٬ دست کم یه ایده ایی راجع به ادبیات پیدا می کردن! خلاصه به نظر من طنزنویس به همچین آدمی می گن٬ نه آدمهای لوده ای که یه روز زیر علم این یکی سینه می زنن و اون یکیو به لجن می کشن فرداش عین بوقلمون رنگ عوض می کنن و خودشونو تحلیل گر سیاسی می دونن و به تنها موضوعی که توجه نشون نمی دن ادبیات فارسی مادرمرده است که ناسلامتی طبق ادعای خودشون نون دونیشونه!
هفتم این که... هیچی٬ جمع کنم برم پی کارم!
posted @
6:43 AM
Sunday، February 01، 2009
غر، قر، عر
"حق با توئه. آدمهای قصه ام دوره ام کردن. باید هرچه زودتر خودمو از وسطشون بکشم بیرون" سگ کشی - بیضایی
می دونی چرا باغچه ندارم؟! وقتی بچه بودم داشتم. بیلچه هم داشتم واسه درآوردن علفهای هرز. اما درشون نمی آوردم. تا می اومدم درشون بیارم دلم می سوخت. می گفتم اینا هم جون دارن، حق زندگی دارن، حالا چون من خوشم نمی یاد اسمشونو گذاشتم علف هرز؟! نتیجه این که باغچه پر از علف هرز شد و دیگه اسمش باغچه نبود. یه عصر در رو باز کردم گاوها اومدن تو جلوی چشمم همه شو خوردن... نوش جان!
ملت تلفن من عوض شده. اصلن من در دسترس نمی باشم. درحال حاضر تماس با سفالینه موردنظر مقدور نمی باشد. دستگاه سفالینه موردنظر سوخت بس که دروغ شنید. تو رو ارواح خاک مادرت زنگ نزن این هفته.
اصلن کی گفته من موظفم رضایت همه رو تامین کنم؟ من دلم می خواد فقط رضایت خودمو تامین کنم. دلم می خواد برم سفر فقط و فقط به دل خودم. مجبور نباشم هی حرص بخورم و دندونهامو روی هم فشار بدم و الکی لبخند بزنم. من می خوام برم کایاک سواری کنم شب برم استخر آب گرم فردا صبحشم برم هایکینگ شبش دوباره برم استخر آب شور. بعدم بیام تو اتاقم تو هتل یه آهنگ ملایم گوش بدم تا خوابم ببره. بعدشم قبراق و سرحال برگردم و با لذت وصف نشدنی با الگوریتم خوشه ای فیلترینگ ازن کشتی بگیرم. به هیچ کس هم التماس نکنم توروخدا این قصه های اعصاب خردکن مزخرف تکراری رو تمومش کن! خیلی توقع زیادیه؟!
این به رونیاوردنهای من از بزرگواری نیست. از ترسه! خجالت نکش دخترجان اعتراف کن، تو یکی به خودت دروغ نگو اقلن! ترس از چی؟ نمی دونم. اصلن مسخره است یکی از نسل ما بپرسه از چی می ترسی. ما با ترس و دورویی بزرگ شدیم. به هرحال برای غلبه به این ترس از پله اول شروع می کنیم؛ این خط این نشون. اولین بخت برگشته ای که به من زنگ بزنه و با لحن طلبکارانه ای بپرسه چرا دیشب زنگ زدم خونه نبودی؟ کجا بودی که نبودی؟ چرا نگفتی می خوای با یار برین بیرون؟ - هرچی فحش درطول عمرش طلب داره خواهد شنید. از این ثانیه به بعد هیچ کس حق سین جیم کردن منو نداره دیگه سکوت نمی کنم و سعی نمی کنم بحثو عوض کنم؛ مستقیم می گم به توچه!
اگه این پله رو ردکردیم راجع به پله های دیگه فکر می کنم!
پی نوشت: تا اطلاع ثانوی از پذیرش مهمون شام و ناهار هم معذوریم. والله بابا حیف این همه خرج و زحمت. از زور کار مچ درد بگیری که یارو بیاد یه نگاه به سفره بکنه بگه اینو دوست دارم اینو دوست ندارم؟ من لب به این نمی زنم؟! کوفت هم خوردی! ما اونهمه نارگیل و سرکه و ماهی رو باهم قورت دادیم صدامون دراومد؟! اینم از خاک توسریمونه به والله! فعلن هرکی دلش واسه ما تنگ شده بسم الله، استارباکس، مهمون جیب خودش. مخصوصن جنابعالی حواست باشه من قرار نیست تا ابد مشکلات روانی تو رو درک کنم. یه بار دیگه سعی کنی به دهاتی ترین روش ممکن منو بکوبونی، آن چنان تحقیرت می کنم که حالاحالاها جلوی چشمم آفتابی نشی. تو هم از اونایی که درودیوار استارباکس از سرت زیاده. وقتی تو حریم یه خونه رات می دن حرمت خونه رو نگه دار! والله درک این مطلب اون قدرها هم مشکل نیست!
posted @
3:48 PM
Tuesday، January 27، 2009
"خب می خواین چی بشه؟ بریم به آقا ثابت کنیم که مانولیوس قاتل نیست. بعد آقا مانولیوس رو آزاد می کنه و هرروز یکی از ما رو دار می زنه تا اهالی ده تموم بشن. بذارین مانولیوس فداکاری کنه. بعدن عکسش رو رو دیوار کلیسا می کشیم و شمایل درست می کنیم و مثل قدیسین پرستشش می کنیم. ولی اول بذارین بمیره!" مسیح بازمصلوب - کازانتزاکیس
تو سایت کانون زندانیان سیاسی ایران می خوندم از خاطرات قتل عامهای شصت و هفت. که بعله شبی که فکر می کردیم نوبت ماست تصمیم گرفتیم تو راه سلول انفرادی تا جوخه اعدام سرود انترناسیونال رو طوری اجرا کنیم که "لرزه بر اندام دژخیمان بیفتد".
اصولن تو این مملکت و برخی دیگه از ممالک دنیا مردنت خیلی مهم تر از زندگی کردنته. البته از ملتی که قهرمانشون با هفتاد و دونفر به جنگ لشکر چندصد نفری تا بن دندون مسلح رفته بیشتر از این نمی شه انتظار داشت. پنداری خود این قهرمان هم می دونسته که زندگیش بی خیال، تا این طوری با جاروجنجال نمیره، کسی هزارسال حرفشو نمی شنفه! (تازه بستگی داره شنفتنو چی تفسیر کنی!)
اورول تو 1984 از زبون اوبراین می گه کشتن مخالف بزرگترین حماقته. چون از طرف شهید و قهرمان می سازه. مثلن کلیسای قرون وسطا رافضی رو شکنجه می داد و می کشت، باعث می شد رافضی همچنان رافضی بمیره و رافضی گری بشه قهرمانی. باید مخالف رو زنده نگه داشت و بلایی سرش آورد که بهت ایمان بیاره، خرد بشه، تحقیر بشه، به هزار زبون فریاد بکشه که من غلط کردم تو برحقی.
پناه برخدا! دنیا کی می خواد به این درجه از رذالت برسه نمی دونم. به هرحال فعلن چه جوری مردن مهم تر از چه جوری زندگی کردنه. دست کم واسه مشهور شدن تو مملکتی که تا فیهاخالدونش بوی مرگ می ده.
پی نوشت ماکیاولیستی: وقتی گند زدی و با حذف یا دق دادن مخالفینت، به محبوبیتشون کمک کردی، دست و پا زدن فقط بیشتر تو لجن غرقت می کنه. حالا هی بلدوزر تو گور دست جمعی بنداز و سنگ قبر بشکون و مجلس ختم به هم برن. اگه کمتر این گند رو هم بزنی آلزایمر تاریخی ملت بیشتر کمکت می کنه.
پی نوشت جامعه شناختی: سر زنده ها هربلایی بیاری کسی ککش نمی گزه، اما تو این مملکت هرکی با مرده ها درافتاد، روز خوش ندید تا وقتی خودش رفت قاطی مرده ها!
پی نوشت شخصی: خدایی شهرت بعد مردن به چه درد می خوره؟ خراب کافکا هستم که وصیت کرد بسوزونین هرچی ازم به جا موند!
posted @
1:31 PM
|