سفالينه
May 2004  
June 2004  
July 2004  
August 2004  
September 2004  
November 2004  
December 2004  
January 2005  
February 2005  
March 2005  
April 2005  
May 2005  
June 2005  
July 2005  
August 2005  
September 2005  
November 2005  
December 2005  
January 2006  
February 2006  
March 2006  
April 2006  
May 2006  
June 2006  
July 2006  
August 2006  
September 2006  
October 2006  
November 2006  
December 2006  
January 2007  
February 2007  
March 2007  
April 2007  
May 2007  
June 2007  
July 2007  
August 2007  
September 2007  
October 2007  
November 2007  
December 2007  
January 2008  
February 2008  
March 2008  
April 2008  
May 2008  
June 2008  
July 2008  
August 2008  
September 2008  
October 2008  
November 2008  
January 2009  
February 2009  
May 2009  
June 2009  
September 2009  
October 2009  
November 2009  
January 2010  
February 2010  
March 2010  
April 2010  
May 2010  
June 2010  
September 2010  
January 2011  
April 2011  
December 2011  
     دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰  

حس و حال نوشتن ندارم. پرواضحه.

ولی گمونم از این به بعد اگر بنویسم هم راحت می نویسم. مجبور نیستم از در و دیوار بگم بدون این که به روی خودم بیارم چی به سرم اومده. راستی فایده خودسانسوری چیه وقتی به هرحال متهمی؟

جدایی بار سنگین یه اشتباه بزرگ رو از دوشت برمی داره به جاش یه حفره خالی توی دلت می ذاره با یه غم بزرگ. تحمل غم از تحمل خیلی چیزها راحت تره به هرحال.

هوم.
اینم آخر و عاقبت ما.
بهم یاد دادی چطور از خودم متنفر و منزجر باشم.
آرزو می کنم کاش اینقدر شاگرد با استعدادی نبودم.

من باز به خودم برمی گردم.
خودم.
اونچه که هستم.
یا بهتره بگم یه روزی بودم.
یا شاید می خواستم باشم.

posted @ ۳:۰۰ قبل‌ازظهر  


   چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰  

نکن عزیز من!

ببین عزیزجان! بانوی نمونه! زن تمام عیار! از خودگذشته فداکار! تو حق داری عاشق شوهرت باشی. حتا اگه اونقدر دیوونه باشه که وقت عصبانیت موهاتو مشت مشت بکنه باز تو حق داری عاشقش باشی. حتا اگه بزنه انگشتت رو طوری بشکنه که دیگه خم نشه باز تو حق داری عاشقش باشی. باز من یک ثانیه نمی گم خشونت حقته، حالا که دوستش داری اینقدر بخور که باد کنی! نه بازهم می گم خشونت حقت نیست ولی اگه برات جدایی وحشتناک تر از کتک خوردنه، خب تصمیمی که تو می گیری درسته. من که زیر سقف تو زندگی نمی کنم عزیزجان.
ولی عزیز من! فرق بچه آدم با خود آدم می دونی درچیه؟ اینه که آدم مسئول بچه اش هست ولی مالک بچه اش نیست. درحالی که هم مسئول خودشه هم مالک خودش. یعنی تو می تونی جسم و روان خودت رو بندازی زیر مشت و لگد یکی دیگه چون فکر می کنی «عاشق» هستی و ضربه هاش «اونقدرها هم جدی نیست». ولی حق نداری زندگی و سلامت بچه بی دفاع رو هزینه کنی پای عشقی که به پدرش داری. آخه واسه این عشق وامونده چند نفر باهاس قربانی بشن؟! اصلن به اون بچه بدبخت چه مربوطه که کی دیوونه است و کی عاشق یه دیوونه؟!
همه اش جلوی چشمهام مردی می یاد که چنان در شیشه ای خونه رو محکم به هم کوبیده که شیشه خرد شده و خرده هاش ریخته روی صورت بچه چهارماهه تو بغل مادرش. اگر یکی از این شیشه ها می رفت تو گلوش؟ یا چشمش؟ جلوی چشمهام مردی می یاد که بچه شش ماهه رو گرفته، به شدت تکون داده و نعره کشیده که گردنت رو می شکنم لعنتی! گردن بچه شش ماهه رو!!!! بچه ای که تا سه روز بعد از عربده، صداش بند اومده بوده و حتا هق هق هم نمی کرده... می دونی تکون دادن بچه زیر یکسال اگر شدید باشه می تونه آسیب نخاعی بزنه به بچه؟ فکر نکردی اون عربده ها ممکنه پرده گوش بچه رو پاره کنه؟ خدا وکیلی این بچه اگر قطع نخاع می شد، اگر شنواییش رو از دست می داد چه جوابی داشتی براش؟ می گفتی ببخش عزیزم چی کار کنم عاشق بابات بودم؟؟؟؟ اون بنده خدا که خودش حالش زاره و بهش حرجی نیست. باید بگیرن ببرنش آسایشگاه روانی. تو داری در حق این بچه، در حق این انسان چی کار می کنی؟ خودت وضعیت روانیت بهتر از معشوقت نیست به والله.
بعد برمی گردی به من می گی نه خب می دونی... حالش که جا اومد بهش گفتم چرا سر بچه داد زدی ناراحت شد افسردگی گرفت سه روز فقط خوابید تو خونه. منم دیدم پشیمون شده دیگه دنبالشو نگرفتم ناراحت نشه... ناراحت نشه!!!!!! بهت می گم عزیزجان این همسر محترم شما از غصه عربده کشیدن سر بچه افسردگی نگرفته، این آدم افسردگی داره خودش، ناراحتی روحی داره که با بچه این طور رفتار کرده به جای این که نگران ناراحت شدنش باشی برش دار ببر پیش روانپزشک تا نزده بچه رو بکشه! می گی نه هیس، الآن حالش خوبه انشالله خوب می مونه دیگه...
ببینین بانوان فداکار از خود گذشته عاشق حفظ زندگی و وفادار به همسر... تو رو خدا یا بچه دار نشین یا دست کم اندازه یک شامپانزه ماده نسبت به بچه هاتون احساس مسئولیت کنین! استغفرالله هی می خوام دهنمو باز نکنم ها! بابا هر جونور ماده ای وقتی بچه اش رو در خطر ببینه دیوانه وار برای نجات بچه اش هرکاری می کنه. تو چطور تو خونه خودت، زیر سقف زندگی خودت، پاره تنت رو در معرض خطر جانی قرار می دی و ککت نمی گزه؟! مگه بچه داری کشکه؟ مگه غریزه مادری فقط واسه زاییدن بچه است؟! نزا خب! اینقدر دوتایی می زدین تو سروکله هم که کف کنین، ولی حالا که زاییدی - واسه گرم تر کردن کانون خانواده تون! - پاش وایسا!
ببین به تخمکم هم نیست که اینجا رو بخونی. اصلن برام مهم نیست که ناراحت بشی. خشونت علیه بچه ها چیزی نیست که من درقبالش هیچ نوع محافظه کاری داشته باشم. اگر اینجا زندگی می کردین و من باب درددل این چیزها رو برام تعریف می کردی، به همین ساعت قسم خودم راپورت جفتتون رو می دادم به پلیس! حالا که تو ایران تو و شوهرت از هفت دولت آزادین در قبال بچه، بازهم نکن عزیز من! تو که مسلمونی خیر سرت حق الناس می دونی چیه؟! اعتقاد داری فرزند امانت خداست؟! این طوری امانت داری می کنن آخه؟!

posted @ ۳:۳۴ قبل‌ازظهر  


   جمعه، دی ۲۴، ۱۳۸۹  

بعضی وقتها

بعضی وقتها خیلی باهاس زور بزنم
چون زیپ دهنم بسته نمی شه
عین یه شکم چاق قلمبه که به روز می خوای زیپ شلوارشو ببندی
هی زور می زنم زیپ دهنمو ببندم
آخرش هم می بینی یه وقتها
درست مثل اون لحظه ای که می یای خودمونی بازی دربیاری تو مهمونی و روی زمین بشینی
و یهو دکمه و زیپ شلوارت باهم می پکه
زیپ دهن منم می پکه و پاک مایه شرمساری می شه

الآنم اومدم اینجا بنویسم
بلکه تو کامنت دونی ملت چادر نبندم به کمرم
شروع کنم ملت رو شستن و پهن کردن رو بند
نه که بگم می ترسم کم بیارم
نه اتفاقن
لازمه بحث لازمه حرف حتا لازمه دعوا
اینه که دوطرف از یه سطح هوش
و در عین حال از یه سطح بلاهت برخوردار باشن
با باهوش تر از خودت بحث کنی سه سوته خیط می شی
با احمق تر از خودت بحث کنی
آخرش بازم خیط می شی
چون اینقدر تک و پاتکهاش رو بی منطق و احمقانه نثارت می کنه
که درنهایت وا می دی که بیشتر از این احساس حماقت نکنی

حالا خوب ببین جریان اینه که
من به یه سری مردهای وبلاگ نویس می گفتم
جسارت نباشه
فلان طلا
چون از هر دوسه تا پستشون
یکی یه جوری به فلانشون مربوط می شد
که چقدر جذابه و طرفدار داره
دیروز با این بوده امروز با اون
بعد یه پست راجع به سینما
سیاست
جامعه
موسیقی
خلاصه یه چیزی می ذاشت
دوباره برمی گشت به سرمایه اصلیش
که شمای خواننده هم می دونم بی تاب این گوهر ناب منی که داری دری وریهای صدمن یه غاز روشنفکری منو می خونی
زنها هم بودن این مدلی
ولی من نمی خوندم راستش
وبلاگهای خاله زنکی رو ترجیح می دادم
مثلن امروز رفتم یه جا خوندم که
آخ خدا
خدا کجایی
چرا به حال این بنده حقیرت نظری نمی اندازی
من تقاص کدوم گناهو باید پس بدم
ال بل
گفتم یا بسم الله چی اومده به سر این بدبخت
بعد رفتم باقی پستش رو خوندم دیدم آها...
رفتن خونه خواهرشوهرش اینا سیسمونی بچه اولشو ببینن
بعد مادرشوهرش کلی گل و بلبل و اینا خلاصه
سنگ تموم گذاشته بوده
بعد پدرومادر دامادشون هم قالی کادو آوردن واسه اتاق نوه شون
بعد مادر عروس گفته واه واه سیسمونی ما خارجیه قالی اینا الکیه
بعد اینم که عروس باشه گفته شما چرا واسه بچه ما قالی ندادین حتا از این الکیا
بعد شوهرش اومده بهش گفته به تو چه
بعد جاریش به برادرشوهرش گفته...
خلاصه من عین این اسکلها نشستم ۲۰ دقیقه ای این جریانات رو خوندم
و پشت سرش کلی گلایه که خدا جای حق نشسته
شونصد و هفتادها هم کامنت
با مضمون عزیزم الهی بمیرم تو خیلی صبوری
انشالله خدا خودش تقاص هرکی سیسمونی بخره می ده و
از این حرفها
خندیدم
ولی حرصم نگرفت
منتها چندتا وبلاگ پیدا کردم تازگیا
وبلاگ سوراخ طلا
یعنی آخر زن روشنفکر
چرا روشنفکره حالا؟
اولین دلیلش این که طلاق گرفته
چون شوهرش نیازهای روحیش رو درک نمی کرد ولی دوست پسرش درک می کرد
حالا با شوهره کلی سال زندگی کرده با دوست پسره شش ماه خوش گذرونده دلیل نمی شه
حالا ایناش به من چه اصلن
اینهمه وبلاگ می خونم از زنهایی که به هردلیل از همسرشون جدا شدن
از هیچ کدوم به جز این سوراخ طلاها ندیدم
اصرار داشته باشن بگن اوهویی ایهاالناس
شوهرم تو رختخواب این طوری بود من این طوری بودم دوست پسرم اون طوری بود
شرم و حیا هم شده املی تو این دوره زمونه والله
یه چندتا پست فحش به ایرانیها
که چرا ما ایرانیها این طوری هستیم و اون طوری هستیم و مرده شور ریختمونو ببرن
بعدش دوباره ماجراهای این و رختخوابش
بازهم شونصد تا کامنت لاس خشکه
مفت چنگ صاحبش ما که بخیل نیستیم
گفتم که
اومدم اینجا نوشتم
از این که احمق فرض بشم بدم می یاد

نمی دونم
چهاردیواری اختیاری
فقط حالم بهم می خوره به این مزخرفات
که به درد خیال پردازی بچه های تازه بالغ می خورن
بگن وبلاگ زنانه
چه می دونم
زنانه نویسی در محیط مجازی
شکستن تابوها
گریز از حصار سنت در هزارتوی پررمز و راز زنانگی...
اینا نیست عزیزجان
اینم ادبیات جدیدی نیست
باور نداری از موسس پلی بوی بپرس
باز صدرحمت به همون دعوای سیسمونی با مادرشوهر
اون اندرونی و مخفی بوده که به یمن وبلاگ نویسی عمومی شده
وگرنه تاریخو نگاه کنی الا ماشالله پره از چیزطلاهای مختلف

می گن یه زنه از یه زنه پرسید چی کاره ای؟
گفت صبح می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم
ظهر می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم
عصر می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم
شب می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم
نصف شب می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم
بعد این زنه از اون زنه پرسید تو چی کاره ای؟
زنه گفت منم مثل تو خرابم، ولی وسواس ندارم
حالا شده حکایت اینا
پز فلانتون رو می خواین بدین، این سبکی نویسین که باشین
دیگه چرا قمپز روشنفکری می ذارین روش
چرا وسواس دارین؟!

posted @ ۱:۴۹ بعدازظهر  


   چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹  

اولین روز بهار

بعد از یک ماه بارون بی وقفه، امروز خورشید بی منت هیچ ابری اومده وسط آسمون صاف.

صبح می خواستم برم دانشگاه ورقه هایی که باید تصحیح کنم بگیرم، بعد فکر کردم همچین روزی کی می ره دانشگاه آخه؟

رفتم به یه حموم طولانی.
قفسه ها رو گشتم، هرچی ماسک مو و کرم و صابون جینگولی خریده بودم امتحان کردم.
بعد خوش خوشان دِمی کوچولو رو از گاراژ آوردم بیرون و یه ویراژ حسابی تو خیابونهای خلوت دادم.
رفتم یک ساعت واسه خودم وسط عطرها و لوازم آرایشهای فروشگاه ول گشتم.
یه لاک صورتی جیغ خریدم.
با ویراژ و دوپس دوپس برگشتم خونه.
بعد از یک سال و اندی ناخنهامو لاک زدم.
یه پیرهن صورتی گل گلی پوشیدم.
چهارتا ماتیک مات و براق جیغ روی هم مالیدم رو لبهام.
کلی جلوی آینه قربون صدقه خودم رفتم.
الآن هم روی کاناپه راحتی زیر نور اولین آفتاب بهاری ولو شدم و پاستیل می خورم
و فکر می کنم چطور می شه که
از فرآیند سفیدسازی زمانی سیگنال سنسورها
به سیستم خطی مولتی رگرسیون پایدار رسید؟

امروز، روز منه.
جوابش حتمن پیدا می شه.

posted @ ۶:۳۶ قبل‌ازظهر  


   چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹  

دیگه ازت خوشم می یاد

دمت گرم خدایی. نمی دونم خصلت گلریزون بازی ایرانیه یا چی، ولی خداوکیلی اگه رئیس این خیمه شب بازی می شدی که فقط اسم جمهوری رو یدک می کشه اینقدر ارادتمندت نمی شدم که الآن هستم. اونم من که همه بچگیم با ناله و نفرین مامانم پشت سر تو گذشته. مثل سیاستمدارهای مدرن رفتار می کنی. بیانیه می دی، ائتلاف می کنی، می ری دنبال مردم، مصاحبه می کنی، نه تند می ری نه کند می ری نه می زنی به صحرای کربلا نه لمپن بازی درمی یاری. خوشحالم محض رضای خدا بالاخره یکی تو اون مملکت فهمید که ایران یک کشور هفتادمیلیونی تو ناف دهکده جهانی قرن بیست و یکمه نه یه قبیله چندصدنفری وسط بیابونهای هزاروچهارصد سال پیش.
من سه بار واسه انتخاب رئیس این جمهوری اولیگارشیک رای دادم. حالا بگین روی حماقت و اشتباهم دارم پافشاری می کنم ولی بینی بین الله خودم از رایم پشیمون نیستم و هنوزم معتقدم تصمیم درستی گرفتم. این بار آخری البته به ایشون رای ندادم به اوشون رای دادم که حلالش الحق. ما پنج نفر با یه ماشین رفتیم بهش رای دادیم بعد اعلام کردن این بابا از کل نیوزیلند پنج تا رای آورده. ما که سند اون پنج تا رای شمرده رو به نام خودمون زدیم!
خلاصه که به نظر من درد و بلاتون بخوره تو سر هرکی که توجیه گر و مزدور جنایت و دروغه و همچنین هرکی که از راه دور بیانیه لنگش کن صادر می کنه و عین لاشخور کمین نشسته از خون و استخون مردم یه چیزی بهش بماسه.

posted @ ۲:۱۰ قبل‌ازظهر  


   دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹  

از حقارت

دیشب توفان وحشتناک بود. کلبه ما هم نزدیک یه دره است پر از درختهای غول پیکر. باد توی درختها زوزه می کشید و بارون دیوونه وار می خورد روی شیروونی.

خواب دیدم زندانم. زندانش یه سالن بزرگ بود پر از قفسهای کوچیک یک نفره. من و زندانیهای دیگه توی قفس بودیم و دستهامون بالاتر از سر، به میله های قفس زنجیر شده بود. تو خواب دستهام داشت کنده می شد. زندانبانها، زن و مرد، با شلاق بین قفسها راه می رفتن، می زدن و فحشهای آب نکشیده می دادن. من گریه می کردم و آرزویی جز آزاد شدن دستهام نداشتم. قفس کنار من یک مرد بود که چهره نداشت. فقط دستهاش رو می دیدم که خیلی سفید بود و با لهجه عجیب غریبی انگلیسی حرف می زد. با نفسهای بریده به من می گفت فکر کن دست نداری فکرکن دستهات رو بریدن این طوری راحت تری.
بعد به من و مرد بدون چهره یک ساعت مرخصی دادن، توی یه پارک خزون زده، کنار رودخونه ای که آبش به سبزی می زد روی یک نیمکت نشسته بودیم. من تند تند نفس می کشیدم انگار عجله داشتم تا می تونم هوای تازه به ریه هام برسونم. مرد سرش رو روی زانوی من گذاشت و گفت من می خوابم هروقت برای بردنمون اومدن بیدارم کن. گفتم یک ساعت آزادی داریم، نخواب، درختها رو ببین رودخونه رو... گفت من که چشم ندارم. صورتش یک حفره سفید بود. خواستم نازش کنم دیدم دست ندارم. انگار دستهام رو بریده بودن. ولی نترسیدم. شروع کردم به آواز خوندن. زندانبانها اومدن با یه ماشین آهنی سیاه پر از میله. گفتم برنمی گردم. گفتم تو رو خدا منو برنگردونین من که کاری نکردم... مرد ناپدید شده بود. من التماس می کردم و زندانبانها با فحش و فضیحت منو به میله ها می بستن. دیدم به جای تمام درختهای پارک، آدم ایستاده که دارن با سردی و کنجکاوی، لبخند به لب منو نگاه می کنن. من هنوز داشتم گریه و التماس می کردم.

با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. بغضی توی گلوم گیر کرده بود که بهش می گم بغض حقارت، بغض تحقیر. با بغض تحقیر همه مون یه جورایی آشناییم. وقتی اون زنک کثافت بوگندوی دم تئاتر شهر، می اومد دستمال به چشمت می کشید تا خط چشمت رو پاک کنه برای تئاتر تماشا کردن. وقتی مردک هیز عقده ای اسلحه بدست وسط خیابون همه هیکلت رو نگاه می کرد ببینه به کجات گیر بده. وقتی با جمع دوستهات نشسته بودی و یارو می اومد از ذوق قدرت داشتنش صدا کلفت می کرد که پاشین پاشین اینجا نشینین. یا هرکار می خواستی بکنی اون ایدئولوژی قدرت پرست کثافت بارشون رو عین یه قاشق دهنی می زدن تو افکارت. همه اش هم حکومت نبود به والله. اوباشی که دنبالت می افتادن هرچی لایق خودشون بود بارت می کردن و هرهر می خندیدن و تو از ترس می مردی و زنده می شدی که مبادا یک دهم حرفهاشونو عملی کنن حکومتی نبودن که. یا چه می دونم، مادری که دلش از صدجای دیگه پر بود بعد سر تو بچه فسقلی عربده های هشت ریشتری می کشید و تهدیدهای وحشتناک می کرد و تو از ترس یه گوشه مچاله می شدی و التماس می کردی مامان غلط کردم درحالی که خودت هم می دونستی هیچ غلطی نکردی! وقتی خونه بدترین زندان بود و بابا ننه ترسناک ترین زندانبانها که وقتی سگهای توی خیابون بهت گیر می دادن اول از همه التماس می کردی به اون دوتا زندانبان اعظم خبر ندن!

مرده شور همه اشو ببرن که این طور ترس و تحقیر رو تو وجود آدم درونی می کنه که حالا بعد اینهمه سال این ته دنیا هم دست از سرت برنداره. صبح با سر سنگین و گلوی پر از بغض از جام بلند شدم که یار گفت بیا پیاده بریم مرکزخرید نزدیک خونه یه صبحونه حسابی بزنیم. رسیدیم سرکوچه و جلوی رومون زمین بارون خورده بود، براق از درخشش آفتاب با تپه های سبز و درختهای خزون زده و خونه های چوبی با شیروونیهای رنگی. هوای تازه رو با ولع دادم تو ریه هام و با خودم گفتم من آزادم، آزاد و دوره گدایی کردن بدیهی ترین حقوق ابتداییم گذشته: من حق دارم روی این زمین بایستم و نفس بکشم. هرچقدر هم که این آدمها موذی و بدجنس باشن، هرچقدر هم که اینجا شهروند درجه دو و غریبه و تنها باشم، باز حق دارم بایستم و نفس بکشم... ولی این فکر در کنار خوشحالی، حس عذاب وجدان عزیزانی رو برام داشت که انگار گذاشته باشم وسط آتیش و دررفته باشم... به قول وبلاگ زندگی با دیکتاتور، زندگی یک دیکتاتورزده حرفه ای همیشه توام با عذاب وجدانه.

فقط می گم حیف. حیف از جوونهای دسته گل ایران که تو اون دیکتاتوری چندجانبه با بغض تحقیر سرمی کنن... به هرحال از احوال اینجانب بخواین، پیاده روی تو هوای تمیز آفتابی همراه با ساندویچ خوشمزه و قهوه توپ و وراجی با یار، حالم رو آورد سرجاش.

posted @ ۴:۲۸ قبل‌ازظهر  


   چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹  

با من بحث نکن عزیزم!

می دونی برام عادی نشده. یعنی از خودم خجالت می کشم وقتی پای کامنتدونی خیلی سایتها و وبلاگها می خونم:
نظراتی که حاوی توهین و ناسزا باشند منتشر نخواهند شد... یا یه چیزی تو این مایه ها.
احساس می کنم صاحب کامنتدونی راجع به من چی فکر کرده یعنی. چرا باید فحش بدم آخه.
ولی خب واقعیتش اینه که اینو نوشتن چون فحش می دیم. بد هم فحش می دیم.
خود من که فقط پرستیژ آزادی بیان و این حرفها، ترس این که ذات دیکتاتورم رو نشه، از جلوی کامپیوتر پا می شم می رم یه لیوان آب سرد می خورم وگرنه بعضی وقتها آی دلم می خواد این دهنو وا کنم...

لابد یه زمانی بشر اولیه غارنشین، اونقدر صوت و کلمه و اینها نداشته که بحث کنه خب موضوع بحث هم ساده بوده. یا غذا بوده یا جفت بوده یا غار خشک. اینم که بحث نمی خواد: با گرز می کوبی تو کله طرف و متقاعد می شه غذا و جفت و غار رو بذاره واسه تو. یه وقت هم دیدی اون تو رو متقاعد کرد.
بعد کم کم آدمها پیشرفت کردن. هم سوژه واسه بحث زیاد شده هم گرز و چماق چاره نمی کرده. شروع کردن به حرف زدن. البته هنوز خیلیها به شیوه بشر اولیه بحث می کنن ها. مثلن کافیه از نظر تو درباره اصل تصدیق در فلسفه اثبات گرایان منطقی اوایل قرن بیستم خوشش نیاد که با همون چماقش بکوبه تو سرت. منظورم چماق واقعیه نه استعاری؛ مثل اوباش جمهوری اسلامی. از یه فیلم خوششون نمی یاد به سینما حمله می کنن. فلان کتاب رو دوست ندارن تیکه پاره اش می کنن. از نظریات بهمان فیلسوف سردرنمی یارن جلسه بحثو به هم می ریزن سخنران و شنونده ها رو هم یه فصل کتک می زنن... به این می گن شیوه بحث مدرن به روش ماقبل تاریخ.
از این عده مدرن تر، اونایی هستن که چماقهاشون استعاری شده. یعنی زبونشون استعاره از گرز و چماقه و معمولن با استعانت از پایین تنه شون. به یارو می گی طبق نظریه معرفت در فلسفه کانت... بهت می گه خارمادر خودت و کانت رو یک جا فلان و بهمان. نمونه اش تو همین دنیای مجازی الی ماشالله فراوونه و خب حکمن همین بوده که سر در کامنتدونیها می نویسن هوی یارو، فحش نده!
اما مدرن ترینها شکل چماق زبونی و پایین تنه ای رو پیچیده کردن. یعنی علنن فحش نمی دن که پرستیژ ادب مندی و بافرهنگیشون بیاد پایین اما یک جوری کلمات مودبانه رو کنار هم می چینن که نتیجه اش به گرزوچماق گروه اول سور می زنه. مثلن به طرف می گی با توجه به مکتب شک فلسفی درمبانی علم که هیوم ارائه کرده... می گه دوست عزیز، پیشنهاد می کنم یک مقدار مطالعه تون رو بیشتر کنید بعد درباره موضوعی که درحدواندازه شما نیست اظهارنظر بفرمایید. همچنین باید توجه داشت که به طور کلی افرادی که درنظریاتشون به هیوم اشاره می کنن از نوعی بحران شخصیتی بسیار حاد رنج می برن. البته من شرایط فردی رو که برای امرار معاش ناچار به تکرار حرفهای دیکته شده از سوی اربابانش هست درک می کنم چون حتمن هنر و مهارت دیگه ای برای گذران زندگی نداره. موفق باشید!

جالبه که در اغلب موارد این جمله های مودبانه فضل فروشانه پر از غلطهای تابلوی املایی هستن. راه تشخیصشون هم ساده است: هروقت کامنتی خوندی، سعی کن قیافه نویسنده اش رو درحال نوشتن کامنت حدس بزنی. اگر قیافه اش، اول اخم داشت و دندون قروچه و اواسط کامنت به پوزخند تمسخرآمیزی حاکی از رضایت رسید، طرف از گروه سومه.

نمی گم گروه سوم بیشتر از اون دوگروه دیگه روی اعصابم هستن. چون هر سه اعصاب خردکن و غیرقابل تحملن. فقط یه چندوقته احساس می کنم تراکم آدمهای گروه سوم تو وب سایتهایی که می خونم بیشتر از حد تحملم شده. شاید زیاد شدنشون به خاطر تاریخ و مناسبتهاش باشه. به هرحال من با کسی کل کل نمی کنم؛ حوصله اش رو ندارم، تو طعنه و متلک هم کم می یارم. ولی از خوندن طعنه و متلکهای بقیه تو این واویلای "خفه شو من بیشتر از تو حالیمه" خسته شدم. اونم تو وضعیتی که چماقدارهای تا بن دندون مسلح حاضر ایستادن تا همه رو تیکه پاره کنن، مدیای فحش و فضیحتشون هم به تمام امکانات مجهزه.

پی نوشت: بعد می گی چرا همه اش می ری وبلاگ خاله زنکی می خونی؟ به والله دم هرکس که به ادعای این روشنفکرهای گروه سومی، خاله زنک و بی کلاسه گرم. همین که ادعاش نمی شه و فحش نمی ده خودش خیلیه. می رم می خونم فلانی واسه آشپزخونه اش، چندکاره مارک چی چی خریده که ازش راضیه. اون یکی بچه اش دندون درآورده، ای والله. این یکی مادرشوهرش موذمار بازی درآورده خدا ازش نگذره... از برکت همین وبلاگها فهمیدم بخارشوری که تلویزیون تبلیغ می کنه به درد خونه ما نمی خوره کف پوش خونه داغون می شه. خوب بود می رفتم ۳۰۰، ۴۰۰ دلار می سلفیدم پارکتهای نازنین رو هم به باد فنا می دادم؟ بیا تا همین جا ۱۰۰۰ دلار بذاریم تو جیبمون. تازه فهمیدم اون دستگاهه که تلویزیون تبلیغ می کنه بدون روغن، مرغ رو سوخاری می کنه (اسمشو بلد نیستم) خیلی طول می کشه تا مرغ رو اون طور که ما دوست داریم مغزپخت کنه خب کلی پول برقش می شه اینجا نمی صرفه. ژله آکواریوم هم یاد گرفتم درست کنم حالا یه روز وقت بود امتحان می کنم ببینم چی درمی یاد. بیست جور راهکار واسه از شیرگرفتن بچه هم یاد گرفتم، دنیا رو چه دیدی شاید یه وقت لازم شد. حالا بیام به جای اینها از صبح تا شب بخونم کی به کی متلک تپل تری انداخت و طعنه ناجورتری زد؟ خیال خامیه اگه کسی فکر کنه از آتیش این فحش و فضیحتهای اتوکشیده، آبی واسه مردم طفلکی ایران گرم می شه - راستی چه خودشونم تحویل می گیرن، خیال می کنن ملت الآن چشمشون به دهن اینهاست! - همون مردم طفلکی که تو اون جهنم مجسم، سعی می کنن خونه هاشون رو مثل بهشت نگه دارن و خب، چماق خور و فحش خور و متلک خورشون ملسه!


posted @ ۸:۵۸ قبل‌ازظهر