<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322</id><updated>2011-12-12T03:15:20.809+03:30</updated><title type='text'>sofalineh</title><subtitle type='html'>سفالينه نماد فلسفه خيام</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>325</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-32231931110036189</id><published>2011-12-12T03:00:00.004+03:30</published><updated>2011-12-12T03:15:20.832+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>حس و حال نوشتن ندارم. پرواضحه.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی گمونم از این به بعد اگر بنویسم هم راحت می نویسم. مجبور نیستم از در و دیوار بگم بدون این که به روی خودم بیارم چی به سرم اومده. راستی فایده خودسانسوری چیه وقتی به هرحال متهمی؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جدایی بار سنگین یه اشتباه بزرگ رو از دوشت برمی داره به جاش یه حفره خالی توی دلت می ذاره با یه غم بزرگ. تحمل غم از تحمل خیلی چیزها راحت تره به هرحال.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هوم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینم آخر و عاقبت ما.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بهم یاد دادی چطور از خودم متنفر و منزجر باشم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آرزو می کنم کاش اینقدر شاگرد با استعدادی نبودم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;من باز به خودم برمی گردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خودم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اونچه که هستم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یا بهتره بگم یه روزی بودم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یا شاید می خواستم باشم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-32231931110036189?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/32231931110036189/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=32231931110036189&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/32231931110036189'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/32231931110036189'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8247418992245494566</id><published>2011-04-13T03:34:00.002+04:30</published><updated>2011-04-13T04:17:32.688+04:30</updated><title type='text'>نکن عزیز من!</title><content type='html'>ببین عزیزجان! بانوی نمونه! زن تمام عیار! از خودگذشته فداکار! تو حق داری عاشق شوهرت باشی. حتا اگه اونقدر دیوونه باشه که وقت عصبانیت موهاتو مشت مشت بکنه باز تو حق داری عاشقش باشی. حتا اگه بزنه انگشتت رو طوری بشکنه که دیگه خم نشه باز تو حق داری عاشقش باشی. باز من یک ثانیه نمی گم خشونت حقته، حالا که دوستش داری اینقدر بخور که باد کنی! نه بازهم می گم خشونت حقت نیست ولی اگه برات جدایی وحشتناک تر از کتک خوردنه، خب تصمیمی که تو می گیری درسته. من که زیر سقف تو زندگی نمی کنم عزیزجان.&lt;div&gt;ولی عزیز من! فرق بچه آدم با خود آدم می دونی درچیه؟ اینه که آدم مسئول بچه اش هست ولی مالک بچه اش نیست. درحالی که هم مسئول خودشه هم مالک خودش. یعنی تو می تونی جسم و روان خودت رو بندازی زیر مشت و لگد یکی دیگه چون فکر می کنی «عاشق» هستی و ضربه هاش «اونقدرها هم جدی نیست». ولی حق نداری زندگی و سلامت بچه بی دفاع رو هزینه کنی پای عشقی که به پدرش داری. آخه واسه این عشق وامونده چند نفر باهاس قربانی بشن؟! اصلن به اون بچه بدبخت چه مربوطه که کی دیوونه است و کی عاشق یه دیوونه؟!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;همه اش جلوی چشمهام مردی می یاد که چنان در شیشه ای خونه رو محکم به هم کوبیده که شیشه خرد شده و خرده هاش ریخته روی صورت بچه چهارماهه تو بغل مادرش. اگر یکی از این شیشه ها می رفت تو گلوش؟ یا چشمش؟ جلوی چشمهام مردی می یاد که بچه شش ماهه رو گرفته، به شدت تکون داده و نعره کشیده که گردنت رو می شکنم لعنتی! گردن بچه شش ماهه رو!!!! بچه ای که تا سه روز بعد از عربده، صداش بند اومده بوده و حتا هق هق هم نمی کرده... می دونی تکون دادن بچه زیر یکسال اگر شدید باشه می تونه آسیب نخاعی بزنه به بچه؟ فکر نکردی اون عربده ها ممکنه پرده گوش بچه رو پاره کنه؟ خدا وکیلی این بچه اگر قطع نخاع می شد، اگر شنواییش رو از دست می داد چه جوابی داشتی براش؟ می گفتی ببخش عزیزم چی کار کنم عاشق بابات بودم؟؟؟؟ اون بنده خدا که خودش حالش زاره و بهش حرجی نیست. باید بگیرن ببرنش آسایشگاه روانی. تو داری در حق این بچه، در حق این انسان چی کار می کنی؟ خودت وضعیت روانیت بهتر از معشوقت نیست به والله.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد برمی گردی به من می گی نه خب می دونی... حالش که جا اومد بهش گفتم چرا سر بچه داد زدی ناراحت شد افسردگی گرفت سه روز فقط خوابید تو خونه. منم دیدم پشیمون شده دیگه دنبالشو نگرفتم ناراحت نشه... ناراحت نشه!!!!!! بهت می گم عزیزجان این همسر محترم شما از غصه عربده کشیدن سر بچه افسردگی نگرفته، این آدم افسردگی داره خودش، ناراحتی روحی داره که با بچه این طور رفتار کرده به جای این که نگران ناراحت شدنش باشی برش دار ببر پیش روانپزشک تا نزده بچه رو بکشه! می گی نه هیس، الآن حالش خوبه انشالله خوب می مونه دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ببینین بانوان فداکار از خود گذشته عاشق حفظ زندگی و وفادار به همسر... تو رو خدا یا بچه دار نشین یا دست کم اندازه یک شامپانزه ماده نسبت به بچه هاتون احساس مسئولیت کنین! استغفرالله هی می خوام دهنمو باز نکنم ها! بابا هر جونور ماده ای وقتی بچه اش رو در خطر ببینه دیوانه وار برای نجات بچه اش هرکاری می کنه. تو چطور تو خونه خودت، زیر سقف زندگی خودت، پاره تنت رو در معرض خطر جانی قرار می دی و ککت نمی گزه؟! مگه بچه داری کشکه؟ مگه غریزه مادری فقط واسه زاییدن بچه است؟! نزا خب! اینقدر دوتایی می زدین تو سروکله هم که کف کنین، ولی حالا که زاییدی - واسه گرم تر کردن کانون خانواده تون! - پاش وایسا!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ببین به تخمکم هم نیست که اینجا رو بخونی. اصلن برام مهم نیست که ناراحت بشی. خشونت علیه بچه ها چیزی نیست که من درقبالش هیچ نوع محافظه کاری داشته باشم. اگر اینجا زندگی می کردین و من باب درددل این چیزها رو برام تعریف می کردی، به همین ساعت قسم خودم راپورت جفتتون رو می دادم به پلیس! حالا که تو ایران تو و شوهرت از هفت دولت آزادین در قبال بچه، بازهم نکن عزیز من! تو که مسلمونی خیر سرت حق الناس می دونی چیه؟! اعتقاد داری فرزند امانت خداست؟! این طوری امانت داری می کنن آخه؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8247418992245494566?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8247418992245494566/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8247418992245494566&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8247418992245494566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8247418992245494566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='نکن عزیز من!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5074680760381247786</id><published>2011-01-14T13:49:00.002+03:30</published><updated>2011-01-14T14:17:51.993+03:30</updated><title type='text'>بعضی وقتها</title><content type='html'>بعضی وقتها خیلی باهاس زور بزنم&lt;div&gt;چون زیپ دهنم بسته نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عین یه شکم چاق قلمبه که به روز می خوای زیپ شلوارشو ببندی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هی زور می زنم زیپ دهنمو ببندم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آخرش هم می بینی یه وقتها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;درست مثل اون لحظه ای که می یای خودمونی بازی دربیاری تو مهمونی و روی زمین بشینی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و یهو دکمه و زیپ شلوارت باهم می پکه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;زیپ دهن منم می پکه و پاک مایه شرمساری می شه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الآنم اومدم اینجا بنویسم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بلکه تو کامنت دونی ملت چادر نبندم به کمرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شروع کنم ملت رو شستن و پهن کردن رو بند&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نه که بگم می ترسم کم بیارم &lt;/div&gt;&lt;div&gt;نه اتفاقن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;لازمه بحث لازمه حرف حتا لازمه دعوا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینه که دوطرف از یه سطح هوش&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و در عین حال از یه سطح بلاهت برخوردار باشن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با باهوش تر از خودت بحث کنی سه سوته خیط می شی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با احمق تر از خودت بحث کنی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آخرش بازم خیط می شی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چون اینقدر تک و پاتکهاش رو بی منطق و احمقانه نثارت می کنه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که درنهایت وا می دی که بیشتر از این احساس حماقت نکنی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا خوب ببین جریان اینه که&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من به یه سری مردهای وبلاگ نویس می گفتم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جسارت نباشه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فلان طلا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چون از هر دوسه تا پستشون&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یکی یه جوری به فلانشون مربوط می شد&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که چقدر جذابه و طرفدار داره&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیروز با این بوده امروز با اون&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد یه پست راجع به سینما&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سیاست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جامعه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;موسیقی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خلاصه یه چیزی می ذاشت&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوباره برمی گشت به سرمایه اصلیش&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که شمای خواننده هم می دونم بی تاب این گوهر ناب منی که داری دری وریهای صدمن یه غاز روشنفکری منو می خونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;زنها هم بودن این مدلی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی من نمی خوندم راستش&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وبلاگهای خاله زنکی رو ترجیح می دادم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مثلن امروز رفتم یه جا خوندم که&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آخ خدا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خدا کجایی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چرا به حال این بنده حقیرت نظری نمی اندازی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من تقاص کدوم گناهو باید پس بدم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ال بل&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گفتم یا بسم الله چی اومده به سر این بدبخت&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد رفتم باقی پستش رو خوندم دیدم آها...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;رفتن خونه خواهرشوهرش اینا سیسمونی بچه اولشو ببینن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد مادرشوهرش کلی گل و بلبل و اینا خلاصه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سنگ تموم گذاشته بوده&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد پدرومادر دامادشون هم قالی کادو آوردن واسه اتاق نوه شون&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد مادر عروس گفته واه واه سیسمونی ما خارجیه قالی اینا الکیه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد اینم که عروس باشه گفته شما چرا واسه بچه ما قالی ندادین حتا از این الکیا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد شوهرش اومده بهش گفته به تو چه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد جاریش به برادرشوهرش گفته...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خلاصه من عین این اسکلها نشستم ۲۰ دقیقه ای این جریانات رو خوندم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و پشت سرش کلی گلایه که خدا جای حق نشسته&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شونصد و هفتادها هم کامنت&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با مضمون عزیزم الهی بمیرم تو خیلی صبوری&lt;/div&gt;&lt;div&gt;انشالله خدا خودش تقاص هرکی سیسمونی بخره می ده و&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از این حرفها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خندیدم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی حرصم نگرفت&lt;/div&gt;&lt;div&gt;منتها چندتا وبلاگ پیدا کردم تازگیا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وبلاگ سوراخ طلا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یعنی آخر زن روشنفکر&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چرا روشنفکره حالا؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اولین دلیلش این که طلاق گرفته&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چون شوهرش نیازهای روحیش رو درک نمی کرد ولی دوست پسرش درک می کرد&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا با شوهره کلی سال زندگی کرده با دوست پسره شش ماه خوش گذرونده دلیل نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا ایناش به من چه اصلن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینهمه وبلاگ می خونم از زنهایی که به هردلیل از همسرشون جدا شدن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از هیچ کدوم به جز این سوراخ طلاها ندیدم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اصرار داشته باشن بگن اوهویی ایهاالناس&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شوهرم تو رختخواب این طوری بود من این طوری بودم دوست پسرم اون طوری بود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شرم و حیا هم شده املی تو این دوره زمونه والله&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه چندتا پست فحش به ایرانیها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که چرا ما ایرانیها این طوری هستیم و اون طوری هستیم و مرده شور ریختمونو ببرن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعدش دوباره ماجراهای این و رختخوابش&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بازهم شونصد تا کامنت لاس خشکه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مفت چنگ صاحبش ما که بخیل نیستیم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گفتم که&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اومدم اینجا نوشتم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از این که احمق فرض بشم بدم می یاد&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمی دونم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چهاردیواری اختیاری&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فقط حالم بهم می خوره به این مزخرفات&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که به درد خیال پردازی بچه های تازه بالغ می خورن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بگن وبلاگ زنانه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چه می دونم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;زنانه نویسی در محیط مجازی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شکستن تابوها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گریز از حصار سنت در هزارتوی پررمز و راز زنانگی...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینا نیست عزیزجان&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینم ادبیات جدیدی نیست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;باور نداری از موسس پلی بوی بپرس&lt;/div&gt;&lt;div&gt;باز صدرحمت به همون دعوای سیسمونی با مادرشوهر&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اون اندرونی و مخفی بوده که به یمن وبلاگ نویسی عمومی شده&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وگرنه تاریخو نگاه کنی الا ماشالله پره از چیزطلاهای مختلف&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می گن یه زنه از یه زنه پرسید چی کاره ای؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گفت صبح می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ظهر می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عصر می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شب می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نصف شب می رم بیرون می یام خونه دوش می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد این زنه از اون زنه پرسید تو چی کاره ای؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;زنه گفت منم مثل تو خرابم، ولی وسواس ندارم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا شده حکایت اینا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پز فلانتون رو می خواین بدین، این سبکی نویسین که باشین&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیگه چرا قمپز روشنفکری می ذارین روش&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چرا وسواس دارین؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5074680760381247786?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5074680760381247786/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5074680760381247786&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5074680760381247786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5074680760381247786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='بعضی وقتها'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1145859586786373881</id><published>2010-09-01T06:36:00.002+04:30</published><updated>2010-09-01T06:50:46.252+04:30</updated><title type='text'>اولین روز بهار</title><content type='html'>بعد از یک ماه بارون بی وقفه، امروز خورشید بی منت هیچ ابری اومده وسط آسمون صاف.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;صبح می خواستم برم دانشگاه ورقه هایی که باید تصحیح کنم بگیرم، بعد فکر کردم همچین روزی کی می ره دانشگاه آخه؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;رفتم به یه حموم طولانی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;قفسه ها رو گشتم، هرچی ماسک مو و کرم و صابون جینگولی خریده بودم امتحان کردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد خوش خوشان دِمی کوچولو رو از گاراژ آوردم بیرون و یه ویراژ حسابی تو خیابونهای خلوت دادم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;رفتم یک ساعت واسه خودم وسط عطرها و لوازم آرایشهای فروشگاه ول گشتم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه لاک صورتی جیغ خریدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با ویراژ و دوپس دوپس برگشتم خونه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد از یک سال و اندی ناخنهامو لاک  زدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه پیرهن صورتی گل گلی پوشیدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چهارتا ماتیک مات و براق جیغ روی هم مالیدم رو لبهام.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;کلی جلوی آینه قربون صدقه خودم رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الآن هم روی کاناپه راحتی زیر نور اولین آفتاب بهاری ولو شدم و پاستیل می خورم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و فکر می کنم چطور می شه که&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از فرآیند سفیدسازی زمانی سیگنال سنسورها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به سیستم خطی مولتی رگرسیون پایدار رسید؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;امروز، روز منه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جوابش حتمن پیدا می شه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1145859586786373881?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1145859586786373881/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1145859586786373881&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1145859586786373881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1145859586786373881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='اولین روز بهار'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5041167598516428781</id><published>2010-06-09T02:10:00.002+04:30</published><updated>2010-06-09T02:35:39.942+04:30</updated><title type='text'>دیگه ازت خوشم می یاد</title><content type='html'>دمت گرم خدایی. نمی دونم خصلت گلریزون بازی ایرانیه یا چی، ولی خداوکیلی اگه رئیس این خیمه شب بازی می شدی که فقط اسم جمهوری رو یدک می کشه اینقدر ارادتمندت نمی شدم که الآن هستم. اونم من که همه بچگیم با ناله و نفرین مامانم پشت سر تو گذشته. مثل سیاستمدارهای مدرن رفتار می کنی. بیانیه می دی، ائتلاف می کنی، می ری دنبال مردم، مصاحبه می کنی، نه تند می ری نه کند می ری نه می زنی به صحرای کربلا نه لمپن بازی درمی یاری. خوشحالم محض رضای خدا بالاخره یکی تو اون مملکت فهمید که ایران یک کشور هفتادمیلیونی تو ناف دهکده جهانی قرن بیست و یکمه نه یه قبیله چندصدنفری وسط بیابونهای هزاروچهارصد سال پیش. &lt;div&gt;من سه بار واسه انتخاب رئیس این جمهوری اولیگارشیک رای دادم. حالا بگین روی حماقت و اشتباهم دارم پافشاری می کنم ولی بینی بین الله خودم از رایم پشیمون نیستم و هنوزم معتقدم تصمیم درستی گرفتم. این بار آخری البته به ایشون رای ندادم به اوشون رای دادم که حلالش الحق. ما پنج نفر با یه ماشین رفتیم بهش رای دادیم بعد اعلام کردن این بابا از کل نیوزیلند پنج تا رای آورده. ما که سند اون پنج تا رای شمرده رو به نام خودمون زدیم!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خلاصه که به نظر من درد و بلاتون بخوره تو سر هرکی که توجیه گر و مزدور جنایت و دروغه و همچنین هرکی که از راه دور بیانیه لنگش کن صادر می کنه و عین لاشخور کمین نشسته از خون و استخون مردم یه چیزی بهش بماسه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5041167598516428781?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5041167598516428781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5041167598516428781&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5041167598516428781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5041167598516428781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title='دیگه ازت خوشم می یاد'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8580827098833382379</id><published>2010-06-07T04:28:00.004+04:30</published><updated>2010-06-07T05:22:42.059+04:30</updated><title type='text'>از حقارت</title><content type='html'>دیشب توفان وحشتناک بود. کلبه ما هم نزدیک یه دره است پر از درختهای غول پیکر. باد توی درختها زوزه می کشید و بارون دیوونه وار می خورد روی شیروونی.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خواب دیدم زندانم. زندانش یه سالن بزرگ بود پر از قفسهای کوچیک یک نفره. من و زندانیهای دیگه توی قفس بودیم و دستهامون بالاتر از سر، به میله های قفس زنجیر شده بود. تو خواب دستهام داشت کنده می شد. زندانبانها، زن و مرد، با شلاق بین قفسها راه می رفتن، می زدن و فحشهای آب نکشیده می دادن. من گریه می کردم و آرزویی جز آزاد شدن دستهام نداشتم. قفس کنار من یک مرد بود که چهره نداشت. فقط دستهاش رو می دیدم که خیلی سفید بود و با لهجه عجیب غریبی انگلیسی حرف می زد. با نفسهای بریده به من می گفت فکر کن دست نداری فکرکن دستهات رو بریدن این طوری راحت تری.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد به من و مرد بدون چهره یک ساعت مرخصی دادن، توی یه پارک خزون زده، کنار رودخونه ای که آبش به سبزی می زد روی یک نیمکت نشسته بودیم. من تند تند نفس می کشیدم انگار عجله داشتم تا می تونم هوای تازه به ریه هام برسونم. مرد سرش رو روی زانوی من گذاشت و گفت من می خوابم هروقت برای بردنمون اومدن بیدارم کن. گفتم یک ساعت آزادی داریم، نخواب، درختها رو ببین رودخونه رو... گفت من که چشم ندارم. صورتش یک حفره سفید بود. خواستم نازش کنم دیدم دست ندارم. انگار دستهام رو بریده بودن. ولی نترسیدم. شروع کردم به آواز خوندن. زندانبانها اومدن با یه ماشین آهنی سیاه پر از میله. گفتم برنمی گردم. گفتم تو رو خدا منو برنگردونین من که کاری نکردم... مرد ناپدید شده بود. من التماس می کردم و زندانبانها با فحش و فضیحت منو به میله ها می بستن. دیدم به جای تمام درختهای پارک، آدم ایستاده که دارن با سردی و کنجکاوی، لبخند به لب منو نگاه می کنن. من هنوز داشتم گریه و التماس می کردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. بغضی توی گلوم گیر کرده بود که بهش می گم بغض حقارت، بغض تحقیر. با بغض تحقیر همه مون یه جورایی آشناییم. وقتی اون زنک کثافت بوگندوی دم تئاتر شهر، می اومد دستمال به چشمت می کشید تا خط چشمت رو پاک کنه برای تئاتر تماشا کردن. وقتی مردک هیز عقده ای اسلحه بدست وسط خیابون همه هیکلت رو نگاه می کرد ببینه به کجات گیر بده. وقتی با جمع دوستهات نشسته بودی و یارو می اومد از ذوق قدرت داشتنش صدا کلفت می کرد که پاشین پاشین اینجا نشینین. یا هرکار می خواستی بکنی اون ایدئولوژی قدرت پرست کثافت بارشون رو عین یه قاشق دهنی می زدن تو افکارت. همه اش هم حکومت نبود به والله. اوباشی که دنبالت می افتادن هرچی لایق خودشون بود بارت می کردن و هرهر می خندیدن و تو از ترس می مردی و زنده می شدی که مبادا یک دهم حرفهاشونو عملی کنن حکومتی نبودن که. یا چه می دونم، مادری که دلش از صدجای دیگه پر بود بعد سر تو بچه فسقلی عربده های هشت ریشتری می کشید و تهدیدهای وحشتناک می کرد و تو از ترس یه گوشه مچاله می شدی و التماس می کردی مامان غلط کردم درحالی که خودت هم می دونستی هیچ غلطی نکردی! وقتی خونه بدترین زندان بود و بابا ننه ترسناک ترین زندانبانها که وقتی سگهای توی خیابون بهت گیر می دادن اول از همه التماس می کردی به اون دوتا زندانبان اعظم خبر ندن!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مرده شور همه اشو ببرن که این طور ترس و تحقیر رو تو وجود آدم درونی می کنه که حالا بعد اینهمه سال این ته دنیا هم دست از سرت برنداره. صبح با سر سنگین و گلوی پر از بغض از جام بلند شدم که یار گفت بیا پیاده بریم مرکزخرید نزدیک خونه یه صبحونه حسابی بزنیم. رسیدیم سرکوچه و جلوی رومون زمین بارون خورده بود، براق از درخشش آفتاب با تپه های سبز و درختهای خزون زده و خونه های چوبی با شیروونیهای رنگی. هوای تازه رو با ولع دادم تو ریه هام و با خودم گفتم من آزادم، آزاد و دوره گدایی کردن بدیهی ترین حقوق ابتداییم گذشته: من حق دارم روی این زمین بایستم و نفس بکشم. هرچقدر هم که این آدمها موذی و بدجنس باشن، هرچقدر هم که اینجا شهروند درجه دو و غریبه و تنها باشم، باز حق دارم بایستم و نفس بکشم... ولی این فکر در کنار خوشحالی، حس عذاب وجدان عزیزانی رو برام داشت که انگار گذاشته باشم وسط آتیش و دررفته باشم... به قول وبلاگ زندگی با دیکتاتور، زندگی یک دیکتاتورزده حرفه ای همیشه توام با عذاب وجدانه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; فقط می گم حیف. حیف از جوونهای دسته گل ایران که تو اون دیکتاتوری چندجانبه با بغض تحقیر سرمی کنن... به هرحال از احوال اینجانب بخواین، پیاده روی تو هوای تمیز آفتابی همراه با ساندویچ خوشمزه و قهوه توپ و وراجی با یار، حالم رو آورد سرجاش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8580827098833382379?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8580827098833382379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8580827098833382379&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8580827098833382379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8580827098833382379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html' title='از حقارت'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3327311432478180736</id><published>2010-06-02T08:58:00.002+04:30</published><updated>2010-06-02T10:02:59.948+04:30</updated><title type='text'>با من بحث نکن عزیزم!</title><content type='html'>می دونی برام عادی نشده. یعنی از خودم خجالت می کشم وقتی پای کامنتدونی خیلی سایتها و وبلاگها می خونم:&lt;div&gt;نظراتی که حاوی توهین و ناسزا باشند منتشر نخواهند شد... یا یه چیزی تو این مایه ها.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;احساس می کنم صاحب کامنتدونی راجع به من چی فکر کرده یعنی. چرا باید فحش بدم آخه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی خب واقعیتش اینه که اینو نوشتن چون فحش می دیم. بد هم فحش می دیم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خود من که فقط پرستیژ آزادی بیان و این حرفها، ترس این که ذات دیکتاتورم رو نشه، از جلوی کامپیوتر پا می شم می رم یه لیوان آب سرد می خورم وگرنه بعضی وقتها آی دلم می خواد این دهنو وا کنم...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;لابد یه زمانی بشر اولیه غارنشین، اونقدر صوت و کلمه و اینها نداشته که بحث کنه خب موضوع بحث هم ساده بوده. یا غذا بوده یا جفت بوده یا غار خشک. اینم که بحث نمی خواد: با گرز می کوبی تو کله طرف و متقاعد می شه غذا و جفت و غار رو بذاره واسه تو. یه وقت هم دیدی اون تو رو متقاعد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد کم کم آدمها پیشرفت کردن. هم سوژه واسه بحث زیاد شده هم گرز و چماق چاره نمی کرده. شروع کردن به حرف زدن. البته هنوز خیلیها به شیوه بشر اولیه بحث می کنن ها. مثلن کافیه از نظر تو درباره اصل تصدیق در فلسفه اثبات گرایان منطقی اوایل قرن بیستم خوشش نیاد که با همون چماقش بکوبه تو سرت. منظورم چماق واقعیه نه استعاری؛ مثل اوباش جمهوری اسلامی. از یه فیلم خوششون نمی یاد به سینما حمله می کنن. فلان کتاب رو دوست ندارن  تیکه پاره اش می کنن. از نظریات بهمان فیلسوف سردرنمی یارن جلسه بحثو به هم می ریزن سخنران و شنونده ها رو هم یه فصل کتک می زنن... به این می گن شیوه بحث مدرن به روش ماقبل تاریخ.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از این عده مدرن تر، اونایی هستن که چماقهاشون استعاری شده. یعنی زبونشون استعاره از گرز و چماقه و معمولن با استعانت از پایین تنه شون. به یارو می گی طبق نظریه معرفت در فلسفه کانت... بهت می گه خارمادر خودت و کانت رو یک جا فلان و بهمان. نمونه اش تو همین دنیای مجازی الی ماشالله فراوونه و خب حکمن همین بوده که سر در کامنتدونیها می نویسن هوی یارو، فحش نده!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما مدرن ترینها شکل چماق زبونی و پایین تنه ای رو پیچیده کردن. یعنی علنن فحش نمی دن که پرستیژ ادب مندی و بافرهنگیشون بیاد پایین اما یک جوری کلمات مودبانه رو کنار هم می چینن که نتیجه اش به گرزوچماق گروه اول سور می زنه. مثلن به طرف می گی با توجه به مکتب شک فلسفی درمبانی علم که هیوم ارائه کرده... می گه دوست عزیز، پیشنهاد می کنم یک مقدار مطالعه تون رو بیشتر کنید بعد درباره موضوعی که درحدواندازه شما نیست اظهارنظر بفرمایید. همچنین باید توجه داشت که به طور کلی افرادی که درنظریاتشون به هیوم اشاره می کنن از نوعی بحران شخصیتی بسیار حاد رنج می برن. البته من شرایط فردی رو که برای امرار معاش ناچار به تکرار حرفهای دیکته شده از سوی اربابانش هست درک می کنم چون حتمن هنر و مهارت دیگه ای برای گذران زندگی نداره. موفق باشید!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جالبه که در اغلب موارد این جمله های مودبانه فضل فروشانه پر از غلطهای تابلوی املایی هستن. راه تشخیصشون هم ساده است: هروقت کامنتی خوندی، سعی کن قیافه نویسنده اش رو درحال نوشتن کامنت حدس بزنی. اگر قیافه اش، اول اخم داشت و دندون قروچه و اواسط کامنت به پوزخند تمسخرآمیزی حاکی از رضایت رسید، طرف از گروه سومه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمی گم گروه سوم بیشتر از اون دوگروه دیگه روی اعصابم هستن. چون هر سه اعصاب خردکن و غیرقابل تحملن. فقط یه چندوقته احساس می کنم تراکم آدمهای گروه سوم تو وب سایتهایی که می خونم بیشتر از حد تحملم شده. شاید زیاد شدنشون به خاطر تاریخ و مناسبتهاش باشه. به هرحال من با کسی کل کل نمی کنم؛ حوصله اش رو ندارم، تو طعنه و متلک هم کم می یارم. ولی از خوندن طعنه و متلکهای بقیه تو این واویلای "خفه شو من بیشتر از تو حالیمه" خسته شدم. اونم تو وضعیتی که چماقدارهای تا بن دندون مسلح حاضر ایستادن تا همه رو تیکه پاره کنن، مدیای فحش و فضیحتشون هم به تمام امکانات مجهزه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت: بعد می گی چرا همه اش می ری وبلاگ خاله زنکی می خونی؟ به والله دم هرکس که به ادعای این روشنفکرهای گروه سومی، خاله زنک و بی کلاسه گرم. همین که ادعاش نمی شه و فحش نمی ده خودش خیلیه. می رم می خونم فلانی واسه آشپزخونه اش، چندکاره مارک چی چی خریده که ازش راضیه. اون یکی بچه اش دندون درآورده، ای والله. این یکی مادرشوهرش موذمار بازی درآورده خدا ازش نگذره... از برکت همین وبلاگها فهمیدم بخارشوری که تلویزیون تبلیغ می کنه به درد خونه ما نمی خوره کف پوش خونه داغون می شه. خوب بود می رفتم ۳۰۰، ۴۰۰ دلار می سلفیدم پارکتهای نازنین رو هم به باد فنا می دادم؟ بیا تا همین جا ۱۰۰۰ دلار بذاریم تو جیبمون. تازه فهمیدم اون دستگاهه که تلویزیون تبلیغ می کنه بدون روغن، مرغ رو سوخاری می کنه (اسمشو بلد نیستم) خیلی طول می کشه تا مرغ رو اون طور که ما دوست داریم مغزپخت کنه خب کلی پول برقش می شه اینجا نمی صرفه. ژله آکواریوم هم یاد گرفتم درست کنم حالا یه روز وقت بود امتحان می کنم ببینم چی درمی یاد. بیست جور راهکار واسه از شیرگرفتن بچه هم یاد گرفتم، دنیا رو چه دیدی شاید یه وقت لازم شد. حالا بیام به جای اینها از صبح تا شب بخونم کی به کی متلک تپل تری انداخت و طعنه ناجورتری زد؟ خیال خامیه اگه کسی فکر کنه از آتیش این فحش و فضیحتهای اتوکشیده، آبی واسه مردم طفلکی ایران گرم می شه - راستی چه خودشونم تحویل می گیرن، خیال می کنن ملت الآن چشمشون به دهن اینهاست! - همون مردم طفلکی که تو اون جهنم مجسم، سعی می کنن خونه هاشون رو مثل بهشت نگه دارن و خب، چماق خور و فحش خور و متلک خورشون ملسه!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3327311432478180736?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3327311432478180736/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3327311432478180736&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3327311432478180736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3327311432478180736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='با من بحث نکن عزیزم!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3247920864489667527</id><published>2010-05-25T01:47:00.002+04:30</published><updated>2010-05-25T02:06:10.302+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کلی روی خودم کار کرده بودم روزم رو مثبت شروع کنم. اول صبحی&lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/52f53c3422396df8"&gt; اینو&lt;/a&gt; دیدم حالم خراب شد:&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;"- بت می گم دخترتو سوار کن لباسش نامناسبه&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;+نمی خوام سوار شه خودم میارمش هرجا بگین کارت شناسایی می دم... عکس نگیر آقا&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;- خفه ... اگه آدم بودی اینجوری نمی آوردیش بیرون&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;+بابا خودم میارمش.. نگیر آقا نگیر ازش نمی بینی داره می لرزه به علی خودم میارمش&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;-ببند دهنتو علی می شناسی؟&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;+از رو جنازه من باس رد شین اگه بذارم دخترم سوار شه&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;-رد می شم پس چی فک کردی؟ لاشه سگ!!"&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/find?s=all&amp;amp;q=osama"&gt;فیلم اسامه&lt;/a&gt; رو که دیدم حس کردم طالبان چقدر آشنا هستن. خداییش ما ملت خیلی زور زدیم طالبان ایرانی رو تعدیل کنیم ها. به جان خودم این کار از تلطیف مغولها سخت تره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چندان به خاطر اونی که همچین شغل کثافتی داره ناراحت نیستم - فکرشو بکن تو آگهی استخدام برای همچین شغلی، تخصص و مهارت در هیزچشمی و دهن گاله و خوردن حیا و قی کردن آبرو ذکر شده با سابقه کار مکفی. خب مفت چنگ متخصصش! از خودمون ناراحتم. با ظلم و نکبت و کثافت چونه می زنیم. انکار می کنیم. توجیه می کنیم. به هم می پریم. همدیگه رو افشا می کنیم. می خوایم همدیگه رو دور بزنیم. معلومه این طوری اونی می مونه بالا که از همه بی شرف تر و قلدرتر و دودره بازتر باشه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گندمون بزنن. با احترامات فائقه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3247920864489667527?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3247920864489667527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3247920864489667527&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3247920864489667527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3247920864489667527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/05/blog-post_25.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8013569358701546195</id><published>2010-05-14T04:09:00.002+04:30</published><updated>2010-05-14T04:36:17.606+04:30</updated><title type='text'>چی بگم...</title><content type='html'>من نوامبر ۲۰۰۸ اون مدرک کذایی Honours رو گرفتم. یه چیزی بین کارشناسی و کارشناسی ارشد، گمونم معادلش رو ایران نداشته باشیم. از دانشگاه نامه اومد که برای فارغ التحصیلی رسمی بیاین فرم پر کنین. حوصله جشن و کلاه بوقی و بزن بکوب نداشتم. فارغ التحصیل هم شده بودم و رفته بودم واسه دکترا، این بود که دیگه فرم تقاضای صدور مدرک رو هم پر نکردم. مدرکو می خواستم بذارم درکوزه یا ته کمد رطوبت بزنه ناکارش کنه؟ خودم بی خیال فارغ التحصیل بازی بودم کسی از دوستها و آشناها هم خب طبیعتن به فکرش نبود.&lt;div&gt;از اول ۲۰۰۹ دانشگاه ما رو کلافه کرد، نامه پشت نامه که بیا و فرم پر کن مدرکتو بگیر. نمی دونم اینهایی که اینقدر اصرار داشتن مدرک منو بهم بدن، چرا دیگه علاف فرم من شده بودن، خب خودتون بفرستین دیگه! دو سه ماه پیش دیگه حوصله ام از نامه هاشون سررفت، رفتم فرم کذایی رو پر کردم و خلاص. نوشتم مهمونی پهمونی نمی یام اون کاغذه رو بفرستین در خونه حالا که اینهمه جاتونو تنگ کرده!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هرچند ساعت که تو هفته کار تدریس بگیریم، دپارتمان هفته ای یک ساعت اضافه بهمون پول می ده بابت آمادگی ولی خب کیه که استفاده کنه. من معمولن این یک ساعت رو می ذارم برای رفع اشکال بچه ها به خصوص دم موعد تحویل تکلیفها یا امتحانها اتاقم شلوغ می شه. بیشتر دانشجوهایی می یان که ادعای نابغه بودن ندارن ولی جدی و با پشتکارن و برای درس و وقت و پولی که صرف کردن ارزش قایلن. از اون تریپها که دوست دارم و کارکردن باهاشون لذت بخشه. منتی هم سرشون نیست، چون به هرحال پول این یک ساعت رو دپارتمان می ده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیروز دوتا از این بچه ها که همیشه باهم می یان، ایمیل زدن فردا هستی بیایم اتاقت؟ گفتم آره بیاین. فکر کردم از تکلیف توابع مختلط که موعد تحویلش امروزه سوال داشته باشن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الآن اومدن با یه دسته گل بزرگ، یه کارت خوشگل و یه جعبه شکلات و کلی تبریک. هاج و واج مونده بودم که بابت چی! گفتن تو وب سایت دانشکده دیدیم تو فارغ التحصیل شدی، رفتیم تو مهمونی پیدات نکردیم گفتیم بیایم اینجا بهت تبریک بگیم و بابت کمکهایی که بهمون می کنی تشکر کنیم...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الآن روی میزم یه دسته گل خوشگله و یه جعبه شکلات و دارم گریه می کنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8013569358701546195?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8013569358701546195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8013569358701546195&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8013569358701546195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8013569358701546195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='چی بگم...'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-796373366908392200</id><published>2010-04-09T09:51:00.002+04:30</published><updated>2010-04-09T10:46:49.578+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از قدیم گفتن دشمن دانا که غم جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود&lt;div&gt;حالا فعلن که دوست و دشمنمون به یه میزان نادونن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگر نیاز به حرص خوردن داری نمی خواد دنبال کیهان و ایران و فارس و اینها بگردی. یه سر برو بالاترین، درجا سرتو می کوبی به دیوار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از وقتی قرقیزها یه روزه دولتشون رو لوله کردن تازه لینکهاشون پارتیزانی هم شده&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;البته نه که فکر کنی من ادعای پخ بودن می کنم ها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تازه درک می کنم اینا رو&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ما که تو همین آخرین شهر دنیا، سرجمع ۲۰۰ نفر نبودیم،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وسط گل و بلبل و دار و درخت تجمع گرفتیم هلو،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سر آرم پرچم و سرود و شعار و کی بره جلوی دوربین وی نشون بده &lt;/div&gt;&lt;div&gt;نزدیک بود کتک کاری کنیم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جاتون خالی نباشه اون پرچم از همه بدتر بود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه طرف پرچم رسمی یه طرف شیروخورشید با شمشیر، اون ور تر بی شمشیر، پرچم بی آرم هم بود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هی هرکی می خواست پرچم خودشو بکنه تو چشم اون یکی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد این رفیق نیوزیلندی منم اومده بود تجمع حمایتش رو از ایرونیها نشون بده!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هی به من می گفت مریم اون ببره چیه وسط پرچم نقاشی کردن؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می گفتم ببر نیست، شیره نشان ملی ایرانه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می گفت پس اون منحنیهای توپر به هم چسبیده پایه دار چیه؟ اونم مگه نشان ملی نیست؟ چندتا نشان ملی دارین شما؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گفتم تو شعارت رو بده به این کارها کارت نباشه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اونم داد می زد ور ایز دیر وت&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا این ملت یه عده تو ایران یه عده خارج ایران&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من موندم این جنبش اون قدر که خارج ایران صاحاب و مدعی داره داخل ایران نداره&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با چه حرارتی هم فحش می دن به باعث و بانیان شکل گیری جنبش!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;طرف خودش می یاد موضعش رو اعلام می کنه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینا می یان بیانیه ای که خود طرف داده می خونن به عنوان افشاگری&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که هوی ملت این با شما نیست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به جاش ما با شماییم از این سر دنیا&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هرکی هم بپرسه پس تو این سی و یک سال چه غلطی می کردین، خره&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بلکه هم مزدور&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی اگه از من بپرسین کماکان می گم حقوق بگیرهای اون وری احمق ترن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چون فکرشو بکن...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینا پای کامپیوتر و لپ تاپ یه چایی قهوه ای مزه مزه می کنن و تئوری مبارزاتی صادر&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اونها می شینن مخ می ذارن که چطوری نظرات اینا رو تفسیر و مسخره کنن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که مثلن روحیه امثال من و تو خراب بشه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-796373366908392200?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/796373366908392200/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=796373366908392200&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/796373366908392200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/796373366908392200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1371717567781847127</id><published>2010-03-26T03:11:00.003+04:30</published><updated>2010-04-05T13:58:37.849+04:30</updated><title type='text'>سه مریم</title><content type='html'>ما سه مریم بودیم در کلاس سوم دبیرستان&lt;div&gt;مریم عینکی و مریم لامپی و مریم سوسکی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم عینکی من بودم با عینک شماره ۵ نزدیک بین&lt;/div&gt;&lt;div&gt;درحلقه دوستان به اسامی دیگه هم ملقب بودم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم کاکتوس: چون آب نمی خوردم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم هانیکو: چون وقت سلام کردن به معلمها یه نمه تعظیم می کردم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم دیمیتری: چون عاشق داستایوسکی بودم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;درجمع غریبگان هم همچنین ملقب بودم به:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم مقاله: چون تو صبحگاه باید فی البداهه یه مزخرفی سرهم می کردم و آبروی کلاس رو می خریدم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مریم جدیه: همچنین مریم عصا، چون شیطنتهام با رفقا بود و با الباقی کلاس جدی و خشک بودم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اون مریمه که یه جوریه: خب خداییش خیلی موجود کسل کننده دپ زده ای بودم دیگه!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و اما مریم لامپی... از بس رنگش سفید و مهتابی بود بهش می گفتیم لامپ. فامیلیش هم با ل شروع می شد و آهنگش به لامپی می خورد. گاهی شعر می نوشت و سرصف می خوند. نورچشمی مورچه خوار بود، یعنی نورچشمی مربی امور تربیتی که به خاطر شباهتش به قهرمان کارتون مورچه و مورچه خوار بچه ها این اسمو روش گذاشته بودن. طفلی این لامپی ما واسه مورچه خوار خودشیرینی هم نکرده بود منتها از همون اول مهرش افتاده بود به دل مورچه خوار و حالا از دستش خلاصی نداشت. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و بشنوید از مریم سوسکی... اولین بار بهارْهیتلر اسمشو گذاشت سوسکی می گفت عین سوسک می مونه، نه که لاغر بود و موها و ابروهای پرپشت سیاهی داشت. بهار بی ربط هم نمی گفت مریم عین سوسک می خزید تو جمع بچه ها بعد دقیقن تو لحظه ای که انتظار دیدنش رو نداشتی نمایان می شد، مثلن یک دفعه از پشت سرت داد می کشید و سه متر می پریدی هوا. به بهار هم می گفتیم هیتلر چون با موهاش مورچه دار می زد. آخر هم کتاب نبردمن هیتلر رو ازم دودره کرد بماند حالا... این مریم سوسکی یه بار سر کلاس اینقدر با وزغ بحث کرد که وزغ وسط کلاس قهر کرد رفت. وزغ یکی از دبیرها بود که عادت داشت گاهی زبونش رو کامل بیاره بیرون و سریع ببره تو، بچه ها می گفتن گرسنه شه مگس شکار می کنه. درست حسابی هم درس نمی داد می گفت شما که معلم خصوصی دارین من چرا جون بکنم. بعد از نیم ترم اول که ما، بچه های بی معلم خصوصی، خراب کرده بودیم همین سوسکی وزغ رو شست پهن کرد رو بند. هرچی پشت سرش گفته بودیم تو روش زد. نزدیک بود کارش به اخراج از مدرسه بکشه ولی خب همون مدیر خانمْ رئیس صفت ما هم می دونست چه تحفه ای آورده به بچه ها درس بدهِ؛ فقط کلاس سوسکی رو عوض کرد که دیگه با این وزغه درس نداشته باشه. به جاش ترم بعد وزغ بهتر درس داد، البته من دیگه معلم خصوصی گرفته بودم. بچه ها بین خودشون پچ پچ می کردن که باید دعای بهبود وزغ رو به جون مریم سوسکی بکنیم اما هیچ کس به روی مریم نیاورد. برعکس خیلی بچه ها با مریم سرسنگین شده بودن تا وجهشون پیش خانم رئیس و وزغ خراب نشه. اینه که می گم مریم سوسکی اسم با مسمایی بود که اگه خدماتی هم داشت باز دمپایی نصیبش می شد بیچاره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آخرین بار سوسکی رو تو دانشکده علوم دیدم. هم رشته من نبود ولی توی یه دپارتمان بودیم. همون سوسکی بود که بود، چه به بچه ها حال می داد چه نمی داد نصیبش همون دمپایی بود. از لامپی خبر نداشتم و خوشحال بودم که خبر ندارم. درواقع اینقدر از دبیرستان و اون خانم رئیس عفریته اش بدم می اومد که به جز بهار و دو سه تا دیگه، خوش نداشتم اسم هیچکس رو بیارم. دورادور شنیدم لامپی یکی از این مهندسیهای دهن پرکن دانشگاههای تهران قبول شده و چادرش رو برداشته و شده فعال حقوق زنان و از این جور اراجیف. منم چشمهامو لیزیک کردم و کمتر کتاب خوندم و دست از ادعای روشنفکری و این پز و قمپزها برداشتم. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وقتی می گم فیس بوک و این قرتی بازیها رو به من تعارف نکنین واسه همینه: از هرچی آدم و یاد و خاطره می خوام فرار کنم، عدل می یان جلوی چشمم. اون وقت تو کل این فیس بوک از دوستهام خبری نیست، نه بهار نه نگار... ولی این لامپی منو گیر آورده بود. رفتم توی پروفایلش به فضولی، چیز جدیدی دستگیرم نشد. خب ازدواج کرده بود و ابروهاش عین نخ بود و موهاش زرد بود و مانتوش تنگ بود و با تمام بناهای تاریخی اروپا و آسیای میانه عکس خندون جینگولی انداخته بود. درست مثل یک لامپ مورچه خوار پسند. مثل الباقی بچه های دبیرستان گذاشتمش تو لیست محدود که چیزی ازم نبینه الا عکس حلزون توی پروفایلم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آدمها عوض نمی شن. به خصوص از بچگی تو بزرگسالی. منم لابد همون کرم کتاب کسل کننده ای که بودم موندم. گیرم با خط محو روی پیشونی و دور لبها و کنار گونه ها که هرروز دارن عمیق تر می شن... حس می کنم خوش ندارم کسی منو یادش بیاد. انگار جلوی زمان بدجوری کم آوردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1371717567781847127?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1371717567781847127/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1371717567781847127&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1371717567781847127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1371717567781847127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='سه مریم'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-424740058691130872</id><published>2010-02-22T12:52:00.002+03:30</published><updated>2010-02-22T13:10:33.310+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صبح اگر رفته بودم سر مزرعه و یک کلم کنده بودم آورده بودم سر کلاس&lt;div&gt;و از ساعت ۱۰ تا ساعت چهارونیم بعدازظهر یک بند براش از مشتق توابع مثلثاتی گفته بودم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نتیجه اش با میزان یادگیری امروز مخاطبینم یکسان بود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;البته نه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فکر کنم کلم بعد از شش ساعت و نیم فرق زاویه رو با ضلع مثلث می فهمید&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می گم خوبه کسی از این جماعت فارسی بلد نیست بیاد وبلاگم رو بخونه ها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شما هم بی زحمت این پست رو براشون ترجمه نکنین&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وگرنه ممکنه به شکایت انجمن حمایت از حقوق گیاهان به جرم توهین به آی کیوی کلم، اخراج بشم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت: شمردم دقیقن سی بار گفتم مشتق سینوس می شه کسینوس. بعد به یارو می گم خب حالا از sinx مشتق بگیر. می گه مشتق چیه؟ دوباره روضه مشتق و شیب خط مماس و این حرفها رو می خونم. می گم مثلن مشتق 2x می شه 2. مشتق توابع مثلثاتی فرمولهای خودشونو دارن مثلن مشتق سینوس ایکس می شه کسینوس ایکس (اینم بار سی و یکم). پس مشتق sinx چی می شه؟ یه کم نگام می کنه بعد فاتحانه می گه:sin&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-424740058691130872?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/424740058691130872/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=424740058691130872&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/424740058691130872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/424740058691130872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3161820363598922258</id><published>2010-01-14T06:49:00.003+03:30</published><updated>2010-01-14T07:26:55.481+03:30</updated><title type='text'>پیله های شیشه ای</title><content type='html'>امروز با این آهنگه زندگی کردم:&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تاروپود ریسیده ای از پیله های شیشه ای&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حبس حجم پیله ای، دور از حیات ریشه ای&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;من نفس کشیدم و آسون تو رو بردم ز یاد&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;زندگی کن رو تن آشفته و ناامن باد&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;طعم شیشه، لب خونی، زهر تکرار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بوسه ها از پشت شیشه، آه غمبار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;با دروغ کهنه تا کی بوسه بازی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;دل بکن از سهلی این راه هموار&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تار و پود ریسیده ای از پیله های شیشه ای&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مسخ حجم پیله ای، دور از حیات ریشه ای&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من به تصویر تو از پشت شیشه خیره و مست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بی توجه به، به جز صورت تو، هرچه که هست&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;آنقدر بوسیدمت در رویا از سوی دور&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;خانه تاریک رویا روشن است از بوی نور&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;از بهشت، زیر زمین، تا زندگی گیشه ای&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;b&gt;درد مشترک تویی تو، پیله های شیشه ای&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تو تنها شعر من هستی که از زشتی تهی هستی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تو تنها قطره ای هستی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که دریایی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من آن بادم که می تازم به هرسویی به هرسویی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تو تنها قطره ای هستی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;که می نوشم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;طعم شیشه، لب خونی، زهر تکرار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بوسه ها از پشت شیشه، آه غمبار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با دروغ کهنه تا کی بوسه بازی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دل بکن از سهلی این راه هموار&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ترانه اش رو&lt;a href="http://www.semahal.net/song/27607.htm"&gt; اینجا&lt;/a&gt; گوش کنین. دیدم متنش رو نذاشته خودم الآن اضافه کردم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3161820363598922258?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3161820363598922258/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3161820363598922258&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3161820363598922258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3161820363598922258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/01/blog-post_14.html' title='پیله های شیشه ای'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5592067380465429382</id><published>2010-01-12T04:01:00.002+03:30</published><updated>2010-01-12T04:54:34.189+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هرچقدر این جمله رو از کتاب نان و شراب سیلونه تکرار کنم باز کمه برام:&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ارکان دیکتاتوری بر استحاله ای استوار است که انسان را تبدیل به حیوانی لرزان از ترس می کند. ترسی که درآن انسان از همسایه خود نفرت دارد، او را می پاید، او را می فروشد و درنهایت خود نیز فروخته می شود. هرکس از بخت بد در چنین ننگ و فضاحتی گرفتار آمده باشد، محکوم است به این که آرزو کند بساط دیکتاتوری همچنان پابرجا بماند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من که ایران نیستم. سعی می کنم وب سایتهای همه طرف رو بخونم تا فقط چیزی رو که دلم می خواد، نبینم. ولی یه وقتها جدی جدی کم می یارم. یعنی مات و مبهوت می مونم که طرف واقعن بینی بین الله خودش اینهایی رو که نوشته باور می کنه؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خوش ندارم بگم هرکس که من از طرز فکرش خوشم نمی یاد الزامن مزدوره. ولی عقیده یه بحثه، انکار خورشید صلاه ظهر یه بحث دیگه. امروز دیگه قلقلکم اومده بود واسه یکیشون کامنت بذارم. این کار رو نکردم؛ حوصله جروبحثهای فرسایشی بعدش رو ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ببین داداش! به هرچی معتقدی به خودت مربوطه. هرچقدر هم می خوای به طبل نفرت و تفرقه بکوبی، آخرش ایران رو حموم خون می کنی تجزیه می شه می ره پی کارش. گور بابای ما خارج نشینها هم کردن که از زندگی و مشکلاتمون، جز امور پایین تنه مون واسه امثال شما مهم نیست. اینقدر هم تو رختخواب مردم دوربین بنداز و خواسته هاشون رو به پایین تنه خودت ربط بده تا عقده هات صاف بشه. هر فحشی هم از دهنت درمی یاد نثار آدمها بکن، هرچی حیوون تو زیست شناسی خوندی از باکتری و جلبک تا چارپایان رو حواله بده به هرکی خواستی. ولی بالاغیرتن ۲۰ سال دیگه نزن زیر حرفهای الآنت. ۲۰ سال دیگه هم نه... بگو ۵ سال دیگه. ۵ سال دیگه نزنی وبلاگتو حذف کنی. نگی زنده باد مخالف من! نگی من از اولش طرفدار ال و بل بودم! سکوت نکنی نوچه هات رو بندازی جلو بگن این بابا اون موقع کار فرهنگی می کرده کاره ای نبوده. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;داداش! (و همچنین آبجی!) این تیکه استخونی که امروز داری براش دم تکون می دی کم کم ۲۵۰۰ سال سنشه تو این مملکت. واسه یه تیکه استخون از قدرت دمها جنبیده درتاریخ. ولی خدای قدرت، خدای ویرانگر و بی وفاییه. کار ندارم بهش مومنی یا نه. اما راهی که تو داری می ری همون راهیه که از عرش به فرش افتاده های امروز، ۳۰ سال پیش رفتن. اونها هم زمان خودشون ایمان داشتن به عقایدشون. سن و سالت قطع می ده به خاطر بیاری زمانی که اینها حاجبین درگاه قدرت بودن؟ یادت می یاد عین همین عربده هایی که تو امروز سرشون می کشی، نوچه های اونها می کشیدن؟ اعدامهای فوری فوتی فله ای برای دفع فتنه یادت هست؟ برچسبها و تهمتها و توجیه ها چطور؟ کوبیدن به طبل نفرت رو به خاطر می یاری؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یارو! نه چاه نفت، نه اسلحه، نه موبورچشم آبیهای حساب گر و نه امت واحده پابرهنگان جهان حاجب بزرگ خدای قدرت رو سرجاش نگه نداشتن. حالا به سوراخی افتاده که تو جوجه ماشینی امساله هم واسه اش اره تیز می کنی! نمی گم عبرت بگیر. لابد مومنی به خدای قدرت و عواقبش به یه ورت هم نیست. می خوام بگم ایمانت رو حفظ کن. چون این طور که داره پیش می ره، دور نیست روزی که حاجب جدید قدرت، بیاد مراد و مرشدتون رو بندازه تو سوراخ موش. اون وقت خیلی ضایعه که تو نوچه دست دهم، موضع امروزت یادت بره، بری شعارهای همونهایی رو تکرار کنی که امروز تو کتاب زیست شناسی براشون دنبال فحش می گردی.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بین خدایان قدرت، بت خوش شانس کم پیدا می شه که روی شونه های مردم بیاد و روی شونه های مردم بره. سرنوشت اغلب بتها شکستنه درپای بت جدید. اگر به آیین بت پرستی ایمان داری، بهترین اتفاق برات اینه که به پای بت خودت قربانی بشی. دردناک تر خواهد بود اگر ناچار بشی به انکار ایمانت و دریوزگی برای بتهای جدید. پس سرت رو بالا بگیر و به موضعت افتخار کن. نه فقط الآن، همیشه همین طور محکم بایست پای حرفت. این طوری دردش کمتره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت: بتها می یان و می رن. حتا خدایان هم اومدن و رفتن. همیشه زمین بوده که مونده با مردمان ساده و گمنام روش، اونها که با دستهای خالی کار کردن، عاشق شدن، رنج کشیدن، شادی کردن، به بچه ها غذا دادن، آواز خوندن، و فروتنانه قربانی شدن. فرهنگ اونهاست که مونده، ترانه های اونهاست که تکرار شده، عاشقیهای اونهاست که انسان رو روی زمین با تمام سختیها حفظ کرده. انسانیت در وجود اونها معنا شده با چشمهای نگرانشون، با ترسها و امیدهاشون، بزرگمنشیها و حقارتهاشون. اگر به هردلیل با دردشون همدرد نیستی ریشخندشون نکن. داغشون رو به تمسخر نگیر. خدای قدرت اگر بخواد تو رو به عرش هم برسونه، عرش جز در یاد و حافظه مردم تعریف نشده.  ۵ سال دیگه شاید خیلی چیزها عوض شده باشه. شاید خیلیها اومده باشن و رفته باشن. اما هرچی بشه، مردم موندگارن. به موندگاری مردم فکر کن. یه وقت نزنی زیر حرفهایی که الآن عربده می کشی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5592067380465429382?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5592067380465429382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5592067380465429382&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5592067380465429382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5592067380465429382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5675923423245644331</id><published>2009-11-12T23:54:00.004+03:30</published><updated>2009-11-13T13:58:56.453+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یعنی ممکنه برادری رو که سال ۶۷ ازش تو فرودگاه استانبول خداحافظی کردم، سال ۸۸ تو فرودگاه اوکلند ببینم؟&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;طفلک اون روز کذایی تو فرودگاه استانبول چقدر بهم باج داد که گریه زاری نکنم و اشک همه رو درنیارم. برام ساندویچ تست خرید. بادکنک خرید. بغلم کرد از پشت شیشه هواپیماها رو نشونم داد. من دست آخر کار خودم رو کردم. وقت خداحافظی اینقدر گریه کردم که مامان و بابا و خودش و خواهرها که هیچی، اشک چندتا از مسافرها هم دراومد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خدایی اون روز به مخیله کی خطور می کرد که دیدار بعدی ما ۲۱ سال طول بکشه. اونم این سر دنیا. من اون موقع می دونستم نیوزیلند کجاست. دوسال قبلش، سوغات سفر مشهد برام یه کره زمین آورده بود. هنوز دارمش با نقشه اتحاد جماهیر شوروی و یوگسلاوی و آلمان شرقی و غربی. بعدها هروقت دعوام می کردن کره مو می آوردم می ذاشتم جلوشون. نیوزیلند رو نشون می دادم و می گفتم وقتی بزرگ شدم می رم اینجا. اینقدر دوره که دست هیچ کدومتون دیگه بهم نمی رسه دعوام کنین!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خب حالا اینجام! دستت بهم برسه داداشی. به اندازه ۲۱ سال دوری دلتنگتم. دلم رو نشکن و بیا.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت: نمی یاد ):&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت بعدی: شیطونه می گه تو همین بلاگستونی که اینقدر توش خودسانسوری می کنم پته تو بریزم رو آب. تو شش سالی که پیش هم بودیم بامرام بودی. تنها کسی تو خونه بودی که با من مطابق با سنم رفتار می کردی. تنها کسی که باهام موش و گربه بازی می کرد تو بودی. تو یادم دادی چطوری از عرض خیابون رد بشم. یادم دادی حد خودم رو بشناسم یادته؟ یادم داده بودی ازت بپرسم داداشی جدی هستی یا شوخی؟ اگر می گفتی شوخی هستم وقت بازی بود. اگر جدی بودی باید خانم می شدم و سربه سرت نمی ذاشتم. هیچ وقت یاد ندارم ازت رنجیده باشم. اون مدت که مشهد بودی وقتی اومدیم دیدنت برات درددل کردم یادته؟ بهت گفتم مامان دستش تو جونمه... چقدر همه به این جمله من خندیدن ولی تو نخندیدی. قابل اعتماد بودی. تو این ۲۱ سال چی بهت گذشته داداش؟ مش زهرا می گفت نمی دونم تو آب تهران چی می ریزن که آدمها رو بی معرفت می کنه. مامان می گفت مال آب نیست مردم گرفتارن. تو همه سالهای نبودنت دوبار دلم رو شکستی داداش. اولیش تو ۱۸ سالگی بود با اون ایمیلی که پشتم رو بدجور خالی کرد. دومیش هم که حالا. گلایه نمی کنم چرا برنامه هاتو به خاطر دیدن من عوض نمی کنی. دلم از این می گیره که سه ساله اینجام عین سه سال دعوتت کردم. یه سال گفتی اقامتم یه سال گفتی کارم... حالا برنامه سفر دوردنیا گذاشتی و یاد خواهرت نیافتادی... می گی کاش زودتر گفته بودی من بلیت هواپیما و تور رزرو کردم دیگه. من که هفته پیش دوباره دعوتت کرده بودم عزیز. چه می دونم. بعد اینهمه سال چه انتظارهای بیجایی دارم من. اصلن من و تو رو به هم چیکار؟ گلایه مو هم جایی می نویسم که از وجودش بی خبری. فقط کاش می دونستم تو آب آمریکا چی می ریزن.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5675923423245644331?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5675923423245644331/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5675923423245644331&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5675923423245644331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5675923423245644331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4043318786883189852</id><published>2009-10-04T12:55:00.002+03:30</published><updated>2009-10-04T13:35:30.251+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک دکتری بود که یک روز به من و امیر گفت بچه ها تو دنیای امروز ما، عشق بیمار شده. آلوده شده. شما هم انتخاب با خودتونه. اگر از عشق و رابطه تون مراقبت نکنین می میرهِِ؛ خیلی ساده و معمولی و روزمره.&lt;div&gt;اون موقع با ظاهر مودب و تایید کننده پای منبر آقای دکتر نشسته بودم و فکر می کردم این بابا شاعر می شد کارش می گرفت. اما خب تجربه که می گن همینه. اینقدر ماجراهای عجیب غریب دیدم و شنیدم که بالاخره به حرفش رسیدم: عشق بیمار شده. این جمله شعر نیست به والله.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اکثریت ما، دوران مجردی زندگی گند اطرافیان متاهلمون رو می دیدیم و باز دست از ایده های فانتزیمون برای ازدواج برنمی داشتیم، به خودمون می گفتیم: وضع من فرق می کنه! من حواسم جمعه! تو شرایط مشابه من اشتباه فلانی رو نمی کنم! و از این شعارها...  بعد عاشق شدیم یا به خیال خودمون به عقلمون گوش دادیم یا گذاشتیم خونواده برامون تصمیم بگیرن و... با جدیت هرچه تمام تر با تیشه افتادیم به جون ریشه زندگیمون هی بزن هی بزن هی بزن. که چی؟ تو بحر اغلب این تیشه زدنها هم که بری می بینی از تصور یک زندگی آرمانی خارج از دسترس ریشه می گیره: طرف فکر می کنه بیرون چهارچوب این در، یک زندگی رویایی مشتی و محشر انتظارش رو می کشه و تنها علت محرومیت فعلیش مسلمن به همسر از همه جا بی خبرش برمی گرده. شاید همین تصور مبهم زندگی آرمانی توام با به به و چه چهه که عشق رو در زمان ما بیمار کرده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چه می دونم من که مشاور خانواده نیستم. می دونم که گاهی اوقات جدایی بهترین تصمیمه اینم می دونم که هر ازدواجی که به جدایی ختم نمی شه الزامن ازدواج موفقی نیست؛ به قول امیر، بعضی زوجها روح هم رو گروگان می گیرن. اما بعضی وقتها بد نیست آدم خودش بدونه چی می خواد. یه ایده مبهم تیره و تاریک رو هی برای خودش عین ورد تکرار نکنه که ناخودآگاه حسرت چیزی رو بخوره که خودشم نمی دونه چیه. بعضی وقتها آدم بهتره دست از ادا درآوردن برداره و خودش باشه. به این فکر کنه که خودش چی می خواد و چی خوشحالش می کنه نه این که چه کاری مورد تایید پیرپاتالهاست یا ازنظر جوون ترها باحال و عصیان زده است. بعضی وقتها بد نیست آدم یه کم پیش وجدانش برای پیمانی که بسته احترام قایل بشه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هروقت خبر جدایی می شنوم دلم می ریزه. این روزها هم که الی ماشالله چیزی که فراوونه خشونت و قهر و طلاقه. راستش واسه پایان یک ازدواج غصه نمی خورم. حتا پایان یک عشق هم به نظرم ناراحت کننده نیست. تصور دردوعذاب، تردید و دودلی، رنج و وحشتی که دونفر تمام اون مدت کشیدن تا به این نقطه برسن، ناراحت کننده و دردناکه. وقتی فکر می کنم این زن یا مردی که سعی داره خودش رو آزاد و امیدوار نشون بده، چه روزها و شبهایی رو با گریه و سردرد و اضطراب و اعصاب داغون و ناامیدی گذرونده غصه ام می گیره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خلاصه هرچی بیشتر می گذره از عمرم، به معنی جمله «عشق بیمار شده» بیشتر پی می برم. سابق براین دنیا هر مزخرفی که بود، با فانتزیهای عاشقانه به جنگش می رفتیم. اما پنداری عشق هم شده یکی از همون مزخرفات جنگی. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4043318786883189852?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4043318786883189852/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4043318786883189852&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4043318786883189852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4043318786883189852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6216417375003530444</id><published>2009-09-25T07:43:00.003+03:30</published><updated>2009-09-25T08:07:36.833+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می خوام امشب با خدا شکوه کنم&lt;div&gt;شکوه های دلمو تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بگم ای خدا چرا بختم سیاس&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چرا بخت من سیاس تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پنجره بسته می شه شب می رسه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چشهام آروم نداره تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگه امشب بگذره فردا می شه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مگه فردا چی می شه تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عمریه غم تو دلم زندونیه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دل من زندون داره تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هرچی بش می گم تو آزادی دیگه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می گه من دوست دارم تو می دونی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اولین باری که این آهنگو شنیدم با عمه بودم و نوه اش که همسن و سال منه. پسرعمه این آهنگو گذاشت و عمه با لبخند محوی گفت یادش بخیر اون موقعها وقت خیاطی چقدر این آهنگ رو دوست داشتم. همیشه با رادیو زمزمه اش می کردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من گفتم خب حالا هم زمزمه اش می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;امین آهنگو دوباره گذاشت. من و امین و عمه باهم این آهنگه رو خوندیم و چه فازی داد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اون موقع فکر می کردم چه عمه متفاوتی. آخه موسیقی موردعلاقه دوتا عمه دیگه ام از روضه حضرت ابوالفضل فراتر نمی ره. درحالی که این یکی عمه پایه انواع موسیقی بود و تماشای فیلم. می نشست با ما فیلمهای هالیوودی تماشا می کرد و براش ترجمه می کردیم. مادرم همیشه می گفت عمه ات یک اسطوره است از مقاومت و اتکا به نفس. نمی دونم چرا هرچی تو زمان عقب می ریم اسطوره ها قوی تر و آدمها محکم تر می شن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به هرحال، اون موقع چندان حالیم نبود که چرا عمه این طور با سوزدل این آهنگ رو زمزمه می کنه. آهنگی که شعرش به نظرم قافیه هم نداشت. اما صدای عمه یه چیز دیگه بود وقتی می خوند عمریه غم تو دلم زندونیه... &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دلم براش تنگ شده. این عصر جمعه از اون عصرهای جمعه است که دلم می خواد برم اهواز. دلم می خواد برم در خونه اش رو بزنم و بگم سلام عمه جون سورپریزتون کردم! اومدم یکی دوماه پیشتون بمونم! اونم با لحن سرخوش همیشگیش بگه بیا تو ببینم مری گل بابات! دردونه حسن کبابی! چی شد یاد ما کردی؟ بعد من از کیفم یه سی دی بیارم بیرون و بگم عمه این آهنگه رو که دوست دارین براتون زدم با کیفیت عالی! اگر اون عمه ماست که حتمن از برکت نوه ها سی دی پلیر هم داره. سی دی رو بذارم تو پلیر و سرم رو بذارم روی دامنش و باهم زمزمه کنیم: عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6216417375003530444?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6216417375003530444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6216417375003530444&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6216417375003530444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6216417375003530444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4253395698685179344</id><published>2009-06-19T12:31:00.003+04:30</published><updated>2009-06-19T12:41:59.769+04:30</updated><title type='text'>شب هزارویکم</title><content type='html'>- مغان گفتند که درطالع تو هزارویک شب پادشاهی است...&lt;br /&gt;* هزارویک شب؟ هه! مرا گفته اند که هزارویک سال!&lt;br /&gt;- آه ای ضحاک، که هر روز تو چون سالی گذشت برما، خود را فریب مده به سخن ستاره شناس!&lt;br /&gt;* آیا درطالع بخت هرسال یک روز است؟ و آیا این به راستی هزارویکمین بود؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مغان گفتند که دور به ضحاک می رسد&lt;br /&gt;و ما دیدیم که این شاه را ماری بر دوش نبود!&lt;br /&gt;- این ضحاکی ست که مارهایش به چشم نمی آیند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب هزارویکم - بهرام بیضایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرکلاس تاریخ همیشه دلم می خواست بدونم اون روز که محمدعلی شاه با لیاخوف روسی مجلس رو به توپ بست و استبدادصغیر شروع شد، مردم چه حالی داشتن. و اون روز که به روسیه پناهنده شد چه حالی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گم خدا رحم کرد درباره احساس مردم، زمان حمله مغول کنجکاوی نکردم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4253395698685179344?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4253395698685179344/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4253395698685179344&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4253395698685179344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4253395698685179344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title='شب هزارویکم'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4870926167055935780</id><published>2009-06-06T11:17:00.000+04:30</published><updated>2009-06-06T12:03:08.542+04:30</updated><title type='text'>و این چشم غره های متناوب...</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;طلبکاری من از جمهوری اسلامی بابت سالهای کودکی و نوجوونی ام چندان موجه نیست وقتی حجم قابل توجهی از ترکمونی که به زندگی و آینده ام خورد از برکت دماغ سربالای تو بود و ایش و فیش کردنهای بیجات. گیرم تو خودت هم قربانی اون شرایط مزخرف بودی اما تو اون جو وحشتناک - که حالا یک دفعه از صدق سر محمود لولوخورخوره و آلزایمر تاریخی ملت از حیث رفاه و امنیت سور زده به دوران سلطنت داریوش کبیر - قدرت به رخ یه دختر بچه شش ساله کشیدن نه شرط جوانمردیه نه حکم عقل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اولی که یادم می یاد هی اخم می کردی و می گفتی این کارها تو شان ما نیست. هیچی تو شان ما نبود الا خوندن کتابهای صرع زده داستایوسکی تو کنج عزلت و لابد همذات پنداری کردن با راسکولنیکف. اینشم به جهنم. اونچه بعد از اینهمه سال هنوز لجم رو درمی یاره این بود که یک دفعه طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفتی شاد و اجتماعی و بگوبخند بشی - نمی دونم شان و شئون چی شد یهو- و انتظار داشتی منم اون دخترهای نکبت چاپلوس خودشیرین رو تحویل بگیرم که هیچ کلی هم باهاشون حال کنم! هنوزم تو فیس بوک می بینمشون حرصم می گیره وقتی یاد اون روزهای مثلن خوشی می افتم که دلم می خواست کنارت می بودم با شادیت خوشحالی می کردم و برای آینده پیش روت نگرانیم رو نشون می دادم، دلم می خواست بغلت کنم و درد جدا شدن رو ذره ذره تا عمق استخونم بچشم... و حالا دورت پرشده بود از این جماعت دوروی دوبهم زن که جلوی روت قربون صدقه ات می رن و پشت سرت ناموست رو به باد می دن، که هی وووییی عزیزم عزیزم کنن برات و تو هم دراوج حماقت باورت بشه. بعد سرکوفتش رو به من می زدی که چرا خودم رو کشیدم کنار چرا چسبیدم به کار چرا شب از سرکار می یام یه راست می رم تو تختم؟! خودت بگو دورت جا بود اصلن برای من؟ خودت موقع رفتن وقت داشتی برای من؟! بدوبدو بلیت هواپیما گرفتی بری بهشون سربزنی... تازه از اینم لجم نمی گیره. از این لجم می گیره که بالاخره وقتی فهمیدی جای پاانداز و کارچاق کن می خواستن ازت استفاده کنن، یه بار هم به روی خودت نیاوردی اشتباه کردی. یه بار به روم نیاوردی دلم خوش باشه که اگه اون موقع جای خالی من با حضور یه مشت آدم شهوتی زبون باز برات پرشد، دست کم الآنش فهمیدی که جامو نباید به اونا می دادی. نفهمیدی نمی فهمی... همون آدمی هنوز. خودت رو هیچ کس نمی شناسه. فقط ظاهر فقط شان و شئون فقط کلاس حتا با من! با من دیگه چرا آخه؟ منی که یک سال پیش روانشناس رفتم تا بتونم اون نگاه سرزنش گر و تحقیرآمیز همیشگیت رو از ذهنم پاک کنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اه گند بزنن این فیس بوکو که هرچی آدم نامربوطه می یاره به اسم دوست بهت پیشنهاد می ده خیرسرش. اون وقت تو این غروب دق زمستونی اوکلند باید پرتاب بشی به روزهای تابستونی گرم هشت سال پیش تهران که یه گوشه خزیده بودی و دیوونه بازی دورووریهاتو تماشا می کردی و خیال می کردن تنبل و بی خیال و بی تفاوتی. کاش تنبل و بی خیال و بی تفاوت بودم یا اقلن این دهن صاحب مرده رو باز می کردم چهارتا جواب می دادم. همین الآنشم این دهن رو باز نمی کنم بگم باباجان! نمی خوام ببینمتون! چطور روتون می شه از من توقع محبت و احترام داشته باشین؟ محبت و احترام سرم رو بخوره، چطور انتظار دارین دوستتون داشته باشم درحالی که خودخواهی بی نهایتتون به کنار، اندازه یه پشگل هم دوستم ندارین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت این آلزایمر خوب به داد آدم می رسه. اصلن آدم رو وقیح می کنه. پررو می کنه. کاشکی دوزار آلزایمر خدا نصیب ما می کرد. کاشکی منم یادم می رفت چطور روزگار یکیو سیاه کردم که شاید یه زمانی کشف کنم اصل ناراحتیم این طرف نبوده که. کاشکی منم... هی هی ولش کن! تو که عرضه نداری تو روشون بزنی خیلی حرفها رو واسه چی اینجا می گی دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درضمن ای تک و توک کامنت گذارهای عزیز پست قبلی فکر کردین من اینقدر وازده ام که بخوام اینجا دروغ سرهم کنم؟ تاحالا آدم ندیدین از عدد کسری بترسه؟! خب بیاین نشونتون بدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4870926167055935780?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4870926167055935780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4870926167055935780&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4870926167055935780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4870926167055935780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='و این چشم غره های متناوب...'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7931390597380899142</id><published>2009-05-22T14:20:00.002+04:30</published><updated>2009-05-22T16:25:13.811+04:30</updated><title type='text'>دست خودم نیست</title><content type='html'>دست خودم نیست. هرکار می کنم نمی تونم خودم رو متقاعد کنم به نخست وزیر همرنگ شِرِک رای بدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز زنگ زدم سفارت ایران. طرف وقتی فهمید واسه انتخابات زنگ زدم چه ذوقی کرد بیچاره. فکر کنم اینجا هیشکی به جز برای تمدیدگذرنامه و سوءپیشینه اداره مهاجرت سراغی ازشون نمی گیره. بلکه هم واسه تخفیف دانشجویی بلیت ایران. کلی محترمانه احوال پرسی کرد و گفت مبادا قدم رنجه کنین تا ولینگتون تشریف بیارین ها. اوکلند هم صندوق داریم. آدرس و تاریخ و مدارک مورد نیاز رو پرسیدم فقط یادم رفت بپرسم به کی رای بدم حالا؟ و اصلن رای من چه توفیری می کنه دراصل ماجرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب دلیلی که باعث شد به شرکت درانتخابات فکر کنم امرخیر جوگیری نیست. درسته که سروته یه کرباسن و طرفداران دموکراسی تو مملکت ما از بیخ و بن ول معطلن ولی این حرفها به نظرم حرف آدمیه که مثل من هزاران کیلومتر اون ور تر تو مملکتی نشسته که روابط دیپلماتیک درست حسابی هم با ایران نداره. خب از این دوری می شه جمهوری اسلامی رو یک ماهیت یک جعبه دربسته دید اما وقتی توی ایران زندگی کنی وضعیت فرق می کنه برات چون تمام جزئیات این گروه و اون جناح روی زندگیت تاثیر می ذارن. رئیس جمهور هرچقدر هم تدارکاتچی باشه باز نماینده و مظهر یک گروه و براساس مطالبات اونها روی کار اومده. اینجاست که جزئیات ریز به ریز اهمیت پیدا می کنه وگرنه درکل که همگی سرکاریم و تو این تردیدی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نمی تونم به شرک رای بدم. یه جورایی باهاش خرده حساب شخصی دارم! خرده حساب شخصی که چه عرض کنم یه خورده آلزایمرتاریخیم یاری نمی کنه. تو دوران نخست وزیری این آدم بود که تو ماشین پشت سر مامان و بابا نشسته بودم و با "کپل" عروسکم بازی می کردم. تو ترافیک همیشگی تهران گیر کرده بودیم که یک دفعه یه رهگذر سرش رو از شیشه آورد تو ماشین و به مامان گفت خانم روسریتو بکش جلو سرخیابون مینی بوس آوردن. تو عالم بچگی ترس رو حس کردم، مامان روسریشو جلو کشید و گره شو محکم بست و به من تشر زد بشین و از جات بلند نشو. قدم به زحمت به پنجره می رسید اما اون مینی بوس کذایی رو دیدم. بچه های همسن خودم رو که تو ماشینهای قفل شده گریه می کردن و مادرهایی که به زور به طرف مینی بوس برده می شدن و التماس می کردن دیدم. اگر مامانم رو می بردن چی کار می کردم؟... من تو نخست وزیری این آدم روی میز منشی مطب بابا عروسکهام رو می چیدم و از مراجعین شلاق خورده و هزار کوفت و زهرمار دیگه چشیده می شنیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفن مغلطه نکنین که اون موقع جو این طوری بود و این آدم مسئول اتفاقات اون زمان نیست. بالاخره هرکی هر کاره ای هست مسئولیتی داره. اگر نه، همین رئیس جمهور فعلی هم مسئول هیچی نیست چون دوره ای که این سرکار اومد دور دور تندروها بود همه جای دنیا. و اگه طرف اون موقع مسئول نبوده خب الآنشم هرکثافتکاری تو مملکت بشه ایشون مسئول نخواهند بود... ولش کن. گیر من شخصیه انگار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی خیال این حرفها. امروز یه غلطی کردم جای دوستم که رفته مسافرت رفتم سرکلاسش. ملت از من مدرس برنامه نویسی درنمی یاد. کم مونده بود با چندنفر کتک کاری کنم. آخه دانشجوی ترم چهار ریاضی بلد نیست بردار تو MatLab تعریف کنه، من این درد رو کجا ببرم؟!!!! بهش می گم یه حلقه for تعریف کن اینجا می گه for whom? حالا بماندها. کلاس خودم که خیرسرم حل کردنیه نزدیک بود یه بار یه پس گردنی بخوابونم پس کله دختره. صدام کرده می گه می شه اینو برام انجام بدی؟ نگاه کردم می بینم می خواد یک سوم رو در دو ضرب کنه. می گم خب ضربش کن دیگه. می گه نه کسریه من از کسر می ترسم! دانشجوی ترم دو از ضرب کسری سوم ابتدایی می ترسه! شما جای من بودین نمی زدین پس کله اش؟ نمی گفتین به جای این خرمهره ها که به گردنت آویزوون کردی یه کم به اون مخ آکبندت آویزوون شو؟! همینه دیگه. اون وقت این دوست ما که الآن خوش و خرم رفته مسافرت و ما رو با این نوابغ تنها گذاشته تو پاییز مزخرف اوکلند، موقع معرفی من به دوست جدیدش می گه اینم مریم نابغه دانشکده ما. بهش می گم حکایت نبوغ من حکایت آدم یه چشمه تو سرزمین کورها. جایی که ملت از عدد کسری می ترسن... اما خودمونیم یه ربع با دختره کلنجار رفتم تا بالاخره طی یک اقدام شجاعانه دو رو در یک سوم ضرب کرد! دیگه خبر ندارم شبش از ترس خوابش برد یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودمونیم حکایت انتخابات دموکراتیک ما هم چندان بی شباهت به این حکایت نیست... چه می دونم. به امید روزی که حساب کتاب کنیم و نترسیم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7931390597380899142?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7931390597380899142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7931390597380899142&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7931390597380899142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7931390597380899142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/05/blog-post_22.html' title='دست خودم نیست'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8430490358480942352</id><published>2009-05-11T14:54:00.002+04:30</published><updated>2009-05-11T15:26:52.758+04:30</updated><title type='text'>هاپچه!</title><content type='html'>من دوباره اومدم. درطول مدت وبلاگ نویسیم تاحالا سابقه نداشته در این دکون واسه دوماه و اندی تخته بشه که شد حالا. اومدیم یه کم گردوخاکش رو بتکونیم بلکه فرجی درحال و احوالمون بشه گیرم همچین حضور گرم و پرشوری ندارم بعد این همه مدت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزمرگیهام زیاد شدن و اضطرابهام هم. دلم به شدت یه روز بی اضطراب می خواد و خدا نصیب نمی کنه. البت خودم باید نصیب خودم کنم که کم لطفی از خودمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مرگ خسته شدم دیگه. هرجا سر می کشم بوی مرگه. اسم مرگه. این اواخر هروقت مامان زنگ می زنه ازش می پرسم خب جدیدن کسی نمرده؟ اخبار رو می گیری خبر از قتل عامه. وب سایت باز می کنی خبر از اعدامه: این هفته چهارتا اون آخر هفته جمعه صبح یکی. فیلم از فروشگاه ایرانی می گیری ببینی راجع به عشق آقای دکتره به یه دختر پرستار که خونوادگی مرده شورن. فیلم خارجی می گیری راجع به یه ماده سمیه که درختها ترشح می کنن که باعث می شه آدمها خودکشی کنن. خبرمرگت می ری تو فیس بوک می بینی دوست دوران دبیرستانت پیدات کرده. با ذوق و شوق می ری آلبومش رو می یاری ببینی دختره چه شکلی شده بعد این همه سال می بینی زکی. تو آلبومش آگهی فوت دوست جوون مرگش رو گذاشته براثر تصادف که این هفته واسه مراسم تشریف بیارین به علاوه وبلاگ مرثیه های شوهر بدبخت متوفی... حالا شما جای من باشین سرتون رو نمی کوبین تو دیفال؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شدت سفر می خوام. یه سفر خوشحال و باآرامش که تلافی این روزهای اضطراب رو دربیاره. می خوام برم به &lt;a href="http://www.cs.waikato.ac.nz/apchi2004/images/rotorua.jpg"&gt;بهشت گمشده&lt;/a&gt; خودم تنهایی. حوصله آدمها و دغدغه هاشون رو ندارم. حوصله دغدغه های خودم رو هم ندارم. عاشق کارم هستم ولی اینقدر حاشیه دور این کار تنیده شده که نمی رسم از اصل جریان لذت ببرم. اینقدر به آینده فکر می کنم که به حالم ترکمون زدم اساسی. اگر فکر این آینده لعنتی نبود همین فردا از حراجی یه ماشین کوچولو می خریدم می زدم به جاده جنوب. گوربابای هرچی کاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا نبودم این چندوقته؟ دلم تنگ بود. حوصله آسمون ریسمون بافتن نداشتم. هنوزم ندارم. غرغرهام رو تو سرم نوشتم و برای خودم خوندم و برای خودم کامنت گذاشتم. به قول کیوسک یه چیزایی تو دلمه که گفتنی نیست...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8430490358480942352?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8430490358480942352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8430490358480942352&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8430490358480942352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8430490358480942352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='هاپچه!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-539086855597837589</id><published>2009-02-12T06:43:00.000+03:30</published><updated>2009-02-12T06:44:11.072+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول این که هرکی بالاترین رو هک کرده امیدوارم یک در دنیا صد در آخرت هک بشه... نگفته حالا من چطوری علافیهامو پای اینترنت توجیه کنم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم این که خاتمی می یاد دودو دودو دودودودو! البته من یکی انتظار ندارم درصورت انتخاب خاتمی اوضاع چندان تغییری بکنه فقط می دونین چیه؟ ما استعداد غریبی تو همذات پنداری با سران حکومتمون داریم. لمپنیسم احمدی نژادی هم واقعن تهوع آوره. دست کم بین خودمون تیریپ گفتگوی تمدنها برداریم بهتر از اینه که واسه همدیگه سر هالوکاست و اون هسته کذایی خط و نشون بکشیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم این که به سلامتی خودم و بیست خوشگلی که واسه تزم گرفتم! بیبیب هورا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم این که منوچهر احترامی رفت...  خیلی بدی که رفتی. داستانهای میرزاوالده و پیر ما و اینها یک طرف٬ قصه های حسنی هم یه طرف. آخه آقای احترامی نمی دونی من کلاس اول دبستان هرروز زنگ می زدم به همکلاسیم که از روی کتابش برام حسنی نگو یه دسته گل رو بخونه؟ حالا انصافه شما که خالق حسنی باشی همین طوری بی خبر بری؟ جای شما هرگز تو تاریخ ادبیات ایران پر نمی شه. همون طور که جای گل آقای صابری هم پر شدنی نیست... خیلی حیف شدین شماها٬ خیلی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم این که:&lt;br /&gt;کره الاغ کدخدا&lt;br /&gt;یورتمه می رفت تو کوچه ها&lt;br /&gt;- الاغه چرا یورتمه می ری؟&lt;br /&gt;- دارم می رم بار بیارم&lt;br /&gt;دیرم شده عجله دارم&lt;br /&gt;- الاغ خوب و نازنین&lt;br /&gt;سر در هوا سم بر زمین&lt;br /&gt;یالت بلند و پرمو&lt;br /&gt;دمبت مثال جارو&lt;br /&gt;یه کمی به من سواری می دی؟&lt;br /&gt;- نه که نمی دم!&lt;br /&gt;- چرا نمی دی؟&lt;br /&gt;- واسه این که من تمیزم&lt;br /&gt;پیش همه عزیزم&lt;br /&gt;اما تو چی؟&lt;br /&gt;موی بلند روی سیاه ناخون دراز واه واه واه!&lt;br /&gt;... شرط می بندم این اپیزود داستانو اکثریت یادشونه. خب همه ما تو زندگیمون زیاد پیش می یاد با کره الاغ کدخدا همذات پنداری کنیم٬ گیرم نه می تونیم به این راحتیا نه بگیم٬ نه حسنی کثیفه به این آسونیا کوتاه می یاد٬ هه هه هه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ششم این که اگه اینو نگم می ترکم: به نظر من طنزپرداز به کسی مثل گل آقا می شه گفت. کسی که کارش ارزش ادبی داشت٬ یه تیم حسابی از قدیمیها درست کرد و استعدادهای جدید رو کشف کرد و میدون داد٬ کسی که تو تیمش می نوشت صرفن شوخ و لوده نبود سواد هم داشت نمونه اش ابوالفضل زرویی که با فوق لیسانس ادبیات فارسی برای نوشتن طنز٬ تذکره الاولیای عطار رو خورده بود... گل آقا تو اوج خفقان تابوشکنی کرد٬ اون قدر بزرگ بود که نتونن علنن قلع و قمعش کنن و اون قدر واقع بین بود که تعطیلی هفته نامه رو به تعطیلی موسسه و زندان و بیکار شدن همه ترجیح بده. صابری اگه حرف هم نمی زد موضعش رو همه می دونستن. صابری مسخره نمی کرد و هجو نمی گفت٬ ادیب طنزپرداز بود. تو جامعه ای که سرانه مطالعه از چند دقیقه در سال فراتر نمی ره اکثریت کارهاشو می خوندن و از طریق کارهایی مثل شعرنو ها یا همون تذکره المقامات٬ دست کم یه ایده ایی راجع به ادبیات پیدا می کردن! خلاصه به نظر من طنزنویس به همچین آدمی می گن٬ نه آدمهای لوده ای که یه روز زیر علم این یکی سینه می زنن و اون یکیو به لجن می کشن فرداش عین بوقلمون رنگ عوض می کنن و خودشونو تحلیل گر سیاسی می دونن و به تنها موضوعی که توجه نشون نمی دن ادبیات فارسی مادرمرده است که ناسلامتی طبق ادعای خودشون نون دونیشونه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفتم این که... هیچی٬ جمع کنم برم پی کارم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-539086855597837589?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/539086855597837589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=539086855597837589&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/539086855597837589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/539086855597837589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/02/blog-post_12.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4711257183323950792</id><published>2009-02-01T15:48:00.002+03:30</published><updated>2009-02-01T16:44:12.764+03:30</updated><title type='text'>غر، قر، عر</title><content type='html'>"حق با توئه. آدمهای قصه ام دوره ام کردن. باید هرچه زودتر خودمو از وسطشون بکشم بیرون"&lt;br /&gt;سگ کشی - بیضایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونی چرا باغچه ندارم؟! وقتی بچه بودم داشتم. بیلچه هم داشتم واسه درآوردن علفهای هرز. اما درشون نمی آوردم. تا می اومدم درشون بیارم دلم می سوخت. می گفتم اینا هم جون دارن، حق زندگی دارن، حالا چون من خوشم نمی یاد اسمشونو گذاشتم علف هرز؟! نتیجه این که باغچه پر از علف هرز شد و دیگه اسمش باغچه نبود. یه عصر در رو باز کردم گاوها اومدن تو جلوی چشمم همه شو خوردن... نوش جان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت تلفن من عوض شده. اصلن من در دسترس نمی باشم. درحال حاضر تماس با سفالینه موردنظر مقدور نمی باشد. دستگاه سفالینه موردنظر سوخت بس که دروغ شنید. تو رو ارواح خاک مادرت زنگ نزن این هفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلن کی گفته من موظفم رضایت همه رو تامین کنم؟ من دلم می خواد فقط رضایت خودمو تامین کنم. دلم می خواد برم سفر فقط و فقط به دل خودم. مجبور نباشم هی حرص بخورم و دندونهامو روی هم فشار بدم و الکی لبخند بزنم. من می خوام برم کایاک سواری کنم شب برم استخر آب گرم فردا صبحشم برم هایکینگ شبش دوباره برم استخر آب شور. بعدم بیام تو اتاقم تو هتل یه آهنگ ملایم گوش بدم تا خوابم ببره. بعدشم قبراق و سرحال برگردم و با لذت وصف نشدنی با الگوریتم خوشه ای فیلترینگ ازن کشتی بگیرم. به هیچ کس هم التماس نکنم توروخدا این قصه های اعصاب خردکن مزخرف تکراری رو تمومش کن! خیلی توقع زیادیه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این به رونیاوردنهای من از بزرگواری نیست. از ترسه! خجالت نکش دخترجان اعتراف کن، تو یکی به خودت دروغ نگو اقلن! ترس از چی؟ نمی دونم. اصلن مسخره است یکی از نسل ما بپرسه از چی می ترسی. ما با ترس و دورویی بزرگ شدیم. به هرحال برای غلبه به این ترس از پله اول شروع می کنیم؛ این خط این نشون. اولین بخت برگشته ای که به من زنگ بزنه و با لحن طلبکارانه ای بپرسه چرا دیشب زنگ زدم خونه نبودی؟ کجا بودی که نبودی؟ چرا نگفتی می خوای با یار برین بیرون؟ - هرچی فحش درطول عمرش طلب داره خواهد شنید. از این ثانیه به بعد هیچ کس حق سین جیم کردن منو نداره دیگه سکوت نمی کنم و سعی نمی کنم بحثو عوض کنم؛ مستقیم می گم به توچه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه این پله رو ردکردیم راجع به پله های دیگه فکر می کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: تا اطلاع ثانوی از پذیرش مهمون شام و ناهار هم معذوریم. والله بابا حیف این همه خرج و زحمت. از زور کار مچ درد بگیری که یارو بیاد یه نگاه به سفره بکنه بگه اینو دوست دارم اینو دوست ندارم؟ من لب به این نمی زنم؟! کوفت هم خوردی! ما اونهمه نارگیل و سرکه و ماهی رو باهم قورت دادیم صدامون دراومد؟! اینم از خاک توسریمونه به والله! فعلن هرکی دلش واسه ما تنگ شده بسم الله، استارباکس، مهمون جیب خودش. مخصوصن جنابعالی حواست باشه من قرار نیست تا ابد مشکلات روانی تو رو درک کنم. یه بار دیگه سعی کنی به دهاتی ترین روش ممکن  منو بکوبونی، آن چنان تحقیرت می کنم که حالاحالاها جلوی چشمم آفتابی نشی. تو هم از اونایی که درودیوار استارباکس از سرت زیاده. وقتی تو حریم یه خونه رات می دن حرمت خونه رو نگه دار! والله درک این مطلب اون قدرها هم مشکل نیست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4711257183323950792?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4711257183323950792/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4711257183323950792&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4711257183323950792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4711257183323950792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='غر، قر، عر'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4566503189942867401</id><published>2009-01-27T13:31:00.003+03:30</published><updated>2009-01-27T13:55:10.664+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"خب می خواین چی بشه؟ بریم به آقا ثابت کنیم که مانولیوس قاتل نیست. بعد آقا مانولیوس رو آزاد می کنه و هرروز یکی از ما رو دار می زنه تا اهالی ده تموم بشن. بذارین مانولیوس فداکاری کنه. بعدن عکسش رو رو دیوار کلیسا می کشیم و شمایل درست می کنیم و مثل قدیسین پرستشش می کنیم. ولی اول بذارین بمیره!"&lt;br /&gt;مسیح بازمصلوب - کازانتزاکیس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو سایت کانون زندانیان سیاسی ایران می خوندم از خاطرات قتل عامهای شصت و هفت. که بعله شبی که فکر می کردیم نوبت ماست تصمیم گرفتیم تو راه سلول انفرادی تا جوخه اعدام سرود انترناسیونال رو طوری اجرا کنیم که "لرزه بر اندام دژخیمان بیفتد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولن تو این مملکت و برخی دیگه از ممالک دنیا مردنت خیلی مهم تر از زندگی کردنته. البته از ملتی که قهرمانشون با هفتاد و دونفر به جنگ لشکر چندصد نفری تا بن دندون مسلح رفته بیشتر از این نمی شه انتظار داشت. پنداری خود این قهرمان هم می دونسته که زندگیش بی خیال، تا این طوری با جاروجنجال نمیره، کسی هزارسال حرفشو نمی شنفه! (تازه بستگی داره شنفتنو چی تفسیر کنی!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اورول تو 1984 از زبون اوبراین می گه کشتن مخالف بزرگترین حماقته. چون از طرف شهید و قهرمان می سازه. مثلن کلیسای قرون وسطا رافضی رو شکنجه می داد و می کشت، باعث می شد رافضی همچنان رافضی بمیره و رافضی گری بشه قهرمانی. باید مخالف رو زنده نگه داشت و بلایی سرش آورد که بهت ایمان بیاره، خرد بشه، تحقیر بشه، به هزار زبون فریاد بکشه که من غلط کردم تو برحقی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پناه برخدا! دنیا کی می خواد به این درجه از رذالت برسه نمی دونم. به هرحال فعلن چه جوری مردن مهم تر از چه جوری زندگی کردنه. دست کم واسه مشهور شدن تو مملکتی که تا فیهاخالدونش بوی مرگ می ده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ماکیاولیستی: وقتی گند زدی و با حذف یا دق دادن مخالفینت، به محبوبیتشون کمک کردی، دست و پا زدن فقط بیشتر تو لجن غرقت می کنه. حالا هی بلدوزر تو گور دست جمعی بنداز و سنگ قبر بشکون و مجلس ختم به هم برن. اگه کمتر این گند رو هم بزنی آلزایمر تاریخی ملت بیشتر کمکت می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت جامعه شناختی: سر زنده ها هربلایی بیاری کسی ککش نمی گزه، اما تو این مملکت هرکی با مرده ها درافتاد، روز خوش ندید تا وقتی خودش رفت قاطی مرده ها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت شخصی: خدایی شهرت بعد مردن به چه درد می خوره؟ خراب کافکا هستم که وصیت کرد بسوزونین هرچی ازم به جا موند! &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4566503189942867401?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4566503189942867401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4566503189942867401&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4566503189942867401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4566503189942867401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6998593061010939590</id><published>2009-01-26T11:38:00.001+03:30</published><updated>2009-01-26T11:45:05.368+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یه جا می خونم ملت ایران همه دربست طرفدار غزه بودن و صداوسیمای جمهوری اسلامی خوب تونست احساسات بشردوستانه ملتو تحریک کنه، یه جای دیگه می خونم هوی ملت از لج فلسطینیها اینقدر از اسراییل حمایت نکنین.&lt;br /&gt;نتیجه این که ما ملت نه تنها نظرات متفاوت داریم، بلکه درباره نظرات بقیه هم نظراتمون فرق می کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: اساسن اونی که تو نخ افکار عمومی ایرانیاست، ول معطله.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6998593061010939590?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6998593061010939590/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6998593061010939590&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6998593061010939590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6998593061010939590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post_26.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5587085903420449381</id><published>2009-01-23T11:48:00.002+03:30</published><updated>2009-01-23T12:43:43.688+03:30</updated><title type='text'>left outside alone</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;1. از آخرین باری که دیدمش یه ماهی گذشته. پیداست تعطیلات خوبی گذرونده، رنگ و روش که این طور نشون می ده. چشماش برق می زنه.&lt;br /&gt;"مشکل ما سوءتفاهم بود فقط. ما باید بیشتر همدیگه رو درک کنیم. این یه ماهه تمرین کردیم همه اش که بیشتر باهم حرف بزنیم. بیشتر ارتباط برقرار کنیم. می دونم نتیجه می ده، مطمئنم."&lt;br /&gt;بی اختیار به انگشت شکسته اش نگاه می کنم. به نفسش گوش می دم که هنوز از ضربه ای که توی سینه اش خورده، تنگه.&lt;br /&gt;"می دونی، آدم بدی نیست. یعنی بدذات نیست. فقط خشمش رو نمی تونه کنترل کنه. مشکلش همینه. اگه بتونم بهش کمک کنم که خشمش رو کنترل کنه دیگه از این اتفاقها نمی افته، می دونی..."&lt;br /&gt;به فنجون قهوه ام زل می زنم و سعی می کنم هیچی نپرسم.&lt;br /&gt;"درست می شه. دوستم داره، می دونم. وقتی می خواستم خودکشی کنم کلی گریه کرد. معذرت خواست که زندگیمو جهنم کرده. گفت تو همه زندگی منی، من بدون تو می میرم. قول داد رفتارشو درست کنه. قول گرفت که کمکش کنم. خب منم بدون اون هیچی نیستم. اون همه کس و کارمه. مشاور اینو نمی فهمه اما تو می فهمی مگه نه؟"&lt;br /&gt;یه بند حرف می زنه. نمی دونم داره منو دلداری می ده یا خودشو. زورکی لبخند می زنم و تو دلم به خودم می گم خفه شو، فقط گوش بده!&lt;br /&gt;می فهمم چی می گه. اما چه فایده؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. دوسال بود ندیده بودمش. دلم براش تنگ شده بود دیوونه وار. همون آدم همیشه بود. بااعتماد به نفس، مغرور، شاد.&lt;br /&gt;"تقصیر من شد، اینقدر از دستش عصبانی بودم که تو هم ضدحال خوردی نرفتی کارشو ببینی. کار بدی نبود."&lt;br /&gt;- کار اون به جهنم. معامله ای که با تو کرد اینقدر نامردی بود که دیگه نمی خوام ریختشو ببینم.&lt;br /&gt;"نه بابا این طوریا هم نبود!"&lt;br /&gt;- نبود؟! تو بی مزد و منت براش اون همه کار کردی، بعد کار تو رو بدون این که بهت بگه زد به اسم یکی دیگه!&lt;br /&gt;"آره خب... می دونی دیدمش یه ماه پیش. گفت هنوز از دستم دلخوری؟ گفتم نه. گفت ببین کار من توجیه منطقی داشت. منتهی تو اون موقع اون قدر عصبانی بودی و بد برخورد کردی که من نتونستم بهت بگم. ولی حالا اشکال نداره... خب مریم، منصفانه هم که فکر کنی منم بیخود عصبانی شدم دیگه. اون اخلاقش این طوریه. یعنی یه جور بی نیازیه ولی خیلی خواستنی. من..."&lt;br /&gt;اینجاست که من منفجر می شم:&lt;br /&gt;- کارش توجیه منطقی داشت؟ دزدی تو روز روشن چه توجیه منطقی داره؟ اگه منطقی داشت همون موقع می آورد جلوی عالم و آدم ضایع نشه، تو رو هم از دست نده. درثانی تو چه برخورد بدی کردی؟ تو فقط راهتو کشیدی رفتی. حتا ازش شکایت هم نکردی! تقصیر تو بود که سربند دزدیدن کار تو، هیچ کس دیگه جرات نکرد باهاش کار کنه؟! حالا همه چی تقصیر تو شد؟&lt;br /&gt;سرشو می اندازه پایین. می تونم حدس بزنم تو دلش چی می گذره. خیلی آروم می گم:&lt;br /&gt;- ببین، دوستش داری قبول. می خوای دوباره سرراهش قرار بگیری، سعی کنی بهش نزدیک بشی درست. اما نذار واقعیت تحریف بشه. اونی که نامردی کرد، اونی که دزدی کرد، نباید جاش با اونی که حقشو خوردن و دلشو شکستن عوض بشه! اگه دوباره سلام علیکی دارین از بزرگواری توئه نه اون! فکر می کنی چرا داره این طوری بهت تلقین می کنه؟!&lt;br /&gt;سرش کماکان پایینه. ندیده می دونم چندماه دیگه چه اتفاقی می افته و اونی که خیط می شه کیه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.  تو عالم سینما و ادبیات، شخصیت زنی که در ارتباط با مردها تعریف نشه ندیدم. یعنی زنه یا خوش خوشانه چون با یکی رابطه داره، یا زندگیش جهنمه باز چون با یکی ارتباط داره، یا خسته و دلزده است و زندگیش عوض می شه وقتی با یکی رابطه برقرار می کنه. محض رضای خدا یه زن نمی بینی که داره راست راست واسه خودش می ره و می یاد و حال می کنه. خیلی که روشنفکر و باحال باشن، مجذوب یه مردی می شن که داره راست راست واسه خودش می ره و می یاد و حال می کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. چرا ما زنها این طوریم؟!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. بازم در این باره منبر می رم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5587085903420449381?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5587085903420449381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5587085903420449381&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5587085903420449381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5587085903420449381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/left-outside-alone.html' title='left outside alone'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7825764951242193755</id><published>2009-01-19T21:11:00.003+03:30</published><updated>2009-01-19T22:04:51.835+03:30</updated><title type='text'>بیدادگاه</title><content type='html'>خب ملت. به سلامتی کبری نجار که از &lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=741"&gt;سنگسار نجات پیدا کرد&lt;/a&gt; و بعد از یازده سال حبس با کابوس سنگسار و سکته قلبی، فقط صدضربه شلاق می خوره، ناقابل. خدا به فریاد اون نه نفر دیگه هم برسه ایشاالله و اون دنیا از خجالت اون دوتا بدبختی که تو مشهد زیربارون سنگ لت و پار شدن دربیاد. هرچی باشه اسم و رسم خدا پای اینجور حکمهاست. فقط نمی دونم اونی که اولین بار سنگسار رو اختراع کرد چه آدم سادیستیک حال خرابی بوده واقعن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه فامیلی داریم که بنده خدا باغ و زمین کشاورزی داره، فامیل هم که ای والله، اگه اون دورورا باشن و دلشون گرفته باشه، حتمن تشریف می برن "دیداری تازه کنن" اونم تو هیئتهای بیست سی نفری! یادمه یه بار که این فامیل ما و خانمش مهمون ما بودن حرف فلان قوم و قبیله شد، گفتن همه شون با ما قهرن طایفه ای! گفتیم واسه چی، اونا که ماشاالله همیشه پلاس بودن تو باغ شما، اونم از نوع طایفه ای! آقاهه گفت:" والله یه مرغ کرچ داشتیم رو تخمهاش خوابیده بود، تو جریان یکی از مهمونیهای قبیله اینا، بچه هاشون دور هم جمع شدن و بازی بازی حکم سنگسار مرغه رو صادر کردن. مرغ بدبخت هم نکرده بود تخمهاشو ول کنه بره توی یه سوراخی جایی قایم بشه. وقتی من تصادفن رسیدم به اون قسمت باغ، سر و بدن مرغ کاملن له شده بود و بچه ها هنوز داشتن با هیجان سنگ می زدن! من داد زدم چی کار به کار این زبون بسته داشتین، مگه مریضین حیوون بدبختو زجرکش کردین؟! بچه ها با خنده و جیغ در رفتن. بابا ننه هاشون دراومدن که اوهوی فلانی چقدر پول دوستی، خب پول مرغ رو بهت می دیم(!) واسه چی رو بچه هامون اسم و لقب می ذاری؟(!!!) خب بچه هستن دارن بازی می کنن دیگه، وییییش! بعدم شام نخورده، لب ورچیدن و دست بچه ها رو گرفتن رفتن، همه جا هم می گن خونه فلانی نرین، خسیسن پولشون به جونشون بسته اس!"&lt;br /&gt;من گفتم" اگه به بچه ها بود، می گفتم خب از نسل جمهوری اسلامی با اینهمه شلاق و دار و درفش بیشتر از این هم انتظار نمی ره، اما حالا که با پدرمادرهاست، می شه فهمید اصلن این سیستم از کجا اومده! انتظار دارین این بچه ها به کی برن؟!" اینجا بود که بابا یه چشم غره بهم رفت تیریپ "تو خفه، نمی خواد تحلیل کنی!" و به فامیلمون گفت ناراحت نباش، اگه خرس از باغ قهر کنه کلی به نفع باغبونه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرحال چه شاکی هستین، چه متهم، اگه خدای نکرده تصادف کردین یا چک برگشتی دارین یا هر گرفتاری دیگه ای، صمیمانه امیدوارم سروکارتون به دادگاه عدل جمهوری اسلامی نیافته. صابونش البته به تن ما هم خورده، هنوز هیچ کس رو ندیدم از پله های اون دادگاه کذایی راضی بیاد پایین. پای درددل هرکی هم بشینی، ماجراهای محیرالعقولی برات تعریف می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دوتا قاضی رو از نزدیک می شناختم. یکی قاضی جرایم اقتصادی بود یکی هم مال دادگاه خانواده. هیچ کدوم آدمهای وحشتناکی نبودن، گرچه من به شخصه معتقدم قضاوت بدترین شغل دنیاست. حتا یکیشون به جرات می گم، آدم خیلی مهربونی بود. جذبه داشت، همه هم ازش حساب می بردن، اما هوای همه رو داشت، از دوست و رفیق گرفته تا رفتگر محله. البته اینم بگما، هیچ کدوم رو پشت میز قضاوت ندیدم. شاید خصلت اون میز این جوریه که آدم دلش سنگ می شه و چپ و راست احکام خانمان برانداز صادر می کنه! شایدم اونا استثنا بودن، یا شاید این قضاتی که احکام این چنینی صادر می کنن استثناهایی هستن که خیلی به چشم می یان، نمی دونم! به هرحال فکر می کنم قانون هرچی باشه، بالاخره وجدان خود آدم چی می شه؟ یعنی قاضیها هیچ وقت کلاهشونو قاضی نمی کنن؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند قانون از مریخ نیومده که! وقتی تو بچگی مرغ سنگسار کنی و گربه آتیش بزنی، سربه زیری بزرگسالیت واسه اینه که زورت نمی رسه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7825764951242193755?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7825764951242193755/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7825764951242193755&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7825764951242193755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7825764951242193755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post_9730.html' title='بیدادگاه'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8282584724519277535</id><published>2009-01-19T09:02:00.004+03:30</published><updated>2009-01-19T09:46:00.228+03:30</updated><title type='text'>اندر احوالات تدریس</title><content type='html'>یه کد MatLab هست که نمی دونیم چیه. به این کد یه چیزی حدود صدتا مساله دادن که محض رضای خدا یه مساله شم نمی دونیم چی بوده. کده مساله ها رو حل کرده و برای هرکدوم سه تا عدد درآورده. ما عددها رو داریم اما نمی دونیم معرف چی هستن. خطای برنامه هستن؟ جواب نهایی هستن؟ نمی دونیم. حالا یه نگاه به این عددها بکن و بگو کد چی بوده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوخی نمی کنم. این دقیقن سوال امروز یکی از دانشجوها بود که دو ساعت منو سرکار گذاشت. بهش می گم خانوم جون، اقلن یکی از مساله ها رو بیار ببینم چی بوده، اقلن بگو برنامه می خواد چی کار کنه، خیرسرت بگو این عددها چی هستن آخه! دو ساعت باهاش کلنجار رفتم همه اش پرت و پلا می گفت. می گفت خب فرض کن عدد اولیه یعنی این، عدد دومیه اون. منم دست آخر یه کد چرت و پرت نوشتم دادم دستش گفتم فرض کن این اجرا می شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته نظر منو می خواین می گم از خنگیش نیست که اینجوریه. از موذمار بازیشه. اینا مال درسش نیست مال کارشه. هرجا گیر می کنه می یاد من بیچاره رو گیر می اندازه، اطلاعات درست حسابی هم نمی ده که یه وقت لو نره. قبل از کریسمس اومد گفت ببین "دوستم" یه پروژه مدل سازی مکانیک سیالات داره براش انجام می دی؟ گفتم وقت ندارم، واقعن هم نداشتم. فوری گفت صددلار می ده ها! منم جوش آوردم گفتم تو بگو صدهزاردلار، وقتشو هم داشتم انجام نمی دادم، اگه درسه، اینقدر بزن تو سر "خودت" تا یاد بگیری، سواد رو که نمی شه خرید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرف ایرانی نیست. اما همچین بیراه حدس نزدین: افغانه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته گیر آدم عجیب غریب زیاد می افتم. بدبختی اینجا ایران هم نیست که تو سر شاگرد بزنی و متلک بارونش کنی و اونم منتت رو بکشه. اینجا سیستم معلم شاگردیه دقیقن برعکس. شاگرد تاج سره و معلم توسری خور! امروز دیگه نوبرش بود. یه ربع برای دانشجوی سال دوم توضیح دادم که ایکس تقسیم بر ایکس می شه یک، نمی شه ایکس! یکی دیگه هم بود که تمام مدت داشت با دهن باز نگام می کرد. بیست جور مساله رو ساده کردم و براش توضیح دادم باز با دهن باز نگام می کرد. دست آخر مساله به اینجا رسید که باباجان، بین یک و دو و سه و چهار، کدوم از همه بزرگتره؟... باز همین جور نگام می کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه عده دیگه هم هستن که خیلی باحالن. طرف دستشو بلند می کنه می ری طرفش. بهش می گی سوالت چیه؟ می گه بخش سوم سوال دو! حالا من باید علم غیب داشته باشم بدونم سوال دو از کدوم درس، کدوم تکلیف، کدوم کتاب! بهش می گم خب سوالو بده بخونم برات توضیح بدم، می گه نمی خواد بخونی، حلش کن فقط! یکی هم یه بار صدام کرد گفت ببین ماشین حسابم خراب شده می تونی درستش کنی؟!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوضاعی داریم ما به والله! تمرین خوبیه برای خونسرد موندن و همه چیو به شوخی و خنده برگزار کردن. تازه باید حواست باشه طرف راضی از سرجاش بلند شه بره وگرنه می ره پیش استاد زیرآبتو می زنه. خیرسرم استاده بهم بیشتر از بقیه دستیارها کار داده می گه بچه ها ازت راضین. خدا به خیر بگذرونه که یه دفعه جوش نیارم هرچی رشتم پنبه بشه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8282584724519277535?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8282584724519277535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8282584724519277535&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8282584724519277535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8282584724519277535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post_19.html' title='اندر احوالات تدریس'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4317042183146679188</id><published>2009-01-15T12:08:00.002+03:30</published><updated>2009-01-15T12:58:35.925+03:30</updated><title type='text'>سفرنامه</title><content type='html'>آخه آدم عاقل واسه رفتن به مملکت خودش سفرنامه می نویسه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببینین ملت، فقط از من به شما نصیحت دور هواپیمایی برونئی رو یه خیط قرمز بکشین این هوا. یعنی مزخرف ترین پروازی بود که به عمرم داشتم، حتا از کی ال ام (ک.ون لق مسافر) هم افتضاح تر بود، مهمونداراش حتا از مهموندارهای ایران ایر هم بی ادب تر بودن. فرودگاهش هم که از ترمینال شوشتر کوچیک تر و سوت و کورتر بود.  اونم چند ساعت؟ بیست ساعت پرواز و ده ساعت ترانزیت. ای بابام هی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران خونه نبودم، اما نمی دونم چطوری بود که هیچ جای دیگه هم نبودم. یعنی تقریبن به هیچ کدوم از کارهایی که می خواستم بکنم نرسیدم. وقت این که درست و حسابی با رفقام خلوت کنم پیدا نکردم، تئاتر هم وقت نشد. دلم می خواست با سارا مثل قدیم بریم انقلاب کتابها رو تماشا کنیم، دلم می خواست با خودم به سبک دوران دانشجویی بلوار کشاورز رو گز کنم... وقتش هم اگه بود نفسش نبود. کی می تونه تو سرب معلق پیاده روی کنه آخه. نمی دونم من پیر و نازنازی شدم یا خداییش آلودگی هوا و ترافیک افتضاح تر شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تضادهای متداول تو جامعه خیلی آزارم می داد. مسایلی که شاید به نظر خیلی پیش پاافتاده بیان ها. مثلن تو ترافیک زیر یکی از این پلها، ماشینها به هم گره خورده بودن و حاضر بودیم همدیگه رو به خاطر نیم میلیمتر جلو رفتن تیکه پاره کنیم، بعد بالاسرمون روی پل شعار چسبونده بودن که چه می دونم درجامعه اسلامی ما محبت و اخوت حاکم است و این حرفها. یا مثلن نزدیک بود برم با معلم بچه مدرسه ایهای که اومده بودن تظاهرات درحمایت از غزه، یه دعوای حسابی بکنم که آخه زنیکه احمق این بچه الآن باید سرکلاس علومش باشه. چقدر نمایش، چقدر تظاهر، چقدر ریا... نه جون من، این تن بمیره، اگه راه باز باشه چندتاتون می رین غزه واسه جهاد؟! آخه ادا اطوار چقدر؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می دونم والله. تا ایران بودم نفهمیدم چطور گذشت. سر برگشتن هم که گیرکردیم تو دوبی. هنوز گاهی کابوس می بینم تو اون هواپیمای مزخرف برونئی هستم و یارو داره با اون لهجه مسخره هندی مالاییش واسه ام گربه رقصونی درمی یاره که نمی شه بری و این حرفها. جالبه اینجا هرکی از دانشگاه که تو جریان سفر ما به ایران بوده، تا منو می بینه می گه: برگشتی! هی خیلی خوشحالم که سالم و سلامت برگشتی! اگه یکی دوسال پیش بود بهشون می توپیدم که زهرمار، مگه کجا رفته بودم که قرار بود سالم برنگردم! اما بی رودرواسی حالا فقط لبخند می زنم و کله مو می اندازم پایین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که رسیدیم "سر جو جومه مون" (به قول همشهریهای ما) دور از جان شما غم غریبی افتاده به دلم. تازه دلم تنگ شده و نوستالوژیهام زنده شدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی حرفها دارم. اما برپدر خودسانسوری لعنت. کاش یه حلالی پیدا می شد این دل گرفته ما رو وا می کرد... آره والله!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4317042183146679188?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4317042183146679188/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4317042183146679188&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4317042183146679188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4317042183146679188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post_15.html' title='سفرنامه'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3415315029608733435</id><published>2009-01-02T13:13:00.002+03:30</published><updated>2009-01-02T13:25:07.179+03:30</updated><title type='text'>بازهم کهن دیارا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یک ماهی تو مملکت امام زمان بودیم و حالا از برکت گیج بازی آژانس مسافرتی اوکلند، تو دوبی گیر افتادیم. اگه خدا بخواد امشب حرکت می کنیم به طرف سرزمین ابرهای سفید بزرگ، وگرنه کماکان باید تو مرکزخریدهای بی دروپیکر اینجا ول بگردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ایران هیچ چی گفتنی ندارم. خوش گذشتنش به خاطر همراهی با آدمهایی بود که تو جهنم هم درکنارشون خوش می گذره. ذکر مصیبت هم که پیش پا افتاده است و تکراری. از امارات هم خوشم نمی یاد. نه رو حساب تعصب ایرانی و این حرفها، احساس می کنم خیلی بی حساب داره گنده می شه. احساس می کنم دیر یا زود یه فاجعه زیست محیطی اساسی چاشنی این همه برج و بارویی که دارن با سرعت نور می سازن می شه. چه می دونم بلکه من ندید بدیدم و هزاروهشتصد برج توی یه اتوبان چهارده بانده به چشمم خیلی می یاد، هه هه هه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرحال اگه نظر منو بخواین، دوبی رو همچینم ایرانیا نساختن. وقتی جناب بیل گیتس هتل نه ستاره می سازه رو کله نخل وسط دریا، آقازاده های ما چقدر از ایران بدزدن بیارن اینجا واسه پوززنی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: ای خدا ما رو زودتر برسون خونه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3415315029608733435?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3415315029608733435/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3415315029608733435&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3415315029608733435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3415315029608733435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='بازهم کهن دیارا'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6642676836497928388</id><published>2008-11-15T05:31:00.002+03:30</published><updated>2008-11-15T06:07:26.386+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;1. با صدای رضایزدانی بخونین:&lt;br /&gt;بیا بازم مث قدیم با همدیگه بریم شمال&lt;br /&gt;دلم گرفته راضیم به این خیالهای محال&lt;br /&gt;منو ببر، تا آخر جاده چالوس ببرم&lt;br /&gt;تا شیشه بارونی خیس اتوبوس ببرم&lt;br /&gt;تاجای پات رو ماسه داغ متل قو ببرم&lt;br /&gt;تا آخرین دلهره نگاه آهو ببرم&lt;br /&gt;منو ببر، تا گمشدن تو اون چشای بی قرار&lt;br /&gt;تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریاکنار&lt;br /&gt;دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر&lt;br /&gt;جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر&lt;br /&gt;یه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست&lt;br /&gt;نمی دونه یکی از اون دوتا قناری بی صداست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. جیک جیک... نه آخه تو رو خدا به من می خوره به قناری تشبیه بشم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. یه پسرعمو داریم هزارماشاالله دومتر قدشه صد و خرده ای وزن. می گفت تو مدرسه دبیرامورتربیتی بهمون می گفت شما عین کفترهایی هستین که دخترها براتون دون می پاشن! گفتم به اصل حرفش کار ندارم اما خدایی تشبیه تو به کبوتر ناجوانمردانه نیست؟! حالا اگه می گفت شترمرغ باز یه چیزی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. شماها از این خاطره های شمال رومانتیکی دارین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. من دلم خیلی گرفته ولی شمال نمی خوام. کلن سفر نمی خوام. اما پایه قدم زدن هستم، هرجا که باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند&lt;br /&gt;نه به خاطر شاهراههای دوردست...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6642676836497928388?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6642676836497928388/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6642676836497928388&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6642676836497928388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6642676836497928388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/11/1.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8501748546736797859</id><published>2008-11-12T23:28:00.000+03:30</published><updated>2008-11-12T23:29:17.330+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;به دوست نیوزیلندیم گفتم یه لباس شب می خوام واسه یه عروسی ایرانی. گفت می خوای تو اون لباس شبیه کی به نظر بیای؟! به مسخره گفتم شبیه یه زن بیست و هفت ساله ایرانی که نیوزیلند زندگی می کنه. خیلی جدی نگام کرد و گفت فهمیدم! می خوای خیلی هات و جذاب باشی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینم از معنی نیوزیلند زندگی کردن! سخت نگیرین ما هم از این نوشابه ها واسه خودمون زیاد باز می کنیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب با دوست ایرانیم رفتم خرید. دیروز به اندازه همه عمرم رخت و لباس پوشیدم و البته هیچی نخریدم. رفقا می دونن من از این تیریپ اخلاق ندارم اما خب این بار کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. یه داستانی داره چیستا یثربی تو کتاب سلام خانم جنیفر لوپز. اسم داستانش یادم نیست اما ماجرا از این قراره که یه زن تیریپ کارمند که همیشه ساده لباس می پوشه می ره یه مغازه آنچنانی واسه عروسی دوستش لباس بخره. مغازهه کلی شیکان و اینا، خودش یه لباسی رو انتخاب می کنه می ره تو اتاق پرو، می بینه به تنش زار می زنه. تا می یاد که از اتاق بزنه بیرون فروشنده یه لباس دیگه می یاره می گه اینو امتحان کن حالا. می پوشه می بینه بهتر شد. بعد فروشنده یکی دیگه می یاره می گه اینم یه نیگاه بکن. می پوشه می بینه آها خیلی بهتر شد. خلاصه همین طور فروشنده لباس می یاره هی این می پوشه می بینه ای ول بابا عجب مالی بودیم خودمون خبر نداشتیم. اینقدر محو تماشای خودش تو لباسهای مختلف می شه و تو جلد شخصیتهای متفاوتی که لباسها بهش می دادن می ره که پاک فراموش می کنه فروشنده تو اتاق پرو حبسش کرده و خیلی وقته که زندانیه و فقط لباس می پوشه ژست می گیره. دست آخر فروشنده از اتاق می یارتش بیرون و با همون ژستی که گرفته بوده می ذارتش پشت ویترین: طرف یه مانکن سرامیکی شده بوده! وقتی اینو می فهمه می شکنه و پودر می شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داستان مالیخولیاییه نه؟ خب ما هم دیروز توی اتاق پرو یه مغازه مکش مرگ ما گیر افتاده بودیم و یه بند لباس امتحان می کردیم و ژست می گرفتیم. عجیبه با این تیریپ داغونی که رفته بودیم خیرسرمون لباس شب بخریم، موهای ژولی پولی و صورت آفتاب سوخته و کفش اسپرت، باز لباسها تیریپمون رو عوض می کردن. یکی دوباری گفتم الآنه که سرامیک بشم! آها اسم داستان بود همچون زن لوط، یه همچین چیزی. هرچی پوشیدیم کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که سرامیک نشیم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس کوتاه که بالاتنه اش فقط دوتا بند پهن بود.&lt;br /&gt;من - از اون لباسهاست که بپوشی همه می گن نیگا رفته خارج بی حیا شده.&lt;br /&gt;دوستم - قیمتش چنده حالا؟&lt;br /&gt;من - سیصد و هفتاد دلار ناقابل&lt;br /&gt;دوستم - حساب کرده چقدر پارچه نبرده، پول اونو داره می گیره!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس صورتی بلند با گیپور و دنباله حریر.&lt;br /&gt;دوستم - وای عین شاهزاده های تو فیلمها شدی.&lt;br /&gt;من با خونسردی - یکی شبیه این پوشیده بودم قبلن.&lt;br /&gt;دوستم - جدی؟ کجا؟&lt;br /&gt;من - تو عروسی پرنسس دایانا که ساقدوش عروس بودم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس طلایی که بالاتنه اش یه تیکه ابرگنده داشت با کلی گل و پولک و اجق وجق.&lt;br /&gt;دوستم - می گم تو این لباسه چه احساسی داری؟&lt;br /&gt;من - احساس گاو نه من دوش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس نقره ای سرتاپا پولک دوزی شده براق.&lt;br /&gt;دوستم - ببین این خیلی برام آشناست. انگار یه جا دیده باشمش.&lt;br /&gt;من - آره دیگه تو حرم امام رضا هرجا به سقف نگاه کنی از اینا می بینی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس سفید تور دوزی شده.&lt;br /&gt;من - بچه ها منم عروسم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس شکلاتی بلند و پوشیده.&lt;br /&gt;من - این یکی زیادی جدی نیست؟ خیلی تیریپ خانم دکتره.&lt;br /&gt;دوستم - خب اگه اینو می پوشی یه کم خاکی رفتار کن تو مجلس. مثلن عین این جاهل داش مشدیها راه برو!&lt;br /&gt;من - چطوره برم بزنم رو شونه داماد، بگم لوطی این دوماد دوماد که می گن شومایین؟!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* یه لباس مشکی کوتاه که تمامش خطهای جینگولی طلایی بود.&lt;br /&gt;من - عالیه. یه شمشیر هم دستم بگیرم همه خیال می کنن از قشون اسکندر کبیر جاموندم!&lt;br /&gt;دوستم - کلاه خودش یادت نره! با این کفش بندیها!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوش گذشت خلاصه. یاد ندارم روزی این طوری خوش خوشان رفته باشم خرید که فقط بگم و بخندم و فروشنده بدبخت رو کلافه کنم. اگه ایران بود شرط می بندم طرف ما رو با اردنگی می انداخت بیرون. اما خب بعد از این همه مدت جین و تی شرت پوشیدن، یه حالی کردیم با این لباسهای جینگول پینگولی. ما هم یه وقتها زنیم ناسلامتی!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8501748546736797859?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8501748546736797859/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8501748546736797859&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8501748546736797859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8501748546736797859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1773480677984527732</id><published>2008-11-08T23:28:00.002+03:30</published><updated>2008-11-09T05:24:55.211+03:30</updated><title type='text'>some killing last night</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این جمله بالایی رو از کلاس زبان یاد نگرفتم. تیریپ متفکر هم بر نمی دارم. این عین عبارات گزارشگر الجزیره بود درمصاحبه با یکی از خرهای گردن کلفت کنگو. سام کیلینگ لست نایت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژنرال آنکوندا از ایل و تبار توتسی حمله کرده به کنگو، با این توجیه که افرادی که در نسل کشی 1994 توتسیها در روآندا دست داشتن درحال حاضر از طرف دولت کنگو حمایت می شن و چندتاییشون هم تو دولت به نون و نوایی رسیدن. بنابراین وظیفه ژنرال ایجاب می کنه که یه حالی از هوتوها بگیره. در عکس زیر دوتا از این هوتوهای ملعون رو که از هدایت کنندگان قتل عام توتسیها بودن مشاهده می کنین که بدست هواداران غیور ژنرال، به سزای اعمال ننگینشون رسیدن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://newsimg.bbc.co.uk/media/images/45183000/jpg/_45183167_45183166.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 226px; height: 170px;" src="http://newsimg.bbc.co.uk/media/images/45183000/jpg/_45183167_45183166.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خب نکته تازه ای نیست. گیریم درهمون سالها، نیم میلیون توتسی قتل عام شدن. برای ما و شمایی که از آفریقا همین چهره گریون بچه سیاه لاغر مردنی رو می شناسیم، توتسی و هوتو و هزار قوم و قبیله دیگه توفیری نمی کنه. اما واسه خودشون چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردک گزارشگر داره از اجلاس سازمان ملل درباب بحران کنگو گزارش تهیه می کنه. زنک دیپلمات رو گیر آورده که نمی دونم چی کاره کدوم طرفه. می گه خب چه خبر؟ هیچی والله از صبح تا حالا داریم فک می زنیم که ایشالله سوءتفاهمها برطرف بشه و به توافق برسیم... سوء تفاهم؟! توافق؟!! یاد روباهه افتادم. ظاهرن اینا هم اول می کنن بعد می شمارن! زنک یه بند داره ور می زنه که بعله ما فلان قدر ژنرال رو سرزنش می کنیم، فلان قدر دولت کنگو رو، بهمان قدر دولت روآندا رو، یه تتمه ای هم سرزنش داریم واسه نیروهای حافظ صلح سازمان ملل و یه چشم ابرو هم می یاییم واسه باقی دولتهای آفریقایی... مردک هم یه بند می گه به به، به به...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد نقبی می زنه به سازمان صلح جهانی. یه مشت آدم واسه خودشون سازمان صلح درست کردن که کم کاریهای سازمان ملل رو جبران کنن از جمله آشتی مذاهب و توجه به بنیان خانواده... به سبک جشن عروسیهای هزار زوج دانشجوی خودمون، یه ردیف عروس و داماد نشون می ده و سرود خوانی و این تفاسیر. اکثریت موبور چشم آبی، چندتایی چشم بادومی و تک و توکی سیاه پوست، یه صحنه زن محجبه خندون، صحنه بعد خاخام یهودی در آغوش آخوند مسلمون، صحنه بعد یه زن آفریقایی در حال سخنرانی، آه صلح جهانی... خب برای صلح جهانی چی کار کردن؟ از جمله فعالیتهاشون سرودخوندن توی یه کلیسا بوده تو کره جنوبی... نه پس انتظار داشتی برن تو بازداشتگاهها یا زرادخونه های کره شمالی آواز بخونن؟! حالا عجالتن شما مایه رو بیا برای سازمان صلح جهانی، اینم شماره شون کردیت کارت هم قبوله...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرن تموم بدبختی ملت از اینجا ناشی می شه که امثال ژنرال آنکوندا نمی دونن عروسی گرفتن و آواز خوندن چه حالی می ده. جا داره ژنرال با کله بره تو آغوش سازمان صلح جهانی. خدا می دونه همینایی که با نیش باز و چشمان سرشار از عشق تو کلیسای کره جنوبی آواز می خونن، زیرآب کیا رو زدن و واسه چندتا ژنرال دستمال گرفتن که با چنگ و دندون برسن به همچین جایی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ای بابام هی قاره سیاه... تو بگو دنیای سیاه... دنیایی که از انتخاب یک رییس جمهور سیاه به وجد می یاد و پایان کار نژادپرستی رو به این بهانه جشن می گیره، درحالی که قتل عام نژادها، براش "سوءتفاهم" تلقی می شه و موضوعی درخور" سرزنش"! دنیایی که اشک بچه یتیم، یا دنده های بیرون زده از هیکل نحیفش سوژه عکاسیه برای جمع آوری دلارهای سرگردون، تا یه عده با نیش باز بهتون بگن بیاین با ما سرود بخونین تا فاجعه پیش نیاد! خلاصه دنیایی که هرورش رو بگیری، گندش از صدجای دیگه اش می زنه بیرون...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1773480677984527732?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1773480677984527732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1773480677984527732&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1773480677984527732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1773480677984527732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/11/some-killing-last-night.html' title='some killing last night'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3458055639691932904</id><published>2008-10-28T23:21:00.000+03:30</published><updated>2008-10-28T23:22:58.047+03:30</updated><title type='text'>مذهب و ملیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;١. پی نوشت پست قبلی می خوام بگم با بلوای تو وبلاگستون سر مانتو روسری گلشیفته شد (که اصلن خیلیا فیلم یادشون رفت!) عمیقن به این نتیجه رسیدم که اجباری شدن حجاب اول انقلاب همچینم برخلاف خواسته اکثریت مردم نبوده. یعنی اگر بود، درعرض یکی دوسال اینجوری میخشو محکم نمی کوبید و نماد و مظهر جمهوری اسلامی نمی شد. بینی بین الله فکر می کنین توتالیترترین حکومت دنیا می تونه درعرض دوسال حجاب رو برای مردم نیوزیلند اجباری کنه؟ نمی تونه دیگه! خلاصه یه ارزشهایی برامون درونی شده و خودمون حالیمون نیست. البته ایرانی بازیهای حواشی فیلم نمی دونم چنددرصدش ناموسی بود چنددرصدش حسودی! &lt;p&gt;٢. ببین می خواد بهت بربخوره یا نه من حرفمو می زنم: تو بیست و هفت سالی که از خدا عمر گرفتم، بوقلمون صفت تر از مسلمونها ندیدم که ندیدم! چنان رنگ عوض می کنن و حرفشونو می پیچونن که مات می مونی بابا بالاخره حرف حساب تو چیه آخه. یعنی هزاری برات مغلطه می کنه، زبون بازی می کنه، آسمون ریسمون می بافه، دست آخرهم می بینی هرچی بگه درنهایت تفسیر عملیش این می شه که تا دسته... استغفرالله! بیا اینم یه &lt;a href="http://www.zamaaneh.com/seraj/2008/10/post_5.html"&gt;نمونه اش نظرات آیت الله گرامی&lt;/a&gt;. خودت برو بخونش، نظراتش درباره سنگسار، بهاییت و همجنسگرایی خوندن داره واقعن. البته من خراب این نظرش شدم: "بنده در رساله توضیح‌المسایل خودم در مساله حدود آورده‌ام که اگر اجرای حدی از حدود، موجب از دست رفتن افراد ضعیف‌العقیده یا موجب تقویت دشمن بشود، نباید اجرای حد بشود. ادله‌ای را هم در آنجا آورده‌ام. حضرت امیر در مواقع جنگ، حد جاری نمی‌کرد. ظاهرش این است که مطلقاً حد جاری نمی‌کرد و فرموده بود، خوف است که در اثر اجرای حد، متصل به دشمن بشوند یعنی مصلحت و عقل آدمی می‌گوید. همچنین در سال قحطی، حد دزدی به هیچ‌کس نمی‌زد و می‌گفت شاید این فرد مجبور بوده است." &lt;/p&gt; &lt;p&gt;٣. من بیشتر عمرم رو با ایرانیهای مسلمون گذروندم، از مردم کوچه بازار بگیر تا روحانیون درباری. کلی ترین شناختی که ازشون پیدا کردم، همین بوده که مصلحتشون همه چیو توجیه می کنه. و خدا نکنه تو موقعیتی قرار بگیرن که نیاز به مصلحت اندیشی نداشته باشن، چون اون وقته که جد و آباد همه رو می یارن جلوی چشماشون!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;٤. حالا رگ گردنت نزنه بالا، مذاهب دیگه رو ندیدم که بخوام قضاوت کنم.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;٥. تازگیا به عبارت "ما ایرانیها" حساسیت پیدا کردم. یعنی تا یکی می گه ما ایرانیها، کمین می کنم بگم نخیر هیچ هم این طور نیست! می دونی چرا؟ احساس می کنم "ما ایرانیها" خیلی خودمون رو تافته جدابافته می دونیم. از همه نظرها. فکر می کنیم نقاط مثبتمون تو دنیا منحصر بفردن، نقاط ضعفون هم فقط مختص ما هستن. خب تقصیری هم نداریم. سی ساله از دنیا و مافیها کشیدیم کنار، دور خودمون و دنیا حصار کشیدیم و درباب اون ور حصار فقط حدس و گمان می بریم. خیلیامون وقتی از ایران می زنیم بیرون هم، حصارهای فکریمونو قاطی زعفرون و قالی و پسته و گز و لواشک می ذاریم تو چمدون و از گمرک اون ور رد می کنیم. خلاصه ما ایرانیها خیلی یه جوری هستیم!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;٦. راستی این سردنیا یه نتیجه ای گرفتم: ما ایرانیها، دست کم بین ملل مسلمون، جزء لامذهب ترینهاییم! یعنی اینجا به همون نسبت که ایرانی می شناسم، عراقی، سعودی، افغان، پاکستانی، سوری، لبنانی، مالایی و اندونزیایی هم می شناسم. مالایی که زیاد می شناسم خیرسرم یک سال و نیمی مهمونشون بودم! خیلی از این دوست و آشناها، حجاب ندارن. پاش بیفته اهل دواخوری هم هستن. بعضیاشونم سفت و سخت، روگرفته، تو هیچ رستورانی لب به گوشت نمی زنن مبادا زبح اسلامی نباشه. اما هیچ کدوم رو ندیدم با مقدسات اسلام شوخی کنه، یا نماز و روزه رو سبک بگیره یا دست کم با افتخار از تغییر دینش برای پناهندگی گرفتن حرف بزنه! شاید براتون جالب باشه بدونین فریده، دوست افغان من، با اصرار می خواست منو ببره نمازخونه دانشگاه که به بروبچ ثابت کنه ایرانیها هم نماز می خونن هه هه هه! البته برمنکرش لعنت، همه جا همه جور آدمی پیدا می شه. اما مذهب برای ایرانیهایی که من دیدم، بیشتر از دیگران جنبه "بیزینس" داشته. خب چه می دونم بلکه من به پست آدمهای "ناتو" می خورم همه اش!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; ٧. یه جمله پست مدرن می گه مذهب و ملیت رو بذار کنار بابا. انترناسیونال باش!... ارواح عمه هرکی تونست!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3458055639691932904?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3458055639691932904/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3458055639691932904&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3458055639691932904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3458055639691932904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/10/blog-post_28.html' title='مذهب و ملیت'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2465898923914262830</id><published>2008-10-13T02:01:00.001+03:30</published><updated>2008-10-13T02:01:59.338+03:30</updated><title type='text'>گلشیفته دوستت داریم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;جای همه عزیزان خالی، دیشب به توفیق تماشای این فیلمه رسیدیم. چی می گن؟ پیکر دروغها؟ خلاصه فیلمه رو دیدیم نه با کیفیت داغون و سایه کله های مردم و صدای گنگ، بلکه تو سینمای مشتی و سیستم دالبی و این صوبتا، البته سی و چند دلار پیاده شدیم که اونم قابل شما رو نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عارضم به حضور اونایی که هنوز فیلمو ندیدن، از هموطنامون شایعات متضاد زیاد شنیده بودم راجع به فیلم. طبیعیه که اصل ماجرا برای من حضور گلشیفته بود نه داستان! یه عده می گفتن گلشیفته نقش اصلیه یه عده هم می گفتن بابا دختره تو دو سه تا سکانس هست شما هم این قدر شلوغش کردین. نظر بنده رو می خواین؟... هیچ کدوم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شخصیت عاییشا توی داستان پررنگه ولی خودش خیلی پیداش نیست. طبیعی هم هست. به طور کلی نقش زن تو فیلمهای جنگی هالیوودی از این دو حالت فراتر نمی ره: ١. زن آروم و مهربون که تو جهنم جنگ و بدبختی مظهر آرامش، صلح و عشقه و البته به اقتضای طبیعت زنانه، اشاره گنگی هم داره به آینده که در بطن این زن شکل می گیره، یعنی اگر امیدی به آینده باشه از جانب نسلیه که ریشه از همچین زنهایی می گیرن. همیشه هم مرد قهرمان داستان با وجود طبیعت خشنی که ماحصل جنگه، عاشق زنه می شه که به نوعی پیام امید به صلح و عشق در آینده رو برسونه. اینجور زنها تو داستان معمولن یا معلم هستن (که مستقیم با آینده سروکار دارن) یا پرستار و پزشک (که به زخم مجروحهای جنگ مرهم بذارن). ٢. زن ابرقهرمان که به شدت سعی می کنه پا جای پای مردها بذاره و درخلال خشونت و صبعانیت محیط، شخصیت خودش رو ثابت کنه. این تیپ زنها شجاع، جسور و یه مقدار کله شق و صدالبته بزن بهادر تصویر می شن همیشه هم یه قهرمان مرد همراهیشون می کنه که به قدرت زنها عقیده نداره و درخلال داستان باید بهش ثابت بشه که نخیر زنها هم بعله! در اغلب فضای داستان این زنها مشغول هفت تیرکشی و کتک کاری هستن و همیشه هم یه جوری لباس می پوشن که سینه هاشون بیفته بیرون و تموم برآمدگیهای بدنشون رو بشه از روی لباس اندازه گرفت که مثلن زنانگیشون از چشم بیننده پنهون نمونه! دست آخر هم فک هرچی مرده می یارن پایین!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاراکتر عاییشا نوع اوله. کاملن کلیشه ای و تکراری. زن پرستار مهربون خاموش. نه با سینه های آویزوون این ور اون ور می دوه نه با کفش پاشنه ده سانتی به هرچی نه بدتر مردها جفتک می اندازه! (سمبول چیرگی زنانه درنبرد با آقایون در هالیوود!) خلاصه اگه گلشیفته رو نمی شناختیم شاید بیشتر از یه کلیشه هالیوودی دستگیرمون نمی شد امممما! نفس داستان بسیار محکم بود و دیالوگهای فوق العاده ای داشت که باعث شد ماجرا فرق کنه! ارادتمند کارگردان شدم خفن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من به طور کلی فیلمهایی که هالیوود راجع به خاورمیانه می سازه دوست ندارم، یه کم ایییییی سیریانا بد نبود. اما این فیلمه فرق داشت. اولین باری بود که دیدم یه عرب خوش تیپ(!) و البته بی رحم، رودست آمریکاییهای "باهوش همه فن حریف" بلند شد! اولین باری بود که دیدم بی رحمی جنگ واقعن عادلانه تقسیم شده بود! آمریکاییها شریف تر و بشردوست تر از عربها نبودن که هیچ، نژادپرستی پنهان حاکم برهمه جای دنیا خوب خودشو توی فیلم نشون می داد. راسل کرو که شخصیت اصل کاری بود تو سیستم اطلاعاتی آمریکا، برای نجات عربهایی که براشون کار می کردن کوچکترین زحمتی به خودش نمی داد. فقط اونا رو تخلیه اطلاعاتی می کرد و تمام. گرچه همچین ککش برای دیکاپریو هم نمی گزید! یکی از دیالوگهای فیلم رو خیلی دوست داشتم. سفیرآمریکا تو اردن به دیکاپریو می گفت می دونیم این شبکه تروریستی اینجا فعاله ولی اون قدر نیروی بومی نداریم که بتونیم نفوذ کنیم بینشون. دیکاپریو گفت منظورت اینه که اون قدر "عرب خوب" نداریم که "عربهای بد" رو تعقیب کنن! حس تحقیر پنهانی که آمریکاییها نسبت به عربها دارن درتمام فیلم احساس می شد، تا اونجا که کرو حتا به توانایی وزیراطلاعات اردن هم عقیده نداشت. و درنهایت فیلم به اینجا رسید که آمریکاییهای عزیز! با تموم سیستمهای جاسوسی و دستگاههای خفنتون، هیچی از خاورمیانه نمی دونین! تکنولوژی شما درمقابل شناخت بومی این مردم از خودشون هیچ به حساب می یاد! حالا هی ماهواره هوا کنین و ملت رو از بالا تماشا کنین و با لهجه کج و کوله تون عربی بلغور کنین! اونی که روی زمین همه عمرش رو با این مردم زندگی کرده می دونه امنیت تو اون جامعه چطور تعریف می شه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عاییشا چی کاره بود این وسط؟ این قسمت از آخر فیلم رو داشته باشین: دیکاپریو با صورت کبود و دست باندپیچی و تیریپ داغون به کرو می گه نمی خوام برگردم آمریکا. می خوام یه چند وقت خاورمیانه بمونم. من اینجا رو دوست دارم. کرو می گه اما خاورمیانه هیچی برای دوست داشتن نداره. صحنه بعد دیکاپریو با همون ظاهر داغون توی یه خیابون شلوغ به پنجره بیمارستان زل زده. عاییشا رو مشغول کار می بینه و برای اولین بار یه لبخند رضایت و خوشحالی توصورتش پیدا می شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر عاییشا رو از فیلم می گرفتین، شاید هیچ نکته روشنی توی فیلم نمی موند، حتا دستگیری رهبر یه گروه بزرگ تروریستی با وجود اون همه اختناق و وحشت و خشونت، خیلی به چشم نمی اومد. مردهایی که با تروریسم می جنگیدن همه ترسناک، بی رحم و غیرقابل اعتماد بودن. تنهاکسی که تو اون وانفسا می تونست دلیل "دوست داشتن خاورمیانه" باشه عاییشا بود با همون سه چهار سکانس محدودش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گلشیفته محشر بود. اینو از روی تعصب نمی گم گرچه خیلی هیجان داشتم برای دیدنش. می گم محشر بود چون یه خاورمیانه ای اصیل بود. رفتارش، نگاهش، برای یه زن خاورمیانه ای واقعی بود. خوشحالم که کارگردان به عقلش رسیده یه زن تیریپ اسپانیش رو جای زن دورگه ایرانی-عرب قالب نکنه، معمولن زور می زنن خودشون رو الکی معصوم و مظلوم نشون بدن چون تصویر درستی از زن خاورمیانه ندارن. عاییشا مظلوم و توسری خور نیست، معصومیت توام با حماقت هم نداره. تیریپ "توروخدا منو بگیر" هم نیست. خجالتی مسخره هم نیست. با این همه نگاههای مشتاق و دزدکیش به مرد مورد علاقه اش، انگلیسی سلیس و روونش با لهجه فارسی، نحوه مراقبت از خودش تو محیط کار، حسرتی که برای دست دادن با "دوست پسرش" داره جلوی دروهمسایه... اینا برای ما آشناست. برای همین باورپذیره. می شه بری به جماعت حاضر در سینما بگی هی ملت! از زن خاورمیانه چی می دونین؟ یه بدکاره پیچیده تو چادر که تنها هنرش ارائه خدمات جنسی به مردهاست؟ یه هیکل قلمبه که از فشار کارخونه و حاملگی پکیده؟ یه صورت کبود کتک خورده داغون؟ خب تصوراتتون اشتباهه. این یه نمونه واقعی از یه زن خاورمیانه است. راستی به چشم خواهری خیلی خوشگله هزارماشاالله!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه فیلم خوبی بود. دوستش داشتم. مخصوصن این صحنه اش رو: رهبر تروریستها با خونسردی تموم به دیکاپریو که اسیرشونه نگاه می کنه و جواب حرفهاشو می ده. دست آخر دیکاپریو بهش می گه خودت خوب می دونی که برای خدا نمی جنگی. شما همه از نفت تغذیه می شین و باور کن، روزی که نفت تموم بشه شما همه محو می شین، زیر خاکستر تاریخ دفن می شین! اینجاست که طرف کنترلش رو از دست می ده علی رغم ظاهر خونسردی که حفظ می کنه. می گه مثل این که شما اینجا خیلی راحتی. چطوره یه کم باعث ناراحتیت بشم؟! و با چکش می کوبه روی انگشتهای طرف.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا باشه فیلم خوب ایشاالله! واقعن امیدوارم گلشیفته جایگاهش رو تو سینمای دنیا پیدا کنه، هم به خاطر خودش هم بلکه بتونه یه کم کلیشه های رایج خاورمیانه رو تغییر بده.&lt;/p&gt; خب دیگه من از منبر بیام پایین برم رد کارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2465898923914262830?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2465898923914262830/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2465898923914262830&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2465898923914262830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2465898923914262830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/10/blog-post_13.html' title='گلشیفته دوستت داریم!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3012355069855341835</id><published>2008-10-10T12:55:00.002+03:30</published><updated>2008-10-10T13:50:01.477+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.bia2.com/gallery/image.php?directory=lavasan&amp;amp;currentPic=21"&gt;اینجا&lt;/a&gt; رو نگاه کن. آسمون نیمه خاکستری، کوههای خشک، ییلاق پایتخت، خونه های درندشت عجق وجق... بده؟ نه خیلی هم خوبه. اما ثروت مصنوعی نمی تونه فقر طبیعی رو بپوشونه حتا توی عکس.&lt;br /&gt;شاید چون مال اون محیطم اینو حس می کنم. شاید یه غریبه نبیندش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: یادش به خیر. هفت هشت ساله که بودم بعضی عصرهای جمعه تابستون غصه دوری عزیزها و گرفتاریهای جنگ زدگی و هزار کوفت و زهرمار دیگه طاقت بابا رو طاق می کرد. بابایی که عشقش خونه موندن و جلوی تلویزیون چرت زدنه، ما رو می ذاشت تو تویوتای مدل 79 و می برد محله های اعیونی شهر می گردوند. من که حالیم نبود، اما خواهر نوجوونم به عشق محله های باکلاس شهر مانتوی با اپل گنده تر می پوشید، مامانم هم روسری طرح داری که خواهرم براش از ترکیه فرستاده بود زیر چادر سر می کرد. می رفتیم باغهای نیاورون، زعفرانیه، کامرانیه، ویلاهای بزرگ و باکلاس رو تماشا می کردیم. عشق من بود که زودتر از خواهرم پرچم یا حسین و یا زهرای رو بعضی خونه ها رو کشف کنم و بلند بگم آباجی! یه خونه مصادره ای دیگه!&lt;br /&gt;دست آخر بابا از یکی از بلال فروشهای اون دور و حوالی برامون بلال می خرید و می گفت گردش بی خوراکی قبول نیست! گاهی هم می رفتیم به تنها قنادی که مامان قبولش داشت بستنی میوه ای می خوردیم. ظرفهای پلاستیکی کوچیکی که طرف سه تا قاشق بستنی توش می کشید یادمه.&lt;br /&gt;نمی دونم تهران تو اون واویلای جنگ و بحران اقتصادی واقعن رنگی تر و شاداب تر بود یا دید بچگونه من همه چیو رنگی می دید؟ بعدها اون ویلاها یکی یکی برج و بارو شدن، دود از سروکول شهر بالا رفت و تابستون شد گرمای سگ کش و ترافیک و بی آبی. (ایضن بی برقی) گشت و گذار تو شمال تهران دیگه بهم کیف نمی ده. حالا که می تونم یه بلال رو خودم تنهایی بخورم باز حالشو نمی بردم همین طور حال اون همه بستنی رنگ وارنگ. نوجوونیهام به جنوب تهران سمپاتی پیدا کرده بودم عشقم این بود که ساعتها زل بزنم به حال و هوای میدون حسن آباد، توپخونه و بازار. اما جمعیتی که از سروکول هم بالا می رفتن و ترافیک و دود و کثافت و فحشهای ناموسی و مزاحمتهای همه رقمه، به آدم می گفت بروگمشو. نمی دونم تهران از معنا و هویت خودش خارج شد یا دید من بود که دیگه رنگها رو نمی دید.&lt;br /&gt;با تموم اینا تهران رو دوست دارم. فعلن که به قول شاعر، کوچه ها و خونه ها محله ها، اینجا دفترچه های بی خاطره ان. برام از خاطره سنگری بساز... ظهری به سرم زده بود برم تو فرودگاه بسط بشینم با اولین پرواز برگردم ایران، بعد به خودم گفتم دختر احمق به کدوم تهران می خوای برگردی آخه؟ به تهرانی که با هرفروردین و مهرش عاشق می شدی یا اون جنگل برج و قلعه دود گرفته که روزی هزاربار روانت رو با بلدوزر صاف می کرد؟ طاقت گشت ارشاد داری؟ طاقت رانندگی تو اون هردمبیل رو چطور؟ طاقت بی آبی و بی برقی؟ طاقت می یاری از جلوی هر نره خری که رد می شی استرس بگیری که الآن چه چرندی می خواد بگه یا دست هرزه اش کجای تنت رو نشونه می گیره که جاخالی بدی؟ طاقت کثافتکاریهای رمضون و محرم و صفر رو داری؟ طاقت اون همه خدایان شارلاتان؟ اون بوی تعفن دروغ و ریای گلاب زده؟&lt;br /&gt;دیدم نه بابا. دیگه نمی تونم. شدم مصداق می خوام برم پا ندارم می خوام نرم جا ندارم ("بمیر بابا چلاق دربه در"، یادته هه هه هه) طاقت اینجا رو هم ندارم. اینجا رو دوست داشتم اما یکی از ویژگیهای غربت اینه که آدم درمقابل نقایص و معایبش زود جا می زنه. درسته که هیچ جا آرمان شهر نیست، اما پنداری آدم تو وطن خودش قدرت سازگاریش بیشتره.&lt;br /&gt;خلاصه امروز خیلی دلم می خواست برم. "یه جای دیگه" جایی که مثل هیچ جا نباشه. الآن می گم دلم می خواد برم تبت، یه صومعه ای بالای کوه، اینقدر به قله های بلند و ابرهای زیرپام زل بزنم که همه چیو فراموش کنم، فراموش کنم کی بودم چی هستم چی شد که این شد... کله شقی که من باشم بعید نیست چندوقت دیگه جلوی راهب اعظم ایستاده باشم و با ایما و اشاره بهش حالی کنم که واسه رهایی از چرخه تناسخ نیومدم، حتا برای آرامش هم نیومدم، فقط اومدم که فراموش کنم. اما شرط می بندم یکی دوماه بعد با راهبها جروبحثم می شه و باز می یام تو این وبلاگ می نویسم خسته شدم می خوام برم جای دیگه. لطفن زرتی درنیا بگی این به خاطر اینه که خودت آرامش نداری. چون دارم. می دونم که دارم. من بی نهایت آماده ام که دل ببندم، که ساکن بشم، که ریشه بدوونم و اینو اصلن متضاد با پیشرفت و این مزخرفات نمی دونم. اما هیچ خاکی، هیچ جایی منو نمی خواد. هیشکی دوسم نداره. همه جا می خورم به در بسته. خیلی غم انگیزه. اوهو اوهو اوهو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب پی نوشت طولانی شد. می دونی حکایت من حکایت این تیکه شعر سیاوش قمیشیه:&lt;br /&gt;کاغذهای خط خطی&lt;br /&gt;از کنار در باز پنجره&lt;br /&gt;می پرن توی کوچه&lt;br /&gt;سرحال از این آزاد شدن&lt;br /&gt;نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید حسش اومد یه شعرکی درباب این قضیه نوشتم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3012355069855341835?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3012355069855341835/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3012355069855341835&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3012355069855341835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3012355069855341835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8291291367939767134</id><published>2008-09-27T16:11:00.002+03:30</published><updated>2008-09-27T16:56:35.938+03:30</updated><title type='text'>سفالینه!</title><content type='html'>امشب از اون شبهاست که این سفالینه خانم بد پیله کرده بنویس. هی انگشتهامو، دلمو قلقلک می ده که بنویس. بماند که اصلن پستم نمی یاد و قابل عرض هیچی ندارم، الا این که امروز از ظهر عینهو اسب عصاری دور خودم چرخیدم. ظهر روی تکلیف سیستمهای پویا کار کردم بعد با  پروژه تفصیلی معادلات کی دی وی کشتی گرفتم. یه نمه با تبدیل فوریه شار دی اکسید کربن در لایه مرزی با گردایان حرارتی صفر سروکله زدم، تو بالاترین چندتا مثبت و منفی دادم، قهوه و نوشابه انرژی زا خوردم، دست آخر ایمیل قدیمیمو باز کردم و به دوستهایی که چندین ساله ازشون خبر ندارم ایمیل زدم با مضمون سلام، منو یادت می یاد؟! جرات نکردم احوال دوست پسرهای اون موقعشونو ازشون بپرسم مبادا تیریپ برک آپ باشن و غمبرک بگیرن. تا همین حالا هم که نصف شبه داشتم مشق فتوشاپ می کردم با چاشنی آهنگهای بچگی... مثل اون موقعها که می گفتیم تا وقتی آهنگ "اومدم سرکوچه تون دم خونه تون خونه نبودی" تموم بشه مشق می نویسیم بعد می ریم یه میوه می خوریم یه کم بازی می کنیم بعد می شینیم سر بقیه اش. (این بعد معمولن موکول می شد به فردا صبحش ساعت پنج که بابا با ناز و التماس بیدارمون می کرد ما هم عرزنان بقیه مشقمونو سمبل می کردیم)&lt;br /&gt;گل سوسن گل یاس شهر عاشقا کجاس&lt;br /&gt;بیا با هم بخونیم دنیا مال عاشقاس&lt;br /&gt;یا مثلن:&lt;br /&gt;ای یاسمن ای یاس من ای دونه الماس من&lt;br /&gt;کاشکی می دونستی چیه عشق من و احساس من&lt;br /&gt;ای یاسمن هزارساله می خونمت تو قصه ها&lt;br /&gt;انگار فقط برای من تو رو فرستاده خدا&lt;br /&gt;یادش بخیر، اون موقعها دلم می خواست وقتی بزرگ شدم یه دختر به اسم یاسمن داشته باشم فقط واسه این که این آهنگو براش بخونم! جالبه الآن بچه هایی که خیلی برام عزیزن (دوتا خواهرزاده هام) تو ذهنم آهنگهای مخصوص دارن. رویا از لحظه ای که دنیا اومد براش می خوندم: تو فقط مبارک و خوش خبری از همه گلخونه ها تازه تری تو فقط حادثه ای خجسته ای که غریبانه به گل نشسته ای... آوا هم که هنوز دنیا نیومده آهنگش انتخاب شده بود البته با ویرایش! آوا خانوم دل من یه جای قصه انگار منتظر شما بود... بماند که رویا اصلن فارسی بلد نیست، آوا هم به عمر دو ساله اش منو ندیده، حکمن نمی دونه من وجود دارم!&lt;br /&gt;خلاصه اینم از امروز ما... می گم شما می دونین چه مرضیه که من ساعت وبلاگمو درست نمی کنم؟ الآن اینجا نصف شبه ولی ساعت پابلیش پست من به وقت تهرانه. چرا لج کردم و نمی خوام عوضش کنم؟ چرا لج کردم یه دستی به سروگوش این سفالینه بدبخت نمی کشم؟ حالا وردپرس و وب 2 و این مدرن بازیها به کنار، این آرشیو هردمبیلو نباید درست درمون کنم؟ یه لینکدونی، یه سازی یه برگی... ناسلامتی اینجا از سال 2004 ملک شخصی اینجانبه. گیرم دیگه خیلی وقتها اینجا خود واقعیم نیستم. آسمون ریسمون می بافم که خودم با خودم نرم سراصل مطلب.&lt;br /&gt;خب سفالینه خانم اینم پست، دلت آروم گرفت؟ هنوز نه. سفالینه بازم می خواد از روزمرگیهاش بگه. این سفالینه ای شما دارین می بینین تصدیق می کنه داره روزبه روز عوضی تر می شه. وقتی خودشو با یک سال پیش، دو سال پیش، بلکه پنج سال پیش مقایسه می کنه می بینه اون موقعها آدم حسابی تر بود. نه این که باکلاس تر بود یا با مطالعه تر یا چه می دونم، خوشحال تر، بلکه ساده تر و بی شیله پیله تر. این سفالینه ای که سرجمع حدود هفت ساله داره تو این دنیای مجازی ور می زنه، احساس می کنه داره روز به روز کینه توز تر و بدجنس تر و بداخلاق تر می شه. کاریش هم نمی شه کرد. حکمن واسه همین امروز رفته ایمیل غزل رو از آرشیو سال 2001 میل باکسش درآورده که فقط براش بنویسه هی سلام، منو یادت می یاد؟! بلکه این غزل خانوم بهش بگه آره تو همونی که تو جمع ما معروف بود عین یه بچه ساده و معصومه، تو همونی که تو جمع ما اگه لب ورمی چیدی هزارنفر غیرتی می شدن ببینن کی دلتو شکسته که برن نطقش رو بکشن دیگه بچه رو اذیت نکنه. تو همونی که وقتی دلت شکست اشکاتو پاک کردی و گفتی هرکار کردم واسه دل خودم بود، هیشکی بدهکار دل شکسته من نیست، من شکایتی ندارم هیچ خیلی هم خوشحالم که چندصباحی به خواهش دلم بودم. همینو که گفتی همه خون جلوی چشماشونو گرفت برن اونی که دلت رو شکسته بود درازش کنن! خلاصه آره که یادمه، خیلی ساده بودی، شاید به تعبیری احمق بودی واسه همین آدم نمی تونست حمایتت نکنه! خب حالا چی شدی سفال جان؟... چی شدم؟ حس زن اثیری/لکاته بوف کور رو دارم اونجا که با هفت قلم آرایش وارد اتاق راوی می شه و بنا به عادت انگشت سبابه دست چپ رو شروع می کنه به گزیدن. نگاه راوی به زن یادتونه؟ اگه یادتون نیست برین کتابو بخونین چون می ترسم از آوردن ابهت متنش می ترسم. یک زن جاافتاده، زن من! وحشت زده دریافتم که زنم بزرگ شده درحالی که من درهمان کودکی مانده بودم... و نهایتن تجسم کیفی که قصاب از تکه تکه کردن ران گوسفند می بره... وحشتناکه. منی که همیشه راوی خودمم از تصویر این لکاته درونی خیلی وحشت دارم.&lt;br /&gt;بی خیال بابا. غزل هم یحتمل جواب نمی ده اصلن. یا جواب می ده ببخشید شما؟! خداکنه این طور باشه!&lt;br /&gt;سفالینه غرغرهاشو کرده و اراجیفش رو سرهم کرده و حالا خوابش گرفته. خدایی روز پرکاری بود امروز. فردا هم همین طور. ما بریم کپه مونو بذاریم... راستی شما از فکر این که عزیزترین بچه های زندگیتون هیچ تصوری از شما نداشته باشن غمگین می شین یا براتون بی تفاوته؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8291291367939767134?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8291291367939767134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8291291367939767134&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8291291367939767134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8291291367939767134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/09/blog-post_27.html' title='سفالینه!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2734885420824666662</id><published>2008-09-17T02:58:00.000+04:30</published><updated>2008-09-17T02:59:05.395+04:30</updated><title type='text'>پاسارگاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;(گفتگوی من و یار تو ماشین در راه خونه رفیقمون)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من- اون پرچم کدوم کشوره بالای اون ساختمون؟ شبیه رنگین کمونه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - چه می دونم والله. لابد مال یکی از این کشورهای نیست در جهانه که نقاشی پسرپادشاهشونو می کنن پرچم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - هه هه هه بعید هم نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - شاید اصلن پرچم جایی نباشه همین طوری محض قشنگی گذاشتن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - شاید. اما واسه پرچم خوشگله ها. اگه یه روز یه کشور داشته باشم اینو می کنم پرچمش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - می تونیم کشور داشته باشیم. می تونیم از این جزیره کوچیکها بخریم کشورش کنیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - راستی؟ عالیه! اسمشو چی بذاریم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - اوممم... نیو پرشیا!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - خوبه... یعنی فقط پارسها رو راه بدیم توش؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - نه فقط آمریکاییها رو راه نمی دیم توش تا بمونن تو صف ویزا!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - فقط هم تو دوبی و ترکیه لابد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - هه هه هه دقیقن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - بعد آدرس اینترنتیش رو هم می ذاریم ان پی. ان پی داریم الآن؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - آره فکر کنم مال نپال باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - حیف... خب بیا اسم کشورمونو عوض کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - مثلن چی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - اوممم... آپادانا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - آپادانا خیلی کوچیکه دیگه. پاسارگاد چطوره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - عالیه. فقط مردم دنیا ممکنه فکر کنن "پاسار" یه اسم مالاییه. یادته پاسارسنی تو مالزی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - بی خیال مردم دنیا. مالایها هم از ما دزدیدن پاسار رو!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من - آره. اوکی پس تصویب شد: امپراطور امیر اول فرمانروای پاسارگاد! دودو دودو دودودودو!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یار - هه هه هه متشکرم متشکرم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه گفتم گوشی رو دستتون بدم از الآن برای گرین کارت و سیتی زن شیپ اقدام کنین! مهاجرت از طریق سرمایه گذاری تو اولویته!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;پی نوشت خصوصی: عزیزم اجاره خونه این هفته رو چی کار کنیم؟!!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2734885420824666662?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2734885420824666662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2734885420824666662&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2734885420824666662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2734885420824666662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/09/blog-post_17.html' title='پاسارگاد'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6747532088768213016</id><published>2008-08-27T14:04:00.002+04:30</published><updated>2008-08-27T14:35:49.116+04:30</updated><title type='text'>ما گلهای خندانیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در اسباب بازی فروشی سرگیجه می گیرم&lt;br /&gt;از اینهمه روبات ترسناک هزارتکه&lt;br /&gt;یار می گوید&lt;br /&gt;بیا این را برداریم&lt;br /&gt;هم بال دارد، هم اسلحه&lt;br /&gt;و من فکر می کنم&lt;br /&gt;چقدر از دنیای اسباب بازیها دور افتاده ام&lt;br /&gt;و سلیقه ام افول کرده است&lt;br /&gt;و به نگاه کنجکاو و مشتاق تو می اندیشم&lt;br /&gt;وقتی از عموامیر می خواهی روباتت را سر هم کند&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;چشمان زیبا و معصومت برق می زند&lt;br /&gt;وقتی با خوشحالی کادوی تولدت را بالا می بری&lt;br /&gt;همه می گویند عجب مجموعه کاملی!&lt;br /&gt;مدادرنگی، ذغال، آبرنگ، رنگ روغن&lt;br /&gt;تو عاشق نقاشی هستی&lt;br /&gt;مرا باش که فکر می کردم با گردنبند و النگو خوشحال تری!&lt;br /&gt;(بازهم به هوش و حواس و سلیقه یار)&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;از نظر سنی نمی توانم جای مادرت باشم&lt;br /&gt;اما فکر می کنم اگر یک روز پسری به سن و سال تو داشته باشم&lt;br /&gt;برای درس خواندنش مثل تو ذوق کنم&lt;br /&gt;وقتی یک دوم و دو سوم را با هم جمع می کنی&lt;br /&gt;با خودکار قرمز درکنار کسرها علامت صحیح می کشم&lt;br /&gt;و می گویم آفرین&lt;br /&gt;نمی دانی&lt;br /&gt;نگاه خوشحال و سرشار از اعتماد به نفست&lt;br /&gt;خستگی کار روزانه را از تن من در می آورد&lt;br /&gt;تو سرت را روی کاغذ خم می کنی&lt;br /&gt;و غافل از دنیا و مافیها کسرها را جمع می زنی&lt;br /&gt;من خدا خدا می کنم بتوانم بازهم بگویم آفرین!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;آرزوهای تو&lt;br /&gt;شک ندارم فراتر از جبر و مثلثات و حساب دیفرانسیل است&lt;br /&gt;شاید بردن تیم بسکتبالتان تا هفته آینده&lt;br /&gt;من از مشتق و نقطه بحرانی تابع می گویم&lt;br /&gt;مرا نگاه می کنی&lt;br /&gt;اما نمی بینی&lt;br /&gt;نگاهت را خیلی دورترها می بینم&lt;br /&gt;شاید یک اسطوره بسکتبال&lt;br /&gt;یا معماری مشهور&lt;br /&gt;شایدهم نابغه فیزیک&lt;br /&gt;هرچه هست&lt;br /&gt;زیباست و درخور تحسین&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;درعرض دوهفته دو نوجوون رو اعدام کردن. نوجوونهایی که تاچند سال پیش با روباتهای اسباب بازی سرگرم می شدن، به کادوی تولدی که آرزوشو داشتن ذوق می کردن، حقشون بود برای پیشرفتهاشون تحسین بشن یا آرزوهای بزرگ داشته باشن. حالا رفتن سینه خاک به همین سادگی... مجازات شدن؟... چرا کسی از خودش نمی پرسه اینهمه نزاع دسته جمعی چرا؟ چی داره به سرمون می یاد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اش چهره معصوم نوجوونهایی که می شناسم جلوی چشمم می یاد. و همه اش از خودم می پرسم چرا؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6747532088768213016?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6747532088768213016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6747532088768213016&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6747532088768213016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6747532088768213016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/08/blog-post_27.html' title='ما گلهای خندانیم'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-416819509184244382</id><published>2008-08-14T04:15:00.001+04:30</published><updated>2008-08-14T04:17:50.341+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;برداشت اول:&lt;br /&gt;ای کاش می توانستم&lt;br /&gt;خون رگان خود را من&lt;br /&gt;قطره&lt;br /&gt;قطره&lt;br /&gt;قطره&lt;br /&gt;بگریم تا باورم کنند&lt;br /&gt;ای کاش می توانستم&lt;br /&gt;یک لحظه می توانستم ای کاش&lt;br /&gt;بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را&lt;br /&gt;گرد حباب خاک بچرخانم&lt;br /&gt;تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست&lt;br /&gt;و باورم کنند&lt;br /&gt;ای کاش می توانستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت دوم:&lt;br /&gt;واسه پرکشیدن من&lt;br /&gt;خواستی آسمون نباشی&lt;br /&gt;حالا پرپر می زنم تا&lt;br /&gt;همیشه آسوده باشی&lt;br /&gt;دیگه نه غروب پاییز&lt;br /&gt;روتن لخت خیابون&lt;br /&gt;نه به یاد تو نشستن&lt;br /&gt;زیر قطره های بارون&lt;br /&gt;واسه من فرقی نداره&lt;br /&gt;وقتی آخرش همینه&lt;br /&gt;وقتی دلتنگی این خاک&lt;br /&gt;توی لحظه هام می شینه&lt;br /&gt;تو می ری شاید که فردا&lt;br /&gt;رنگ بهتری بیاره&lt;br /&gt;ابر دلگیر گذشته&lt;br /&gt;آخرش یه روز بباره&lt;br /&gt;ولی من می مونم اینجا&lt;br /&gt;با دلی که دیگه تنگه&lt;br /&gt;می دونم هرجا که باشم&lt;br /&gt;آسمون همین یه رنگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت سوم:&lt;br /&gt;عاشق این آهنگ سیاوش قمیشی شدم. هم شعرش هم موسیقیش بهم آرامش می ده خفن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت چهارم:&lt;br /&gt;خواستم بگم دلم واسه کوچه های تهران تنگ شده... بعد دیدم نشده. خواستم بگم دلم برای جوونیم تو کوچه پس کوچه های تهران تنگ شده... باز دیدم نشده. خواستم بگم دلم اصلن تنگ نشده... دیدم دروغه. دلتنگ جایی هستم که نمی دونم کجاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت پنجم:&lt;br /&gt;آسمون همه جا یه رنگ نیست. منم که همه جا خاکستری ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت ششم:&lt;br /&gt;سخنی باید گفت&lt;br /&gt;سخنی باید گفت&lt;br /&gt;در سحرگاهان در لحظه لرزانی&lt;br /&gt;که فضا همچون احساس بلوغ&lt;br /&gt;ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد&lt;br /&gt;من دلم می خواهد&lt;br /&gt;که به طغیانی تسلیم شوم&lt;br /&gt;من دلم می خواهد&lt;br /&gt;که ببارم از آن ابر بزرگ&lt;br /&gt;من دلم می خواهد&lt;br /&gt;که بگویم&lt;br /&gt;نه! نه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت هفتم:&lt;br /&gt;یکی بیاد ورقه های کلاس ۲۰۸ رو جای من صحیح کنه بابا. دو روز از موعد تحویلش گذشته... اصلن همه تون شدین صفر، خوب شد؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت هشتم:&lt;br /&gt;ترسم که اشک در غم ما پرده در شود&lt;br /&gt;واین راز سر به مهر به عالم خبر شود&lt;br /&gt;گویند سنگ لعل شود در مقام صبر&lt;br /&gt;آری شود ولیک به خون جگر شود&lt;br /&gt;محسن نامجو جان انصافن نمی شد از خیر موسیقی تلفیقی این یکی بگذری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت نهم:&lt;br /&gt;دقیقن نمی دونم الآن حافظیه رو می خوام یا یه گیلاس شراب شیراز تیلور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت دهم:&lt;br /&gt;به نظر تو به من می یاد گاهی برای فرار از مشکلاتم مست کنم؟ سعی می کنم خودمو تجسم کنم تو نصف شب یخ زده اینجا، مست و پاتیل از توی بار می یام بیرون، ژاکتمو جا گذاشتم اون تو و با یه پیرهن نازک دارم تو خیابون تلوتلو می خورم و هیچی حالیم نیست. الا این که به هر غول تشن مست و پاتیلی می رسم داد می زنم فاک یو من، گو فاک یورسلف. اما هیچ کدومشون یه مشت نمی کوبن تو دماغم که لااقل برم پیش پلیس بگم اوهو اوهو اوهو! دیس پیگ ابیوزد می!&lt;br /&gt;نچ به من نمی یاد این کارها. من خیلی که مست کنم یهو یادم می افته وقتی دو سالم بوده به اتهام واهی جیش کردن روی زمین یه سیلی ناحق خوردم و بعد می شینم به حال خودم تو دوسالگی گریه می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت یازدهم:&lt;br /&gt;تا کی به زبان جفا کنیدم&lt;br /&gt;با محنت خود رها کنیدم&lt;br /&gt;من گمشده ام، مرا مجویید&lt;br /&gt;.... بقیه اش یادم نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت دوازدهم:&lt;br /&gt;اگر بنا باشد بین هواپیما و قطار یکی را انتخاب کنید، از من به شما نصیحت که از خیر سفر بگذرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت سیزدهم:&lt;br /&gt;تو آمریکا بعضی هتلها طبقه سیزدهم ندارن و تو چین بعضی طبقه چهار. می دونین چرا؟ چون تو چینی واژه «مرگ» شبیه چهار تلفظ می شه و چهار عدد مرگه. اینو دیروز یاد گرفتم. باحاله نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت چهاردهم:&lt;br /&gt;خورشید خدای زمینه. خورشید، زمین، آب، هوا و آتش خدایان انسان. به نظر من تا اینو باور نکنی یکتاپرست واقعی نمی شی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت پانزدهم:&lt;br /&gt;من در خانه کوچکم گیاهی خواهم کاشت&lt;br /&gt;و به پرستش آن مشغول خواهم شد&lt;br /&gt;من در میانه این زمستان مزخرف&lt;br /&gt;به قعر اقیانوس خواهم رفت&lt;br /&gt;و از تمام خرچنگهایی که زمان زنده زنده جوشانده شدنشان نرسیده است&lt;br /&gt;پیشاپیش عذر خواهم خواست&lt;br /&gt;من خود را به دهانه آتشفشان روتوروآ پرتاب خواهم کرد&lt;br /&gt;و با آتش درونم، هیولای خفته در زمین را بیدار خواهم نمود&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;در سرزمین ابرهای سفید بزرگ غرق شده ام&lt;br /&gt;و می خواهم همراه با درختان غول پیکرش خزه بزنم&lt;br /&gt;و آوازهای جنگجویان مائوری را فریاد بکشم&lt;br /&gt;من می خواهم خاکستر شوم&lt;br /&gt;یا برکه جوشان گوگرد&lt;br /&gt;ولی بالاغیرتن&lt;br /&gt;برای معالجه امراض پوستی روی من حساب نکنید&lt;br /&gt;در عوض&lt;br /&gt;به گلدان خانه کوچکم&lt;br /&gt;که بناست خدایم شود&lt;br /&gt;دخیل ببندید&lt;br /&gt;باشد که معجزه ای نشان شما بدهد&lt;br /&gt;به ما که خیرش نرسید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت شانزدهم:&lt;br /&gt;خودمم خیال نمی کردم برداشتهام این همه زیاد بشه. اما خیال کردی، انگار حالا حالاها نمی خوام دست از زرت و پرت بردارم. سعی می کنم سر بیستمی تمومش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت هفدهم:&lt;br /&gt;من آپارتمان ایرانی می خوام. از اینا که معلوم نیست معماریش معجون چندتا سبکه. از این آپارتمانها که با هزار بدبختی و من بمیرم تو بمیری اجاره می کنی، آشپزخونه اش پرده رنگی و گل گلی داره با سماور و اجاق گازی و چند صد کاره مارک چی چی. توالت ایرانی داره واسه مهمون توالت فرنگی هم داره با شلنگ آویزوون. وان داره که همه می رن توش دوش می گیرن. فرش کرک و ابریشم کاشان داره و مبل سبک لویی شونزدهم و تابلوی گوبلن و آباژور آخرین مد ایتالیا و سینمای خانگی ال جی. میز منبت کاری داره که روش سفره قلمکار می اندازن. تو اتاقهاش تخت چوبی هست و قالی لاکی و کامپیوتر و عکس عروسی... نامردها! من آپارتمان ایرانی می خوام با سبزی خوردن و نون سنگک و مهمونی زنونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت هجدهم:&lt;br /&gt;چرا دود گازوئیل کامیونهای شهرداری تهران&lt;br /&gt;در کوچه پس کوچه های اوکلند&lt;br /&gt;مرا در شبهای میانسالیم رها نمی کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت نوزدهم:&lt;br /&gt;بیخود فکر می کنین نیوزیلند آخر دنیاست. آخر دنیا دقیقن همون جاییه که آدم احساس می کنه دنیا داره دور سرش می چرخه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برداشت بیستم:&lt;br /&gt;حیف روم نمی شه و باید برم ناهار. وگرنه بیستا دیگه می رفتم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-416819509184244382?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/416819509184244382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=416819509184244382&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/416819509184244382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/416819509184244382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/08/blog-post_14.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1890044701067512924</id><published>2008-08-02T14:13:00.002+04:30</published><updated>2008-08-02T14:48:26.288+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دکتر می گه گوش چپت سرماخورده. بیا این اسپری رو بریز تو دماغت که بره تو سینوسهات بعد بره تو مجرای گوشت. نمی دونم این یه پیستی که می زنم تو دماغم و عین اسنیفیها هی فین فین می کنم، واقعن اینهمه راه می ره و اینهمه کار می کنه یا نه. یه قطره هم داده برای گوشم که می ریزم پاک کر می شم. یه روغن چرب و چیلی نفرت انگیزیه که نگو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردرد امونم رو بریده. مال این سینوس لامصبه که قراره با این پیستی که تو دماغم می زنم خوب بشه خیر سرش. یاد دکترهای خودمون بخیر که زرتی آدمو می بستن به آنتی بیوتیک. آسمون هم که با ما سر ناسازگاری داره. البته نمی شه بهش خورده گرفت، بالاخره الآن زمستونه و فصل توفان نمی دونم چی چی جنوبی. از روی قطب می یاد و دوماه اینجا می شه باد و بارون. تازه ما خوش شانسیم، کلی جاها سیل اومده و زمین رانش کرده و کابلهای برق افتادن و قس علیهذا. فکر نمی کردم طبیعت این مملکت بتونه گاهی اینقدر خشن باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این هفته تدریس به دوتا نوجوون دبیرستانی رو شروع می کنم. دروغ چرا، استرس دارم. بیشتر از استرسی که برای تدریس سال اول و دوم دانشگاه داشتم. خدایی ارتباط برقرار کردن با نوجوونها سخت تر نیست؟ مفاهیم پایه ای رو توضیح دادن مهارت بیشتری نمی خواد؟ فکر می کنم به همین نسبت، تدریس کلاس اول دبستان وظیفه بی نهایت شاقی باشه که از عهده هرکسی برنمی یاد. خلاصه التماس دعا، مخصوصن به خدا سفارش کنین سردردم تا روز اول تدریس خوب بشه، گوشهامم درست بشنفن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوصله فلسفه بافی ندارم. اخبار ایران رو هم دوست ندارم. تاحالا وبلاگ مامانها رو می خوندم و حال می کردم، از این وبلاگها که خوشحالن و بوی غذای جاافتاده و لباسهای شسته و خونه تمیز می دن. عکسهای بچه های گوگولی دارن و همه اش حکایت خرید و مهربونی شوهر و مهمونی و بروبیا دارن. وقتی می بینم دیگه اونا هم کم کم زبون به گله و شکایت از وضعیت باز کردن خیلی دلم می گیره. احساس می کنم نمی تونم تجسم کنم وضع چقدر تو اون مملکت خرابه و آدمها چقدر تحت فشارن... و چقدر همه اینا بی جهت و احمقانه اتفاق می افته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می دونم والله. من که به هرکی داخل ایرانه فقط توصیه می کنم بزن بیرون، گرچه زدن بیرون به هر قیمتی برای خیلیا راه حل مناسبی نیست. اما دوست ندارم فکر کنم که اگه همه بزنن بیرون، اون وقت کی بمونه مملکتو درست کنه؟ این حرف با این که خیلی منطقیه اما به نظرم حرف آدم شکم سیریه که حالیش نیست یه من ماست چقدر کره داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه هرجا هستین امیدوارم زندگی بهتون سخت نگیره. و اگر می گیره، شما دیگه به خودتون سخت ترش نگیرین. زندگی رو نباید زیاد جدی گرفت چون با یه آه می یاد و با یه اوه می ره. نه والله؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1890044701067512924?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1890044701067512924/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1890044701067512924&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1890044701067512924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1890044701067512924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3667969818382113794</id><published>2008-07-22T08:13:00.000+04:30</published><updated>2008-07-22T08:14:52.331+04:30</updated><title type='text'>نارنجی</title><content type='html'>&lt;p&gt;من امل و قدیمی و بیسواد و به قول فرنگیها اولدفشنم، قبول. حکمن واسه همینه که تازگیا داستانها و شعرهای پست مدرن به نظرم هذیون می یان. چه خیالی، دارم نظرم رو می گم و حالشو می برم، شما هم با نظرتون حال کنین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این تعلیق و فلاش بک و روایت رویاوار کلن چیز جالبیه اما به شرطی که نویسنده یه ایده کلی پشتش داشته باشه. مثلن فلاش بکهای زویاپیرزاد تو چندروزمانده به عید پاک کاملن قابل درکه. یا روایتهای عباس معروفی تو سال بلوا. اما اگه قرار باشه هی از این شاخه به اون شاخه بپریم و خواننده رو دنبال خودمون بکشونیم، ببخشیدا انگار از اول هم حرفی واسه گفتن نداشتیم. اینه که می گم بعضی داستانها به هذیون بیشتر شبیهن. چه می دونم بلکه اینم یه جور تیریپ پست مدرنیه که ذهن نویسنده و شالوده نوشته هم از هم پاشیده باشه و هیچ پاراگرافش به پاراگراف قبلی ربط پیدا نکنه. من که حال نمی کنم باهاش اصلن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه شعر پست مدرن منو که قبلن دیده بودین،‌ این داستان پست مدرن رو هم داشته باشین، ببینین خوب بلدم ادا دربیارم یا نه. اسم داستان،‌ نارنجی هست.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;"عطسه کردم. خیلی سخت. انگار بغض چندساله ام از دماغم ریخت بیرون. پیرمرد نارنجی پوش با جاروی دسته بلندش به من خیره مونده بود. نگاهش کردم. خال بزرگ سیاهی روی دماغش داشت به وسعت عطسه من. عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و به ناخنهای نارنجی رنگش خیره موندم. بوی عطرش زیر دماغم می زد و مانتوی تنگش با ناخنهاش ست بود. چرا تابستونها پرتغال به من نمی چسبه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt; زیرآفتاب تابستون منتظر اجرای حکم خدا بودیم. من و پیرمرد و دختر. پوست پرتغال رو زیر چادرم قایم کردم و به خاطر آوردم امروز تا آخرش می ایستم. من به حکم خدا. از حکم خدا چیز زیادی سردرنیاوردم. گوش نمی دادم. پیرهن رو که از تنش درآوردن تنها رنگ سفید صحنه از بین رفت. خودش هم سبزه بود. باقی همه سیاه بود و یشمی... و البته دوتا نارنجی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدای ضجه رو خوب می شناسم. اول خودت رو نگه می داری. بعد کم کم عنان اختیار از دست می دی. فریاد می کشی. جیغ می زنی. التماس می کنی. به ناله می افتی و بعد از حال می ری. وقتی به حال اومدم، صدای خرخرش تمام اتاق رو پر کرده بود. باریکه نوری از لابه لای پرده می اومد تو و می گفت صبح شده. تو سایه روشن اتاق،‌ پاتختی منبت کاری رو می دیدم که روش پارچه سیاه و سفید در کمال بی سلیقگی روی هم افتاده بودن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر می خواستم تا آخرش بایستم،‌ وقت آرایشگاهم رو از دست می دادم. ختم انعام با موهای رنگ کرده. عطیه مش  استخونی کرده بود. گفتم سنت رو برده بالا. گفت اختیار لای پاتو از دست می دی که اختیار مو و ابروتو داشته باشی دیگه. خندیدیم و مادرشوهرش چپ چپ نگاهمون کرد. کی می خوایم یاد بگیریم سر ذکر مصیبت نخندیم،‌ نمی دونم. چشم امید داریم به رحمت خدا و پیغمبری که جون مردم مکه رو به ایمانشون بخشید. بلکه از سر خنده های ما هم بگذرن. "در روایت هست که اگر زنی خود را برای شوهر بیاراید خداوند به او هفتاد هزار..." راستی یه جا خوندم رنگ نارنجی به خانمها اعتماد به نفس می ده. از سوسن خانم بپرسم مش نارنجی هست یا نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جوون دیگه ناله نمی کرد. از حال رفته بود و همه جا قرمز بود. عجیبه که اگرقرمز رو از حکم خدا بگیری انگار از ابهتش کم می شه. واسه همینه که می گن اگر ایران هم مثل عربستان به جای دار، گردن می زد جرم و جنایتش کمتر می شد. قرمز رو باید دریافت. مثلن همین نارنجی پوش با اعتماد به نفس. سعی کردم رد شلاق رو روی مانتوی تنگش تجسم کنم و ناله های دردناکشو. حکم خدا روی کمر این دختر بیشتر از هرجای دیگه ای غریب افتاده.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سس قرمزشو بیشتر بزنین لطفن. بقیه پول رو پرت کرد جلومون. بهش نگاه نکردم. اونم به من نگاه نکرد. نفسهای تندش رو بهتر از چهره اش می شناختم. وقتی به اوج لذت می رسید و من از اوج درد بی حس می شدم. خواستم بگم کاش می رفتیم البرز که به محجبه ها تخفیف می ده. پره های دماغش از هم باز شد. ساندویچم رو تموم کرده بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گوشت سرخ پاره پاره رو عقب وانتشون انداختن و رفتن. پیرمرد نارنجی پوش زیرلب با خودش غرولند می کرد. دختر نارنجی پوش می لرزید. اون ور تر چندتا مرد همه رنگ پوش پالوده طالبی می خوردن و می خندیدن. زن سیاه پوش مغازه ها رو نگاه می کرد. یشمی پوشها مردم رو متفرق می کردن. من به آرایشگاه نمی رسیدم و دلم می خواست عطسه کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشه یک روز که از بین جماعت درحال حموم آفتاب گیری توی پارک رد می شم،‌ قصه موهای آفتاب ندیده بی رنگی رو برای خودم حکایت کنم که صاحبش دلش می خواست اونها رو چهل گیس ببافه و به هر گیس یه پرتقال رسیده آویزوون کنه. پرتقالها روی درخت می موندن و چهل گیس قصه من با موهاش آویزوون می شد از درخت. وقتی عدالت از آسمون می اومد و تموم زمین یک پارچه قرمز می شد، از دنیا فقط لکه های سیاه می موند و  چند نقطه نارنجی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشه چهل گیس قصه مو پشت پارچه های سیاه و قرمز قایم کنم."&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3667969818382113794?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3667969818382113794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3667969818382113794&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3667969818382113794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3667969818382113794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html' title='نارنجی'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3268582469677567966</id><published>2008-07-20T04:51:00.003+04:30</published><updated>2008-07-20T04:56:44.715+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.jamejamonline.ir/pics.aspx?newsnum=100944082418"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px;" src="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/04/28/L00944080856.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;"کاش بعد از مرگ حتا، آن من پنهان بیاید&lt;br /&gt;تا بکارد شمع آتشناک اشکی، بر مزارم..."&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم براش تنگ می شه... برای تموم جاودانه هایی که می تونست بسازه و فرصت نکرد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3268582469677567966?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3268582469677567966/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3268582469677567966&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3268582469677567966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3268582469677567966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3757775212355238541</id><published>2008-06-23T06:28:00.001+04:30</published><updated>2008-06-25T14:57:08.204+04:30</updated><title type='text'>احترامن، مرده شور</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;خیلی دوست دارم بدونم سرکارخانم هاجرسلیمی نمین، رئیس انجمن حمایت از حقوق فرشتگان کچل و صدالبته قربانی مظلوم و بی دفاع سوء استفاده جنسی، تو همچین روزهایی کجاست؟ صدالبته که مثل همیشه چادرشو دودستی چسبیده باد نبره، اما احتمال داره تصادفن گذرش به زنجان بیفته؟! راستی خبر داره بازجوی اون دختری که "سرراه استاد تله جنسی گذاشته" کدوم یکی از دوستان پدر محترمشه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرحال اگه زورتون رسیده که یه تعلیق نیم بند و بازداشت زورکی و محکومیت رو هوایی واسه طرف ببندین، بازم دمتون گرم. خب باید شرایط نظام رو هم درک کرد. از اول سیاست این بوده که ملت رو به مرگ بگیرن تا به تب راضی بشن. حالا اگه یه ذره مجبور بشن از موضع مرگ بیان پایین، دیگه ملت به یه عطسه ناقابل هم رضایت نمی ده. از اون طرف هم، نمی شه هر اراذل اوباشی که گیر مردم می افته سوت ثانیه مجازات بشه. اون وقت خیلی از نون خورها با خودشون فکر می کنن ای بابا اگه گیر بیفتیم ما رو می کنن گوشت قربونی. خلاصه وضعیت پیچیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این جماعت لادان صفت هم محل ندین. (اسمشو درست گفتم؟!) همین تیریپ "من مخالفم" ها. اگه به همکلاسیتون تجاوز کنن و شما هیچی نگین، می گن ها، می بینی این ملت ترسوی بی غیرت رو؟ اگه اعتراض کنین می گن بفرما، فقط واسه تجاوز رگ گردنشون می زنه بیرون، واسه گرونی هیچی نمی گن، این ملت فقط پایین تنه شون براشون مهمه. اگه دویست نفر واسه گرونی تجمع کنن و با تانک و نفربر و زره پوش دربیفتن، اینا می گن می بینی تو رو خدا؟ همه اش دویست نفر آدم، این ملت مرده اصلن. اگه دو میلیون نفر جمع بشن... خب دو حالت داره: یا با برنامه یه حزبی و یه گروهی جمع شدن که در اون صورت تیریپ مخالفین شروع می کنن به افشای اون گروه که اینا آشغالن و می بینی این ملت خر رو؟ دارن اشتباه تاریخ رو تکرار می کنن! یا هرکی هرکی و به شکل انفجاری همه ریختن تو خیابون، که در این صورت این مخالفین جاویدان معتقدن این یه حرکت آنارشیستیه و خاک بر سر این مردم که اعتراض مدنی بلد نیستن! سوای همه این حالات، اگه بخواین تیریپ مبارزه مدنی بردارین که تازه می شین مزدور و خائن و در بهترین حالت، خوشبین و ساده لوح! خلاصه حکایت خر ملانصرالدینه: شما اون کاری رو بکن که به نظر خودت درسته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگه یه روز دیکتاتور بشم، دستور می دم کنار گود نشستن و امر به لنگش کن کردن ممنوع بشه، از جمله برای خودم! هرکی ادعا خفه اش کرده، این گوی و این میدان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اگه نظر این بنده کمترین رو می خواین که صددرصد مطمئنم نمی خواین، بنده معتقدم ایران داره نابود می شه و هیچ کاریش هم نمی شه کرد، دست کم تا وقتی دنیا رو اقتصاد می چرخه. فلذا کلاه خود را چسبیده، ادعای روشنفکریمان را قورت داده، نان و ماستمان را می خوریم و صدالبته در راه کسانی که هنوز امیدوارند سنگ اندازی نمی نماییم. چون به هرحال، اگر کورسوی امیدی هم باشد، از جانب کسانی است که ظلم را نه می پذیرند و نه از آن فرار می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه دفعه چه ادبی شد جمله هام.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;پی نوشت: فیلتر شدیم؟ فیلتر نشدیم؟ مساله این است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3757775212355238541?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3757775212355238541/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3757775212355238541&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3757775212355238541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3757775212355238541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/06/blog-post_23.html' title='احترامن، مرده شور'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-9150438364507024067</id><published>2008-06-10T14:25:00.002+04:30</published><updated>2008-06-10T15:36:57.835+04:30</updated><title type='text'>ما درپیتها</title><content type='html'>از قدیم گفتن میل باکستون رو دست آدم فضول ندین. حتا اگه طرف دانشجو و دستیارتون باشه و بخواین از روی ایمیلهایی که دارین لیست مهمونهای سمینار رو تکمیل کنه. طرف این کار رو می کنه اما یه فضولی حسابی هم می کنه و ممکنه سوژه دستش بیاد پست هم بنویسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته کدوم بی تربیتی گفته من فضولم؟ من فقط یه کم حساس و کنجکاوم، می دونین که؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب دو تا استاد از تنها دانشگاه یکی از کشورهای آفریقایی می خوان بیان سمینار. اسم کشوره باشه حالا، اما خب از اون کشورهاست که فقر و قحطی بیداد می کنه و راستش من اصلن انتظار نداشتم اونجا دانشگاه داشته باشه. نامه هاشونو به انگلیسی خیلی فصیح و مودبانه ای نوشتن و هردو تاکید کردن که شرکت توی این سمینار برای خودشون و کشورشون موقعیت فوق العادیه. خب تا اینجاش خیلی هم خوبه. کار از اینجا سخت می شه که این بنده های خدا پول ثبت نام و بلیت و هزینه سفر رو ندارن. انصاف هم داشته باشین، دو تا سه هزار دلار برای شهروند یه کشور جهان سومی قحطی زده کم پولی نیست. یکیشون به هر مصیبتی شده پول رو از دانشگاهشون گرفته و اینجا براش یه خوابگاه ارزون جور کردن. اون یکی هنوز گرفتاره و از این طرف هم سفارت می گه تا ثبت نام نکنی و بلیت نخری، ویزا بی ویزا.&lt;br /&gt;این استاد ما آخر خوش قلبه. یکی از خدایان رشته خودش به حساب می یاد، اما این چند وقته که باهاش کار می کنم، همه اش به خودم می گم کاش بیشتر از سوادش، ازش تواضع و معرفت و دوزار انسانیت یاد بگیرم. قابل توجه اونایی که با هزارتا پارتی بازی و سهمیه و من بمیرم تو بمیری یه مدرک روی هوا می گیرن دیگه خدا روهم بنده نیستن. خلاصه این استاد ما اداره مهاجرت رو با ایمیلهاش کلافه کرده تا به استاد آفریقایی ویزا بدن. دست آخر می گه اگر نتونست، خودمون براش بلیت می خریم، باقی هزینه هاشم پای ما، به این آدم باید فرصت داد.&lt;br /&gt;خلاصه همین طور ایمیلهاشو می خونم و می گم دمش گرم تا می رسم به ایمیلهایی که به رفقاش زده. این رفقا که می گم، استادهای کار درست در چهارگوشه دنیا هستن که برای سمینار دعوت شدن و البته استاد ما رو دست کم سالی یه بار تو سمینارهای این ور اون ور می بینن، یه سال ایتالیا، یه سال روسیه، یه سال ژاپن و قس علیهذا... دیگه با هم فامیل شدن و احوال نوه های همدیگه رو می پرسن.  یه دفعه می بینم یکیشون (که فکر کنم روس باشه) برای استاد ما نوشته: مواظب این آفریقاییها باش. این کلکشونه. می گن پول نداریم تا هزینه هاشونو بدی بتونن ویزا بگیرن. همچین که پاشون برسه اونجا، گم و گور می شن غیرقانونی می مونن هزارسال هم تو هیچ سمیناری نمی تونی گیرشون بیاری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی حالم می گیره. دوست دارم چهارتا فحش نژادپرستانه نثار یارو کنم، اما خب کلاهتم قاضی کنی می بینی بی ربط نمی گه و احتمالش هست. خداوکیلی تو همون ایران همچین موقعیتی باشه، کسی سوءاستفاده نمی کنه؟ فرض کنین بگن یه سمیناری تو آمریکا هست، مسئولش هم آدم خوش برخوردیه که با همه راه می یاد، چند درصدمون خودمونو می زنیم به موش مردگی تا با حمایت طرف بریم آمریکا و بعد هم فلنگ رو ببندیم، گور بابای سمی ناهار هم کرده؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خب حالم گرفته از این دنیای نابرابر که همه جا نابرابریشو تو ذوقت می زنه. آخه چرا یه استاد دانشگاه آفریقایی نباید به اندازه استاد اروپایی، آمریکایی یا آسیایی اعتبار داشته باشه؟ چرا تو محیط صددرصد علمی هم باید چوب بدبختیهامونو بخوریم، هرچی می کشیم بس نیست؟! چرا باید حال و روز قسمت قابل توجهی از دنیا همچین فلاکتی باشه که استاد دانشگاهش براش بصرفه کاسه گدایی دست بگیره و از مملکتش در بره؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونم می گین دلم خیلی خوشه و حالا کو تا عمق فاجعه رو بفهمم! چه می دونم والله بعضی وقتها خیلی آرمانگرا می شم! اما فکر می کنم اگه جای من بودین یه کمکی دچار احساسات مشابه می شدین. ساده ترین دلیلش اینه که یه مدت که با چشم آبیها بگردین، درک می کنین که از دید اونا ایران و خاورمیانه و آفریقا وضعیت مشابه دارن. یعنی برخلاف ما، اونا فکر نمی کنن که ایرانیها تو ناف خاورمیانه و وسط بحران و جنگ زندگی می کنن، اما با تمام ملل شرق متفاوت و اصولن باهوش ترین و متمدن ترین و خوشگل ترین و زرنگ ترین و خلاصه همه چی ترین ملت دنیا باشن. حالا دو راه دارین: می تونین به چشم آبیهای خنگ فحش بدین که چرا عظمت ایرانیان پاک نهاد و تفاوت بدیهیشون رو با تازیان و غیره و ذلک درک نمی کنن، یا این که یه نگاه به موهای سیاه و پوست گندمیتون بندازین و از خودتون بپرسین تا وقتی توی ایران بودین، چقدر از تفاوت کره ایها با ژاپنیها، یا ایرلندیها با انگلیسیها اطلاع داشتین. یا با رفیق افغانی یا عراقیتون صحبت کنین و ببینین تصورتون از افغانستان یا عراق که بیخ گوشتون بودن، چقدر با حقیقت انطباق داره. اون وقته که جایی واسه گله از بیسوادی مردم این سردنیا نمی مونه.&lt;br /&gt;از وقتی این سردنیا اومدم، یه حس همدردی خاصی پیدا کردم: با افغانیها و تاجیکها، در حالت کلی تر با خاورمیانه ایها. آفریقاییها هم شرایطشون خیلی شبیه ماست: ما انرژی دنیا رو تامین می کنیم و اونها طلا و جواهرات دنیا رو. و همچنان هشتمون گروی نهمونه و مترصد فرصتیم که فلنگو ببندیم... حالا از مصائب مردم شبه قاره هند و بردگی تو چین و قاچاق انسان تو جنوب شرق آسیا و مافیای کوکائین و قهوه و موز تو آمریکای لاتین بگذریم! خدایی باورکردنی نیست اینهمه فلاکت در مقیاسی به این وسعت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه امیدوارم این استاد آفریقایی بیاد و با حضور قدرتمندش در عرصه های سمینار، مشت محکمی بر دهان یاوه گویان بزنه و در بازگشت، بتونه تجربیاتشو در اختیار آدمهای با انگیزه ای مثل خودش بذاره که تو جهنم قحطی و جنگ، کورسوی امید رو زنده نگه می دارن. اگر هم پیچوند و در رفت، امیدوارم حالشو ببره و پناهندگیش با موفقیت جور بشه و شراب دبش ساوینون بلانش حلالش بشه! والله بابا، مگه آدم چند سال می خواد عمر کنه؟! گور بابای هرچی سمی ناهاره!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: خدا رو شکر استادمون فارسی بلد نیست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-9150438364507024067?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/9150438364507024067/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=9150438364507024067&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/9150438364507024067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/9150438364507024067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='ما درپیتها'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4508124614718948845</id><published>2008-05-31T15:48:00.002+04:30</published><updated>2008-05-31T16:31:05.078+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این بلاگ رولینگ گیر داده ما آپدیت کردیم. درواقع آپدیت هم کرده بودیم اما حذفیدیمش. چرا؟ خب محض ارا. اما حالا که بلاگ رولینگ گیر داده دوباره می نویسیم همون دو جمله ای رو که نوشته بودیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش به دنیا نیومده بودم. دنیای به این ولنگ و وازی از سر من خیلی زیاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اولین شبی نیست که با بغض و ولگردی روی اینترنت صبح می شه مسلمن آخرینش هم نخواهد بود. از این شبهای پربغض و دل شکسته تو زندگیم زیاد دارم. یه زمانی با خدا حرف می زدم یه زمانی به خودم امید می دادم اما امشب هیچی. دلم از این وبلاگها می خواد که عکس بچه هاشونو توشون می ذارن. دوست دارم تا صبح عکس بچه های مردم رو نگاه کنم و نارنگی بخورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ که چقدر این جمله سمفونی مردگان رو دوست دارم: می بخشی اخوی، ما هم بعضی وقتها آدمیم... لطفن زرتی درنیا و نگو حالا کی جنابعالی رو آدم حساب نکرده... خیلی معادلات این دنیای ولنگ و واز و کثافت بعضیها رو مجبور کرده درشرایطی بنده رو آدم حساب کنن، اما می بخشی اخوی ما هم بعضی وقتها دلی داریم که بدجور می شکنه... و دل شکستن جدای معادلات دنیاست، حالیت هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینه که می گم این دنیا واسه من زیادی بزرگ و بی در و پیکره. قانونهاشو مطلقن یاد نمی گیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم مثل آدمهای دیگه تو زندگیم خیانت و دروغ و نامردی زیاد دیدم، زیاد هم از این و اون رودست خوردم. زندگی طبیعی هر آدمی اینجوریه. اما هیچ وقت شکایت نکردم، حتا یه نیمچه احساس غروری هم داشتم. چه می دونم شاید اینم از حماقتم بوده. اما تازگیا طاقت نمی یارم: می شکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز با دوستم کنار دریا بودیم. آب پایین بود و کلی صدف کوچولو از آب اومده بودن بیرون. دوستم یکیشونو شکست ببینه توش چیه. یه بچه صدف بود. مایع لزجی از توش ریخت بیرون. گفتم چی کار به این بچه داشتی. گفت بذار ببینیم توش چیه. بعد رفت یه صدف بزرگتر آورد. می خواست با سنگ بزنه بشکندش. گفتم ول کن حیوون بیچاره رو. گفت بذار ببینیم توش چیه. گفتم خوشت می یاد یکی با سنگ بزنه تو سرت تا ببینه توش چیه؟! خندید. با سنگ زد روی صدف. سنگ نصف  شد!! گفتم دیدی؟ این یه نشونه است. حالا صدف رو با عزت و احترام برگردون به همون صخره ای که آوردیش. صدف رو برگردوندیم. یه صدف حلزونی کوچولو داشت تو حفره های صخره این ور و اون ور می رفت. برش داشتم. نرم تن توش سبز روشن بود. سرش رو با اون شاخکهای ناز و خوشگل آورده بود بیرون و تو هوا تکون می داد. مرتب قر و قمیش می اومد. دوستم گفت چرا نمی ترسه؟ چرا نمی ره تو لاکش قایم بشه؟ گفتم  این یه نشونه است. گذاشتمش تو همون وضعیتی که بود. سریع به صخره چسبید و آروم آروم سر خورد طرف خزه ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سنگها رو بذارین کنار. یه بند سنگ می زنین به دل همدیگه ببینین توش چیه. تو دل آدم پر از خونه فقط. تو دل آدم پر از غصه است و پر از امید و یه کمکی عشق. با له و لورده کردنش حس کنجکاویتون ارضا می شه؟ وقتی تو جزر دریا تو بر آفتاب، له و لورده ولش کردین و موند و گندید، اون وقت فقط بلدین دماغتونو بگیرین و اه و پیف کنین و خوش باشین که لاک بی مقاومت خودتون سالم مونده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تموم وجودم سرشار از یه مایع لزجه... دور نیست که بوی گندیدگیم همه دنیا رو برداره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4508124614718948845?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4508124614718948845/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4508124614718948845&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4508124614718948845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4508124614718948845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/05/blog-post_3885.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7095875864473653698</id><published>2008-05-13T06:00:00.000+04:30</published><updated>2008-05-13T06:01:17.061+04:30</updated><title type='text'>قرار بود شعر باشه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;و این منم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زنی تنها در سایت دانشجویان تحصیلات تکمیلی&lt;br /&gt;که با فارسی ساز علیل پرشین بلاگ&lt;br /&gt;به هزار مصیبت فارسی می نویسد&lt;br /&gt;چونان که مرض دارد&lt;br /&gt;و در سرمای پاییز اوکلند، سگ لرز می زند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و این منم&lt;br /&gt;که باید تا آخر این هفته دوتا پروژه تحویل دهم&lt;br /&gt;و به جای کشتی گرفتن با این matlab بی پیر&lt;br /&gt;اینجا نک و نال می کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این ماه که به پایان برسد&lt;br /&gt;من باید سمینار بدهم&lt;br /&gt; درباب کاربرد هندسه فراکتالی در یک کوفت و زهرماری&lt;br /&gt;گیریم در الکترومغناطیس&lt;br /&gt;خاطرت هست؟&lt;br /&gt;علی الحساب، شش هفت سالی دیر رسیدیم&lt;br /&gt;و من هنوز&lt;br /&gt;چیزی از این فراکتال پیچاپیچ سرم نمی شود&lt;br /&gt;تو الکترومغناطیست را بخوان&lt;br /&gt;و در مختصات مکان حرکت کن&lt;br /&gt;منم که در محور زمان جا مانده ام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من باید بروم پی کارم&lt;br /&gt;و پروژه هایم را تکمیل کنم&lt;br /&gt;و عصر مثل یک زن موجه&lt;br /&gt;زنگ بزنم خانه دایی در ایران&lt;br /&gt;مرگ پسردایی را تسلیت بگویم&lt;br /&gt;و زار بزنم بر سومین خبرمرگی که در غربت می شنوم&lt;br /&gt;نمی دانم چرا این خانواده را این قدر مصیبت می گیرد&lt;br /&gt;و نمی دانم به علی چه بگویم&lt;br /&gt;وقتی پای تلفن بغض می کند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دانی علی جان&lt;br /&gt;تو ده روزه بودی&lt;br /&gt;مهمانی ده روزگیت بود&lt;br /&gt;من و ندا به نوبت سیندرلا می شدیم و بازی می کردیم&lt;br /&gt;نوبتی کوزت هم شدیم و بازی بازی تمام حیاط خانه پدربزرگت را آب و جارو کردیم&lt;br /&gt;پدرت گفت لباسهایتان را عوض کنید تا سرما نخورید&lt;br /&gt;و بیایید با علی از شما عکس بگیرم&lt;br /&gt;من با ذوق و شوق تو را بغل کردم&lt;br /&gt;گفتند دستت را زیر سرش بگیر تا گردنش خم نشود&lt;br /&gt;من دستم را زیر سر تو گذاشتم&lt;br /&gt;و یک عکس مشتی یادگاری گرفتیم&lt;br /&gt;من و ندا خندان و تو درخواب&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست ندارم گریه کنم حالا&lt;br /&gt;یا برایت بگویم پدرت چه آدم مهربان و خوش قلبی بود&lt;br /&gt;و کسی قدرش را نمی دانست&lt;br /&gt;فقط دوست دارم یک بار دیگر تو ی نره غول هجده ساله را درآغوش بگیرم&lt;br /&gt;دیگر دستها برای نگه داشتن سر تو ضعیفند&lt;br /&gt;سر تو هم حتمن سنگین از آرزوها و نقشه ها&lt;br /&gt;غول کوچولوی من!&lt;br /&gt;گردنت را محکم بگیر!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حوصله شعار ندارم&lt;br /&gt; و حرفهای تکراری&lt;br /&gt;روزمرگی ام را دوست دارم&lt;br /&gt;این جدال خستگی ناپذیر تبدیل فوریه با سیگنالهای نامتعارف&lt;br /&gt;و روش n مرحله ای رانگ کوتا با معادلات دیفرانسیل&lt;br /&gt;مانند جدال بی هدف پیاز خرد شده با زردچوبه و روغن داغ&lt;br /&gt;وقتی که خانه از بوی غذا پر می شود&lt;br /&gt;و مرد توی تلویزیون مثل آب آدم می کشد&lt;br /&gt;انگار هیچ وقت قرار نیست آب از آب تکان بخورد&lt;br /&gt;و هیچ کدام از ما آدمهای شعار زده&lt;br /&gt;نمی دانیم زندگیمان را روی سیلاب بنا کرده ایم&lt;br /&gt;پس جایی برای نالیدن از سکون زندگی نیست&lt;/p&gt;آه که من چقدر زر می زنم&lt;br /&gt;و آه که با این مینیمالیسم خرد کننده مد روز معامله ام نمی شود&lt;br /&gt;و آه که دلم اندکی اصالت می خواهد و نوستالوژی&lt;br /&gt;و حرفی که از دل برآید در این واویلای تقلیدهای ناشیانه "من خیلی باحالم"&lt;br /&gt;حالا هم یکی بیاید و مرا جمع کند&lt;br /&gt;وگرنه تا فردا صبح به بند می نالم&lt;br /&gt;و فردا از قافله فوریه بازان تریپ رانگ کوتایی مقیم مرکز جا خواهم ماند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7095875864473653698?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7095875864473653698/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7095875864473653698&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7095875864473653698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7095875864473653698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='قرار بود شعر باشه'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3317577982725731559</id><published>2008-05-11T12:25:00.002+04:30</published><updated>2008-05-11T13:00:20.958+04:30</updated><title type='text'>گل 3</title><content type='html'>راستش این خاطرات رو وقتی به خاطر آوردم که روی اینترنت خوندم طوفان شن خوزستان رو تعطیل کرده. البته بعدها خاطره اون سفر کلی مایه شوخی و خنده شد. اما پرواضحه که این ماجراها توی برهوت ناکجاآباد اتفاق نیافتاده. ما داریم راجع به استانی حرف می زنیم که قلب اقتصاد یه مملکت هفتادمیلیونیه و روی منبع عظیم انرژی قرارگرفته. استانی که با هفت هزارسال تاریخ و تنوع اقلیمی برای جلب توریست کلی بهانه داره. استانی که تنها رود قابل کشتیرانی مملکت اونجاست! خیلی ضایعه که دغدغه مردم همچین جایی قطعی آب و برق باشه اونم تو گرمای بالای پنجاه درجه! اما خب، بگو کجای کار این مملکت ضایع نیست، نه این که استانهای دیگه بهانه واسه آبادی کم دارن و وضعشون خیلی روبه راهه!! به قول میرزاده عشقی، ای خدا این مهد استبداد را ویران نما/ گرچه در سرتاسرش یک گوشه هم آباد نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه شن می یاد و خوزستانو می بره. می گن به خاطر از دست رفتن پوشش گیاهی عراق هم هست. اونو که کاریش نمی تونیم بکنیم، هنرکنیم پول لایروبی کارون رو ازشون بگیریم! اما خودمون نمی تونیم پوشش گیاهیمونو یه کاریش بکنیم؟ هان؟ دلم خیلی خوشه، نه؟! یه جا خوندم مسوولین جون اینای خوزستان با احداث پارک جنگلی موافق نیستن، چون می گن راه به راه ملت می خوان برن اونجا قتل ناموسی مرتکب بشن و تامین امنیتش مشکل می شه!!!!!! خدایی شاخ درآوردم این هواااااااااااااااااااا با این منطق! اما خداوکیلی اگر واقعن ملتی تنها منفعت جنگل رو پوشش دادن عملیات متهورانه قتلهای ناموسی می دونه، همون برهوت بی آب و برق هم از سرش زیاده! اما بحث دراینه که واقعن ملت این طور فکر می کنن، یا یه جریانی داره خیلی زیرکانه ملت رو به فلاکت همه رقمه هدایت می کنه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه کلام این که این مملکت صاحاب نداره، البته تا زمانی که بحث ثروت این مملکت مطرح نباشه، که در اون صورت، چهل تا چهل تا هم صاحاب پیدا می کنه... اینم نکته تازه ای نیست، مگه نه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3317577982725731559?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3317577982725731559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3317577982725731559&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3317577982725731559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3317577982725731559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/05/3.html' title='گل 3'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6187380065660849506</id><published>2008-05-06T12:37:00.002+04:30</published><updated>2008-05-06T14:08:56.787+04:30</updated><title type='text'>گِل 2</title><content type='html'>خلاصه با دعوت پسرعمه رفتیم خونه پسرعمو بزرگه. مسجدسلیمان، شهر اولین چاه نفت. شهری که می تونی تو شکاف صخره هاش فندک بزنی و یه نیمروی مشتی واسه خودت درست کنی با گاز مجانی. شهری که هزارجور مخاطرات زیست محیطی داره و مثل بقیه طرحها ظاهرن اینم گذاشتن امام زمان بعد از ظهورش یه سروسامونی بده.&lt;br /&gt;شهر خشک و به غایت فلاکت زده ای بود. اما وقتی وارد محله شرکت نفت شدیم، با دیدن درختها و فضای سبز قشنگ و خونه های درندشت، به جای این که حالم جا بیاد بدتر عصبی شدم. این محله شرکتیها رو محلیها می گن بَنگِلِه که همون banglaw فرنگیهاست. خونه های اونجا رو انگلیسیهای چشم چپ قبل از ملی شدن نفت ساختن و اون زمان ایران کارخونه ذوب آهن نداشته، سر همین این خونه ها، از تیرآهن بگیر تا دروپنجره و پریز و پلاکشون یه راست از بریتانیای کبیر اومده. حالا شما باشین حرص نمی خورین؟! انگلیسیها خونه ساختن از عهد مصدق تاحلا تکون نخورده؛ اونوقت بسازبفروشهای ما هم خونه می سازن، یک سال نشده زرتش قمصوره.  درثانی نفهمیدم ملی شدن نفت چه کشکیه، با اینهمه تفاوت و تبعیض توی شهری که خیرسرش مادرصنعت نفت مملکته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این حرفها بگذریم و به داستان خودمون برسیم. تو محوطه خونه پسرعمو چندین فقره ماشین پارک کرده بود و خونه پر از سروصدا بود. در رو که رومون باز کردن، همچین نیششون رو لبشون خشکید، انگار فقط ما رو کم داشتن. خلاصه کنم: بیست و پنج، شش نفری از فامیل اومده بودن شب خونه این بنده های خدا بمونن! ظاهرن این پسرعموی ما یکی از بزرگهای فامیل رو عید دیدنی تو اهواز دیده و یه تعارف زده که تشریف بیارین مسجدسلیمان پیش ما، شب هم بمونین که این راهو شبونه برنگردین. طرف هم نامردی نکرده بود و تو عید دیدنیها هرجا ذکر خیر پسرعمو و خانمش شده بود، دراومده بود که آره ما داریم فلان روز می ریم پیششون، شما هم بیاین! بعضیها که این طوری دعوت شده بودن، خودشونم چندنفر دیگه رو دعوت کرده بودن، از جمله پسرعمه که ما رو برده بود! اما بزبیاری پسرعمو و خانمش به اینجا ختم نشد. هردوتا بچه هاشون مریض بودن و تب کرده بودن. همچین که ما وارد خونه شون شدیم، از برکت قدم خیر ما، برقشون هم قطع شد! هیچ دلم نمی خواست جای خانم خونه باشم: فکر کن بچه هات مریض باشن، برق نداشته باشی، بخوای واسه یه لشکر آدم شام درست کنی و پذیرایی کنی همه هم قوم ظالمین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه تو اون بی برقی وسط اونهمه آدم، با اون وضع مصیبت زده پسرعمو و خانمش خیلی ضایع بود ما اسم حموم رو به زبون بیاریم. گفتیم به درک، همین طوری بوگندو وسط ملت می شینیم، کی به کیه، فردا صبح می پریم تو حموم. نشستیم وسط جماعت به هروکر کردن و صاحبخونه رو گذاشتیم به بدبختیش برسه! بعد از شام، پسرعمو و خانمش هرچی رختخواب داشتن تو تمام اتاقها پهن کردن، فکر کنم از دروهمسایه هم قرض کردن. فقط تو ناهارخوری جاموند برای نشستن. کم کم مهمونها رفتن بخوابن، گروه چهارنفره ما موندن و صاحبخونه. برای پسرعمو بزرگه ماجرای باغ خان رفتنمون رو تعریف کردیم و کلی به ریشمون خندید و گفت حالا اشکال نداره. عوضش یه بطری شراب توپ دستم رسیده، حالا که دور همیم می زنیم به سلامتی دیوار باغ خان! ای والله داشت، اما باید صبر می کردیم حاج عمو هم بخوابه، چون تصور میگساری درحضور حاج عمو غیرممکن بود. حاج عمو هم درکمال خونسردی سجادشو آورد تو ناهارخوری و نشست به قرآن خوندن. یک ساعتی که گذشت، پسرعمو بزرگه به خودش جرات داد و پرسید خسته نیستین؟ رختخوابتون اون اتاق پهن شده ها! حاج عمو گفت نه پسرم. امشب نمی دونم چرا همه اش یاد مرحوم بی بی می افتم، بی قرارم. شما بخوابین، من قرآن می خونم تا نصف شب بشه، نماز شب بخونم!!!&lt;br /&gt;خدابیامرزه بی بی رو با این وقت شناسیش! خانم پسرعمو که با بچه داری و مهمون داری رمق براش نمونده بود، من و خواهرم هم خسته سفر بودیم، خودمونو ضایع نکردیم و رفتیم خوابیدیم. پسرعموها روحساب لجبازی مردونه منتظر موندن تا حاج عمو خوابش ببره، که زهی خیال باطل! صبح معلوم شد حاج عمو نماز شب و کلی دعا بعدش خونده و پسرعموها تو همون ناهارخوری خوابشون برده!&lt;br /&gt;صبح زود به طمع حموم بیدار شدم، البته خواهرم از من زرنگ تر بود. ولی خب، این زرنگی هم به درد هیچ کدوممون نخورد، چون از صبح برق وصل و آب قطع شده بود!&lt;br /&gt;با هزارمصیبت و صرفه جویی و بطری و آفتابه، اونهمه آدم دست و روشونو شستن اول صبحی. صبحونه رو هم کوفت کردیم و به پسرعموها گفتیم می دونین چیه؟ خر ما از کرگی دم نداشت. تور خوزستان نخواستیم، برگردیم اهواز که دست کم آب و برقش به جاست! پسرعموها گفتن یاعلی. به تعارفهای شابدولعظیمی پسرعمو بزرگه و خانمش، که با قیافه های "به خدا دروغ می گم" اصرار می کردن حالا ناهار بمونین، وقعی نذاشتیم و گفتیم برمی گردیم. اما حالا ماشین کجا بود واسه برگشتن؟ حضرات طی دو سه نوبت اومده بودن و حالا هرکی می خواست یه وری بره و خلاصه هیچ ماشینی نبود که عازم اهواز باشه و واسه ما چهارتا جا داشته باشه. گفتیم با اتوبوس می ریم. حاج عمو به پسرعمو بزرگه چشم غره رفت که دخترعموهاتو با اتوبوس نفرست، خودت برسونشون اهواز و برگرد. من و خواهرم گفتیم ما سوسول نیستیم، تازه این دوتا شاخ شمشاد هم باهامونن دیگه مشکلی نیست. پسرعمو بزرگه نفسی به راحتی کشید. وقتی رسیدیم ترمینال، تازه فهمیدیم منظور حاج عمو چی بود.&lt;br /&gt;شرط می بندم اتوبوس از بازماندگان تجهیزات متفقین بود که بعد از جنگ جهانی تو جنوب جاگذاشته بودن. اتوبوسهای درپیت ایران پیما، پیشش فرست کلاس سویس ایر بود! تو ظهر فروردین خوزستان (محلیهاش می دونن چی می گم) عدل بالای اگزوز نشسته بودیم و پت پت کنان جاده رو می رفتیم. پنجره رو می بستیم از گرما و بوی گند عرق خفه می شدیم. پنجره رو باز می کردیم، دود سیاه غلیظی همه اتوبوس رو می گرفت. صورت و دستهامون سیاه شده بود، خیس عرق شده بودیم و لباسهامون به درد تبلیغ پودر لباسشویی می خورد. نزدیکهای اهواز باد می اومد و ذرات خاک با خودش می آورد. پسرعمو گفت ای بابا باد و خاک شروع شد. من و خواهرم چه می دونستیم باد و خاک چه صیغه ایه! اینقدر بگم که وقتی رسیدیم اهواز، اتوبوس چراغهای کورمکوریشو روشن کرده بود. هوا کاملن قهوه ای بود و صلاه ظهر شده بود شب تار!&lt;br /&gt;همچین که پیاده شدیم، همه هیکلمون شد خاک. گفتیم با این وضع که نمی شه تا خونه بریم، صبرکنیم یه کم هوا بهتر بشه. به دفعه پسرعمو زد تو سرش و گفت ای بابام هی! بجنبین بریم به هرقیمتی شده! گفتیم چی شده؟ گفت پنجره اتاقو باز گذاشتم و دیر بجنبیم، خونه می شه کویر لوت!&lt;br /&gt;تو اون هیروویر چطوری ماشین گیرآوردیم، با چه مصیبتی رسیدیم خونه، بماند که یکی داستان است پر آب چشم واسه خودش! به هرحال وقتی رسیدیم، خونه پر از خاک شده بود. گردگیری (خاک گیری درواقع) خیرسرش، مرد می خواست فرشهای زن عموی وسواسی ما رو یه جوری جارو بکشه که تموم این ذره های نرم شن از توش بیان بیرون! خودمون هم که تجسم کامل کثافت بودیم: آشغال و فاضلاب و عرق و دودگازوییل و شن!&lt;br /&gt;اگه می پرسین به محض این که رسیدیم، کی زرنگ تر از بقیه بود و نفر اول پرید تو حموم، باید بگم خیلی از مرحله پرتین. البته اهواز آب داشت اما فشار آب اونقدر کم بود که گلاب به روی شما، به انجام واجبات هم نمی رسید. محض اطلاعتون، در غیاب ما فاضلاب حموم و دستشویی هم گرفته بود و خلاصه وضعی بود که کلمات از وصفش عاجزن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره ما فرداش به وصال حموم رسیدیم. بی اغراق می گم، از بدنم گِل می شستم! شاید دو ساعتی توی حموم موندم تا دلم اومد بیام بیرون، تازه اونم به اصرار و اعتراض بقیه که توی صف بودن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه تاحالا خوزستان نرفتین، مطمئن باشین همه تورهای خوزستان گردی به همچین عاقبتی گرفتار نمی شن. راستش انگیزه دیگه ای داشتم از تعریف این خاطرات که فکر کنم مشخص باشه. اگه مشخص نیست، باشه پست بعدی چون این یکی هم خیلی طولانی شد. خدایی نمی خواستم اینقدر وراجی کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6187380065660849506?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6187380065660849506/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6187380065660849506&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6187380065660849506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6187380065660849506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/05/2.html' title='گِل 2'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2435998498387782483</id><published>2008-05-03T07:23:00.000+04:30</published><updated>2008-05-03T08:21:07.258+04:30</updated><title type='text'>گِل 1</title><content type='html'>هشت نه سال پیش بود فکر کنم. عید نوروز، من و خواهرم اهواز بودیم خونه عمو. با دوتا پسرعموهام، یه اکیپ چهارتایی تشکیل دادیم واسه عید دیدنی و درعین حال تور خوزستان گردی. این بود که اولین ایستگاه، رفتیم شوشتر خونه عمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دروغ چرا؟ من شوشتر رو خیلی دوست دارم و اونجا بهم خوش می گذره و نمی دونم چرا هرکی تو خونواده اینو می فهمه یا تعجب می کنه یا می خنده بهم. البته قبول دارم کنار اومدن با شوشتریها درحالت کلی کار خیلی سختیه، اما خب بالاخره آبشارها و بند میزون و نهرداریون و کیچه چپیله (کوچه پسکوچه)، سیربقله و خونه اجدادی قدیمی و خلاصه کلی بهانه هست برای دوست داشتن شوشتر اگه شده برای یک هفته. خلاصه ما هم رفتیم خونه عمه و تلپ شدیم اونجا. فردا صبحش تصمیم گرفتیم بریم باغ خان. هیچ کدوم تاحالا نرفته بودیم. عمه بهمون آدرس داد ما هم یاعلی.&lt;br /&gt;تاکسی ما رو تا آخر یه خیابونی برد و کلی به لهجه تهرانی-شوشتری ما خندید و دست آخر گفت از اینجا به بعد باید پیاده برین. ما هم پیاده شدیم دیدیم آخر شهر رسیدیم و بقیه اش بیابون به نظر می یاد. خب، ایرادی نداشت، راه افتادیم. یه کم جلوتر که رفتیم بیابون هم تموم شد: رسیدیم به دره! مونده بودیم چی کار کنیم که یه دفعه پسرعمو کوچیکه گفت ها بچه ها! باغ اونجاست! نگاه کردیم دیدیم آره، اون ته دره یه کم بری جلوتر، یه باغه که نخلهاش معلومه. گفتیم دره رو می ریم پایین.&lt;br /&gt;چشمتون روز بد نبینه. همچین که می رفتیم پایین، تازه معلوم می شد مورد مصرف دره چی بوده این ته شهر! محل دفن زباله و عبور لوله های فاضلاب بود! پامون مرتب تو آشغال می رفت، فاضلاب از زمین می اومد بیرون، خلاصه افتضاحی بود که به گفتار راست نمی یاد. با هرجون کندنی بود داشتیم می رفتیم که یه دفعه یه سنگ از آسمون افتاد جلوی پای خواهرم. سرمونو بردیم بالا، دیدیم یه پسربچه کچل وایساده بالای دره و با لهجه عجیب غریبی داره داد می زنه آهای کجا می رین، خطرناکه! پسرعمو داد زد خیلی خب مواظبیم تو برو رد کارت، اما پسربچه ول کن نبود و یه بند از اون بالا سنگ پرت می کرد رو سرمون! من گفتم برگردیم اما بقیه گیر داده بودن که نخیر الا بلا باید بریم ببینیم این باغ خان چیه که به تحمل این همه کثافت می ارزه!!&lt;br /&gt;خلاصه با هرمصیبتی بود رسیدیم به باغ. از این گوش تا اون گوش دیوار بود و در نداشت. این ور بگرد، اون ور بگرد، نخیر، فایده نداشت. دست آخر یه پیرمردی پیدا شد و بهمون گفت اشتباه اومدیم و اینجا در نداره، باید راهی که اومدیم رو برگردیم، بریم چندتا خیابون اون ور تر، دوباره بیایم پایین! چاره ای جز برگشتن نداشتیم، اما هیچ کس دلش نمی خواست ریسک کنه همین ماجرا واسه چندخیابون اون ور تر هم تکرار بشه. پسرعمو می گفت به جای باغ خان، باغ رعیت رو دیدین حالتون جا اومد خرده بورژواها!&lt;br /&gt;خلاصه وقتی رسیدیم به شهر تمام وجناتمون بوی گند می داد. داشتیم با همدیگه جر و بحث می کردیم وقتی برسیم خونه عمه کی اول بره حموم. اما وقتی رسیدیم فهمیدیم همه بحثها بی فایده بوده: آب قطع بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمه پرسید خب رفتین باغ خوش گذشت؟! خواهرم گفت نتونستیم بریم آخه دیوار کشیده بودن. عمه گفت اِ من نمی دونستم دیوار کشیدن اونجا، قبلن باغ دیوار نداشت اصلن. حالا بماند اون دیواری که ما دیدیم، دست بالا، یکی دو سالی از تخت جمشید جوون تر بود و احتمالن عمه ما تو عهد سلطنت داریوش کبیر از باغ خان دیدن کرده بود، اما خب کی با خواهر بزرگتر پدرش یکی به دو می کنه که ما دومیش باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو همین حال، پسرعمه هم از اهواز اومده بود دیدن مادرش. قیافه های مصیبت زده و بوگندوی ما رو که دید، گفت من دارم می رم مسجدسلیمان خونه پسرعمو بزرگه، قراره شب بمونیم. اگه دوست دارین شما هم بیاین، هم اونا رو می بینین هم آب هست اونجا. من و خواهرم اینقدر از کثیفی کلافه بودیم که فکر نکردیم داریم چه کار ضایعی می کنیم. حالا پسرعمو بزرگه، برادر این دوتا پسرعموهای ما بود و باهم این حرفها رو نداشتن، اما آخه خودت باشی چی می گی اگه دخترعموهای شوهرت برای بار اول بی دعوت بیان خونه تون که برن حموم!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بقیه اش باشه پست بعد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2435998498387782483?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2435998498387782483/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2435998498387782483&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2435998498387782483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2435998498387782483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/05/1.html' title='گِل 1'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7490533065190012805</id><published>2008-04-16T01:09:00.002+04:30</published><updated>2008-04-16T01:46:42.643+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می دونی دخترجون، وقتی می یای بهم می گی این جلسه از فلان کلاس رو غایب بودم، اومدم تو برام توضیح بدی چون توضیحات تو رو می فهمم، وقتی هم که می خوای بری می گی مریم خیلی ممنون - یعنی بین این همه دستیار اسم منو یاد گرفتی - کلی انرژی مثبت می گیرم. فکر نمی کردم حوصله و صبر معلمی داشته باشم یا دست کم اینجا وسط یه عده آدم غریب با این انگلیسی  الکن از پسش بربیام. اما این بروبچ وقتی این طوری باهام رفتار می کنن به خودم امیدوار می شم. کم کم داره از تدریس خوشم می یاد. بیخود نبود استادمون می گفت نگران نباشین، بچه ها مهربونن با ناشی گریهاتون مدارا می کنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از استادهای گروه آموزش ریاضی تازگیا یه کتاب نوشته درباره تفاوت متون آموزشی ریاضی به زبانهای مختلف. یعنی هر زبانی چه ملزوماتی داره و چطوری مفاهیم ریاضی از طریقش انتقال پیدا می کنن. تحقیق جالبیه، چون مثلن به فرض اگه چینی هم بلد نباشین، باز به عنوان یه مدرس ریاضی بد نیست بدونین تو زبون چینی مفاهیم ریاضی چطوری بیان می شن. اون وقت می تونین سر یه کلاس از دانشجوهای چینی، مطلبی رو که می خواین به انگلیسی بیان کنین اما یه جورایی به روش چینیها. ما تو ایران زیاد به این مساله برخوردیم. منابع درسی ما اغلب گنگ و نامفهوم بود چون ترجمه لغت به لغت از متن انگلیسی یا فرانسه بودن نه ترجمه مفهمومی. طرف خیلی می خواست متنو فارسی کنه یه سری لفاظی و جمله های طولانی و استعاره و ایهام چاشنی مطلب علمی می کرد و دیگه پاک نور علی نور می شد. ما تو ایران مترجم متون تخصصی نداریم. یا متخصص اون رشته هستن که از ترجمه سر در نمی یارن، یا مترجمن که از مطلب تخصصی اطلاعی ندارن. بماند که اصلن ترجمه متن علمی کار غلطیه. از این طرف هرچقدر زبانتون خوب باشه، اگه به فارسی درس خونده باشین، وقت توضیح دادنش به یه زبون دیگه پاک الکن می شین. نه به خاطر این که اصطلاحات تخصصی رو ندونین یا این حرفها. به خاطر این که روش فکر کردن به هر زبانی خاص اون زبانه. برای این که بتونین به زبان دیگه ای درس بخونین یا درس بدین، باید روش فکر کردن به اون زبان رو هم یاد بگیرین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فکرشو بکن توی کلاسی بخوای درس بدی که توش همه جور دانشجویی از هر ملیتی هست. خدایی خیلی سخت می شه. یه سری کتاب دیدم درباره نحوه اداره کلاسهای چندملیتی، چندفرهنگی و اینا. نکته های جالبی بود توش، مثلن این که سعی کنین تو مثالهایی که برای روشن شدن موضوع می زنین هیچ اشاره ای به نژاد، مذهب یا ملیت نکنین. یا این که معمولن یکی از روشهای جلب توجه دانشجوها، ایجاد رقابته اما نباید سر همچین کلاسهایی به هیچ عنوان حس رقابت ایجاد کرد. تو رفتار استادهامون دیدم اینا رو. جالبه وقتی سرکلاس دارن درس می دن، لهجه و نحوه حرف زدنشون فرق داره با وقتی که بیرون از کلاس می بیننت، یا مخصوصن وقتی دوتاشون دارن با همدیگه حرف می زنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه جالبه دنیای تدریس. دنیا کلن دنیای جالبیه فقط باید روحیه و قدرتشو داشته باشی که بتونی خودتو وفق بدی و به سختیهاش غلبه کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: خدایا دوزار قدرت و روحیه نصیب ما بفرما، الهی آمین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7490533065190012805?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7490533065190012805/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7490533065190012805&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7490533065190012805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7490533065190012805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/04/blog-post_16.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2162867659327516699</id><published>2008-04-04T13:27:00.003+04:30</published><updated>2008-04-04T15:11:40.806+04:30</updated><title type='text'>فانتزی</title><content type='html'>من اگه یه روز دوتا پسر دوقلو داشته باشم اسمشونو می ذارم آرش و امید، اسم وبلاگمو هم می ذارم مامان پت و مت.&lt;br /&gt;قول می دم هرچی قصه بلدم براشون تعریف کنم. می دونین؟ من خیلی قصه بلدم. شرط می بندم امید تموم قصه هایی که براشون تعریف می کنمو نقاشی می کنه. منم نقاشیهایو هی می ذارم تو وبلاگم. بعد می یان تو کامنت دونی می پرسن پس نقاشیهای آرش چی؟ ولی آرش نقاشی نمی کشه. اگه هم بکشه به من نشون نمی ده چون فکر می کنه من امیدو بیشتر دوست دارم. همه تقاشیهای امید رو می بینن و تحسینش  می کنن. آرش درعوض تو اتاقش قصه می نویسه. اول قصه هایی که براش تعریف کردم رو به دلخواه خودش تغییر می ده ولی بعد کم کم قهرمانهای خودش و سبک خودشو پیدا می کنه. مجبورش نمی کنم داستانهاشو برام تعریف کنه چون حس می کنم علاقه ای به این کار نداره.&lt;br /&gt;لابد وقتی آرش 16، 17 سالش شد یکی از داستانهاشو توی یه مجله چاپ می کنه و عاشق یکی از خواننده هاش می شه. یه دختر 19 بیست ساله لابد. حالا کافیه یه روز دختره ناغافل برگرده بگه راستی این امید، داداشت هم نقاشیهای قشنگی می کشه ها... اونوخته که پسرم یه لحظه از زندگی ناامید بشه و طی یک اقدام انتحاری خودشو حلق آویز کنه و یه نامه هیشکی دوسم نداره از خودش جا بذاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگه یه روز دوتا پسر دوقلو داشته باشم، مامان خیلی بی شعوری از آب درمی یام با این حساب. بنابراین بهتره هیچ وقت دوتا پسر دوقلو نداشته باشم. این وبلاگ، هیچ وقت وبلاگ مامان پت و مت نمی شه و این خیلی غم انگیزه، چون دنیا از وجود یه نابغه نقاشی و یه نابغه داستان نویسی تا ابد محروم خواهد بود، هه هه هه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 1: چند وقته درحال روحی مینیمم هستم و به شدت دنبال طناب مفت می گردم. موضوع ساده است از سرزنش کردن خودم و بقیه خسته شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 2: اگه دختر داشته باشم چی؟... نمی دونم چرا فکر می کنم اگه دختر داشته باشم تو ذهنش مصداق دمامه جادوگر می شم با یه گرز آتشین... البته واسه جاه طلبی خودم دلم می خواد دختر داشته باشم: دوست دارم دخترم اولین دختر ایرانی باشه که یه حقیقت ساده رو قبل از ازدواج بفهمه (بعد از ازدواج قبول نیست): سه مقوله عشق و س...س و ازدواج سه مقوله مستقلن و الزامن ارتباط عِلی و معلولی ندارن باهم. اگه افتخار این اکتشاف به نبیره مونت هفت نسل بعد از خودم هم برسه باز دستآورد بزرگیه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 3: تو دهنم طعم قبرستون باغ بهشت قم هست همه اش. اگه می پرسی مگه قبرستون هم طعم داره، باید بگم آره، داره. کافیه بری اولین سالگرد درگذشت پدر صمیمی ترین دوستت، روی صندلی درب و داغون کنار قبرهای خاک گرفته بشینی. بعد درحالی که گوشت پر از صدای آخوند و قاری و شیون و فین کردنه، خواهر هفت ساله دوستت با لباس سیاه و جوراب تورتوری سفید، بهت یه حلوای ماسیده نکبتی تعارف کنه و با صدای نازکش بگه: بخور... حلوا رو برنمی داری اما این می شه همون طعم کذایی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 4: نفهمیدم کجای این پست، فانتزی بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2162867659327516699?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2162867659327516699/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2162867659327516699&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2162867659327516699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2162867659327516699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='فانتزی'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3131164699208099272</id><published>2008-03-28T05:27:00.000+04:30</published><updated>2008-03-28T05:28:26.149+04:30</updated><title type='text'>عیدانه</title><content type='html'>بهاری دیگر آمده است٬ آری&lt;br /&gt;اما برای آن زمستانها که گذشت&lt;br /&gt;نامی نیست!&lt;br /&gt;نامی نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا خواهر بزرگم ایران بود٬ بساط هفت سینمون هفت رنگ بود. از چند هفته مونده به عید مراقب بود همه دست کم یه لباس نو داشته باشیم٬ سبزه سبز می کرد٬ تخم مرغ رنگ می کرد و همه چیو مرتب و با سلیقه روی سفره قلمکار می چید. خونه تکونیهاش با کمک مادرم و فاطمه خانم و گاهی مش زهرا بماند... خواهرم به حق چشم و چراغ خونه بود و به رغم تموم بلاهایی که تو "سرزمین نفت و تقوا"* سرش می اومد٬ باز عیدمون رو عید می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهرم که از ایران رفت٬ دل و حال و حوصله ما رو با خودش برد. سالهای بعد گاهی برای من که هنوز بچه بودم لباس نو می خریدن٬ به خاطر من یه هفت سینکی می چیدن و زور می زدیم خودمونو خوشحال و هیجانزده نشون بدیم٬ اما تنهایی و دلتنگی بساطشو تو خونه پهن کرده بود و واسه عید هم دست از سرمون برنمی داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا دیگه خرس گنده شدم و خیلی ضایعه واسه خواهرم دلتنگی کنم... اما دست خودم نیست. هنوز تو ناخودآگاهم یه بچه شش ساله هست که پشت مانتوی گل و گشاد خواهرش قایم شده تا باهاش از گیت بازرسی فرودگاه رد بشه. اما پیداش می کنن و به زور برش می گردونن اون ور شیشه٬ اونم هی جیغ می زنه٬ گریه می کنه و مشتهای کوچیکشو به شیشه می کوبه: آبجی منم ببر٬ آبجی تنهایی کجا می خوای بری...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی رودرواسی بیست ساله تو عیدهام٬ خواهرم رو کم می یارم٬ انگار اصلن عقده شده برام. سال اولی که با یار تو غربت سفره هفت سین چیدیم٬ خواستم دوباره عید رو برای خودم تعریف کنم. اما نمی دونم چه حکمتیه که این دو نوروزی که آخر دنیام٬ همون دو زار شور و حالم رو هم از دست دادم! حالا نه که فکر کنی به جاش واسه کریسمس ذوق می کنم ها! باز این نوروز٬ مامان و بابا کنارم بودن و هفت سین چیدن و ذوق کردن. وگرنه پارسال لحظه سال تحویل٬ یار سرکار بود و من داشتم رو سایت کانون زندانیان سیاسی ایران می چرخیدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می دونم والله. گاهی فکر می کنم شاید اگه یه نوروز دیگه رو کنار خواهرم٬ و کنار بقیه اعضای خونواده مثل سابق جشن بگیریم٬ عقده من صاف بشه و حالم بیاد سرجاش. اما خب خیلی آرزوی دور و درازیه. حالا خواهرزاده ام بهم می گه های آنتی مری و تا می یام دهنمو باز کنم جوابشو بدم می گه: بای آنتی مری. لابد باید واسه شوهرخواهرم توضیح داد یس٬ اگ ایز د سیمبل آف چیلدرن٬ میرور ایز د سیمبل آف لایت٬ بیسیکلی اوری تینگ هز ا مینینگ... اونم یه بند بگه اوه اینترستینگ٬ هپی نیو یر... نمی شه عزیزجان٬ نمی شه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان می گذره٬ حالا من چرا دودستی چسبیدم بهش و می خوام نگهش دارم٬ اینم از یکی از اون بیشمار کرمیه که دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه عیدتون مبارک با کلی تاخیر٬ هرجای دنیا که هستین. اگه تنهایین٬ اگه دلتنگین٬ اگه کودک درونتون بعضی وقتها اشکتونو درمی یاره... بازم نوروزتون مبارک. روزمون نو٬ روزیمون هم از نو لابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* این اصطلاح رو توی یکی از مقالات رادیو زمانه خوندم منبعش حالا یادم نمی یاد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3131164699208099272?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3131164699208099272/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3131164699208099272&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3131164699208099272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3131164699208099272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/03/blog-post_28.html' title='عیدانه'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2590567400996733396</id><published>2008-03-14T04:23:00.001+03:30</published><updated>2008-03-14T04:24:32.906+03:30</updated><title type='text'>سمیه</title><content type='html'>از زمزمه دلتنگیم&lt;br /&gt;از همهمه بیزاریم&lt;br /&gt;نه طاقت خاموشی&lt;br /&gt;نه میل سخن داریم...&lt;br /&gt;ما خویش ندانستیم&lt;br /&gt;بیداریم یا خوابیم&lt;br /&gt;گفتند که بیدارید&lt;br /&gt;گفتیم که بیداریم&lt;br /&gt;من راه تو را بسته&lt;br /&gt;تو راه مرا بسته&lt;br /&gt;امید رهایی نیست&lt;br /&gt;وقتی همه دیواریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشنایی من با سمیه به سال اول دبیرستان برمی گرده. هیچ وقت رفیق گرمابه و گلستان نبودیم اما با این که بیشتر از ۹۰٪ عقایدشو قبول نداشتم٬ براش بی نهایت احترام قایلم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول فروغ "پشت میزهای مدرسه مسلول" گاهی آدمو با جونورهایی مواجه می کنه که مات می مونی کدوم ابلهی گفته بچه ها معصومن. به سالهای مدرسه که برمی گردم به این نتیجه می رسم که بچه ها پلان کثافتکاریهای بزرگسالین تو مقیاس کوچکتر٬ فقط چون تجربه و تواناییهاشون کمتره. بالاخره هیچ کس مثلن از ۱۸ سالگی به این ور که یه دفعه از این رو به اون رو نمی شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضیه وقتی بیخ پیدا می کنه که از بد حادثه تو مدرسه بچه نابغه ها افتاده باشی. یه عده نوجوون عصبی که تموم شور زندگی و هیجان دوره بلوغ براشون ممنوعه تا روز کنکور. دنیا قراره روز کنکور به آخر برسه یا اصولن تازه شروع بشه. حالا فکرشو بکن طرف از خانواده به اصطلاح فرهیخته ای هم باشه و ادعای هوش و درک و شعور هم بکنه و بقیه رو به تخمدانش نگیره. خانم مدیر (پدر یکی از بچه ها بهش می گفت خانم رئیس!) ادعاش اینه که سالهاست با روش بچه ها رو به جون هم انداختن و ازشون انتظارهای ماوراءالطبیعه داشتن٬ داره دکتر و مهندس تحویل جامعه می ده. خدا نصیب دشمنتون کنه همچین جاییو انشاالله و بدا به حال جامعه ای که قشر فرهیخته اش اینا باشن (این جمله آخریو دبیر دانش اجتماعی ما یه روز سرکلاس گفت و حالا می فهمم چقدر راست گفت)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه سمیه رو همچین جایی دیدم. مسلمون دوآتیشه بود. این که می گم مسلمون بود یعنی اسلام رو دربست و کمپلت قبول داشت و برخلاف خیلیا ادا اصول شترمرغی درنمی آورد: از اینا که رگ گردنشون واسه دفاع از اسلام می زنه بیرون بعد سر احکامی مثل سنگسار و دست و پا بریدن من من می کنن که اینا مال هزار و چهارصد سال پیشه. واسه سمیه از این خبرا نبود. اسلام با تمامیت محتواش تنها راه رستگاری بشر بود الی الابد. نکته دیگه این که سمیه برخلاف اکثر هم تیپیهاش با اسلام کاسبی نمی کرد. نه تو کار کسی کنجکاوی می کرد نه منت عمله اکله های حکومتو می کشید. نهایت امر به معروف و نهی از منکرش نگاهی به آسمون بود و جمله خدا همه ما رو هدایت کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سمیه نیومده بود تا زندگیشو بعد از کنکور شروع کنه. به نظرش فرصت کمی قبل از مرگ داشت تا خدا رو بشناسه و از خلال زندگی روزمره به تکامل برسه. از هیچ نکته تازه ای بی تفاوت نمی گذشت. حتا اگر سر فحشو به مقدستاش می کشیدی٬ به جای داد و فریاد با دقت گوش می داد تا شاید یه نکته تازه ای یاد بگیره و ایمانشو محکم تر کنه. بحثهای علمی و تاریخی و فلسفی که به جای خودش. خدایی آدمی مثل سمیه کم دیدم. همه ما یه جورایی ناخودآگاه در مقابل عقاید مخالف جبهه می گیریم. سمیه سر همین خوب گوش دادن و دقت کردن به تمام جزئیات٬ اطلاعات عمومی زیادی داشت و گاهی سرکلاس با دبیرها بحث می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه جمهوری اسلامی بنا به ادعای خودش واقعن یه حکومت ایدئولوژیک بود٬ شاید مدافعی ایده آل تر از سمیه پیدا نمی کرد. اما خب مساله اینه که ایدئولوژیک بودن هم مثل بقیه ادعاها٬ فقط یه اسم و لقبه. این موضوع این قدر واضحه که احتیاج به کنایه از مافیای نفتی و روابط دیپلماتیک و سند و مدرکهای آنچنانی نداره. کافیه درس اجتماعی کلاس چهارم دبستان رو بخونین: حکومت ایران یه مجلس قانون گذاری داره. این یعنی حاکمیت قانون. بعد یه شورای نگهبان داره که قانون رو با شرع تطبیق بده. این یعنی شرع از قانون برتره٬ یعنی حکومت ایدئولوژیک. بعد یه مجمع داره که تشخیص بده الآن طرف قانون رو گرفتن به صلاحه یا طرف شرع رو. اسم این مجمع در کمال صداقت انتخاب شده: مجمع تشخیص مصلحت نظام! یعنی مصلحت نظام هم از قانون بالاتره هم از شرع!!!! می تونستن لااقل اسمشو تشخیص مصلحت ملی بذارن٬ اما نه! نظام صرفن به فکر مصلحت خودشه! حالا همین موضوع ساده رو که به عقل یه بچه ۱۰ ساله می رسه بگیر و برو بالا. واضحه که تو همچین نظامی٬ کسی مثل سمیه نه تنها مطلوب نیست بلکه مورد غضب هم قرار می گیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خب٬ حکایت این جور آدما٬ حکایت چوب دو سر طلاست. چون مصلحت اندیشی های نظام براشون قابل قبول نیست٬ مغضوب همون مامور و معذورهای دست دهمن. و چون طرفدار شرعی هستن که نظام٬ مصلحتشو به اسم اون توجیه می کنه٬ منفور مردمی می شن که دهنشون با نظام و مصلحتش سرویس شده. تو مدرسه کسی جرات نداشت به بسیجیهای سلحشور چپ نگاه کنه. دخترهایی بودن که بچه ها از جلوشون در می رفتن و صحبتهاشونو فاکتور می گرفتن. اما هرکی  دلش گرفته بود یه تشری به این سمیه بیچاره می زد چون چادر سرش بود٬ چون نمازش ترک نمی شد٬ چون قرآن رو با صوت و گاهی تو محرم نوحه می خوند و مهم تر از همه: نه جواب می داد نه نفوذی داشت که زیرآب بزنه! تشر زدن و سرسنگین بودن با سمیه شده بود نماد مبارزه با جمهوری اسلامی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همون سال اول یکی از دبیرها که خیرسرش لیسانس روانشناسی داشت٬ آب پاکی رو رو دست ما ریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومد یه برنامه ای سر کلاس گذاشت به اسم صندلی داغ. می گفت هر جلسه یکی بیاد پای تخته٬ بقیه درباره اش نظر بدن٬ بگن کدوم رفتارهاشو دوست دارن و از کدوم رفتارهاش بدشون می یاد. بله٬ خیلی عالیه و به انتقاد پذیری آدم کمک می کنه٬ اما نه وسط یه عده حسود بخیل که به خاطر یه تست کنکور حاضرن از روی نعش هم رد بشن. سمیه رفت پای تخته و چشمتون روز بد نبینه... هم فحش دادن بهش جزو سوابق مبارزاتی محسوب می شد(!) هم علت مهم تری وجود داشت: اطلاعات عمومیش زیاد بود و مخصوصن سر کلاس زیست شناسی ماتحت خیلیا رو سوزونده بود... حالا وقت انتقام بود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من جزو آخرین نفرهایی بودم که باید درباره سمیه نظر می دادم و البته هیچ رفاقت و همدلی باهاش نداشتم٬ اما از نفر سوم و چهارم به بعد٬ کم مونده بود به خاطرش گریه ام بگیره. کوبیدن فعل درستی نیست بهتره بگم دختر بیچاره رو منهدم کردن! روانشناس بزرگ ساکت بود و با نگاه رضایت بخشی خرد شدن بچه رو نظاره می کرد. سمیه هم سرشو پایین انداخته بود و فقط گوش می داد بدون هیچ دفاعی. نوبت که به من رسید وقت چندانی تا زنگ تفریح نمونده بود. طبیعتن انتظار ندارین عین زورو ظاهر شده باشم. فقط گفتم تنها انتقاد من به سمیه اینه که بعضی وقتها بحثهای خارج از درس رو سر کلاس مطرح می کنه درحالی که می تونه زنگهای تفریح با دبیرها صحبت کنه. با بقیه نظرهای بچه ها مخالفم و به نظرم هیچ کدوم درباره سمیه صادق نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه جلسه بعد که از قضا سمیه غایب بود٬ دبیر محترم اعتراف کرد که ما درباره سمیه زیاده روی کردیم و درست نبود به جای انتقاد بهش فحش بدیم! خیلی دلم می خواست تو صندلی داغ خودش گیرش بیارم و بهش بگم در دانشگاهی که به تو مدرک داده رو باید گل گرفت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون روز سمیه خیلی ساکت و منزوی شد. نابغه ها خوشحال بودن که هم پوز این جیره خور نظام رو زدن هم اعتماد به نفس یکی از رقبای جدیشونو تو کنکور سوراخ کردن. یک سال بعد با هم یک هفته اردوی مثلن فرهنگی رفتیم رامسر. اونم جریانات خودشو داشت البته. اسم من برای اردو رد نشده بود و منم مشتاق رفتن نبودم٬ یک دفعه بهم خبر دادن بیا که باید بری. بعدها فهمیدم سمیه اسم منو داده و حاضر شده خودش نره تا من برم که معنویتو درک کنم و این تفاسیر. دمش گرم واقعن چون اون اردوی کذایی بهم ثابت کرد آبم با این جماعت توی یه جوب نمی ره. شرح ماوقع بماند٬ فقط از سمیه می گم که تسبیح می انداخت و ذکر می گفت و می گفت یاد مرگ٬ یاد خدا٬ آدمو درست می کنه. بهش می گفتم سمیه جان٬ این جماعت به اصطلاح مذهبی رو ببین که تا خرخره تو کثافت رفتن٬ می گفت خوبش هم هست٬ آسون نیست کسی واقعن به یاد خدا باشه و تو نماز حضور قلب داشته باشه٬ درست می شه این مملکت٬ درست می شه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سمیه الآن ایران نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2590567400996733396?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2590567400996733396/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2590567400996733396&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2590567400996733396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2590567400996733396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/03/blog-post_14.html' title='سمیه'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3785640496402629077</id><published>2008-03-06T08:14:00.003+03:30</published><updated>2008-03-06T09:08:06.575+03:30</updated><title type='text'>نسل سوخته؟</title><content type='html'>دوشنبه اینجا اول مهر بود. می دونین نیمکره جنوبی فصلهاش برعکسه. شروع دانشگاه بود و بروبیای دوباره. مثل همیشه کلی نوستالوژی برام زنده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راس می گن که تو دنیا نسلها دارن کوچکتر و کوچکتر می شن. 100 سال پیش می گفتن نسل والدین و نسل فرزندان. حالا اختلاف نسل به خواهر و برادر رسیده. بعیده بتونی داداش یا آبجی 8 سال کوچیکتر از خودتو درک کنی. زندگی سریع شده و فرهنگ زندگی هم به تبع اون سریع تغییر می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضیا می گن نسل متولدین دهه 50 یا متولدین دهه 60 و اینا. اما انصافن بین متولد سال 60 با یه متولد سال 69 تفاوت از زمین تا آسمونه. به نظرم بهتره این نسلها رو 5 سال به 5 سال درنظر بگیریم و نه الزامن مطابق با تقویم؛ بلکه مطابق با اتفاقاتی که طی اون دوران افتاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این تعریف، به نظرم نسل ما می شن متولدین سالهای 57 تا 62. اونایی که تولدشون با انقلاب، جنگ، آرمانهای بزرگ، بلند پروازیها، اعدام و اختناق همراه بود و بچگیشون با عزاداری و بمبارون. تو تمام این سالها، پای صحبت هر نسلی بشینی خودشونو نسل سوخته می دونن: نسل پدر و مادرهای ما عمدتن بچگیشونو با اختناق و رعب و وحشت بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، جوونیشونو با مبارزه برای آرزوهای بزرگ و میانسالیشونو با سرکوب و سرخوردگی و دربه دری گذروندن. نسل خواهرها و برادرهای کوچکتر از ما هم، تموم زندگیشون مثل یه صراط مستقیم می مونه که اول تا آخرش پر از درهای بسته است. به نظرم یک نسل به تنهایی سزاوار عنوان نسل سوخته نیست. به قول حافظ: آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت!... ما یک ملت سوخته هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره نسل ما زیاد گفتن و می گن. می گن ما نسل ابن الوقتی و فرصت طلبی هستیم که خودمونو پایبند به هیچ اصولی نمی دونیم. می گن بی هدف و یللی تللی می گردیم و تازه صد رحمت به ما نسبت به نسلهای بعد... راستش با همه اینا مخالفم. به نظرم، دقیقن برعکسه: ما نسل فوق العاده آرمان گرایی هستیم که توی ذوقمون خورده. ما با آرمان به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. اصلن فلسفه وجودی خیلی از ما، ایجاد جامعه بزرگ مسلمونهای متحد بود که بتونن پدر اسرائیلو دربیارن. اگر بلندپروازیهای نسلهای قبل، جامعه رو درزمان تولد ما به هچل انداخت، این مصائب و مکافات روی ما هم تاثیر مستقیم داشت: تو ذهن کودکانه ما از همون زمان مفهوم آرمان و هدف  شکل گرفت که بتونه بدبختیها رو قابل تحمل کنه. دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی هم با تمام توان مشغول کار بود. اما وقتی تو عالم بچگی و نوجوونی، ترک خوردن تموم اون باورهای بزرگ رو دیدیم... ما نفس هدفمند بودن رو (فارغ از این که هدف چی هست) تحسین می کردیم. با جریانات بعد از دوم خرداد نشون دادیم که هنوزم تحسین می کنیم. درد ما این بود که هدف و ایده آلی در اصل وجود نداشت و تمام این مدت ما رو عین الاغ دنبال هویج دوونده بودن... اگه نسلهای بعدی تونسته باشن بین هدف و هویج تمایز قایل بشن، این دستآورد بزرگ و باارزشی برای کل ملت ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خوام از نسل خودمون بگم. برای این کار چند تا از هم نسلهامو جداگانه تو هر پست معرفی می کنم و احساسمو نسبت بهشون می نویسم. پرواضحه که اسمها مستعارن. هرکدوم از اونها برای من یه نمونه از مظاهر این نسلن و مثالی از شرایط زندگی این نسل... نمی دونم این یادداشتها به درد کی می خوره. اما خب، من دلم به همین چیزها خوشه دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت بی ربط: احمد بِرُم، مو اچه نترم سی شما کامنت ونم؟ یا ای صفحه نم گُشِهه یا بگوه امکان درج کامنت وجود ندارد. دلم پکهس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3785640496402629077?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3785640496402629077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3785640496402629077&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3785640496402629077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3785640496402629077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='نسل سوخته؟'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7322138112283924295</id><published>2008-02-20T03:16:00.001+03:30</published><updated>2008-02-20T03:16:31.059+03:30</updated><title type='text'>پرنده های قفسی</title><content type='html'>پرنده های اوکلند عینهو گربه های تهران می مونن. همون طور خونسرد، بی خیال، پرتوقع، نترس... تفریح بعضیاشونم تو کوچه پس کوچه ها، دقیقن پریدن جلوی ماشینهاست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مدت که تو این شهر زندگی کنین، حضور گنجشک و کبوتر و چندجور پرنده دیگه که اسماشونو بلد نیستم براتون عادی می شه. (از کلاغ خبری نیست) این که می گم عادی می شه، واسه اینه که تو ساختمونها هم از دستشون در امان نیستین، مخصوصن تو رستورانهای بوفه، فودکُرتها و مراکز خرید. اگه در یا پنجره باز باشه غیرعادی نیست اگه یه دفعه از بالای سرتون یه کبوتر تنبل یا یه گنجشک تر و فرز قیقاج بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشگاه نزدیک دریاست و به این فهرست مرغهای دریایی هم اضافه می شن. البته مرغ دریایی که چه عرض کنم، بهتره بگم مرغ بوفه دانشگاه، در جستجوی بقایای فیش اند چیپس و بیکن و سوسیس! البته یه بار دیدم یکیشون یک فقره عنکبوت شکار کرده بود و فاتحانه واسه خودش این ور اون ور می رفت و البته تار عنکبوت از نوکش آویزون بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ساعت استراحت این جانب و صرف ناهارم با این پرنده هاست. مرغهای دریایی و کبوترها کنار پام می شینن، اما گنجشکها روی نیمکت هم می یان و اینقدر کله کوچولو و خوشگلشونو تکون می دن تا براشون یه چیزی بندازم. این فینگیلیها خیلی هم تمیزن و مرتب نوکشونو با کناره نیمکت چوبی پاک می کنن! بیکار که باشی و تو بحرشون بری، عالمی دارن برای خودشون. تا اونجا که فهمیدم، گنجشکها با هم حس همکاری دارن. وقتی غذا زیاد باشه با جیک جیک بقیه رو خبر می کنن و همه با هم می خورن. کبوترها روی هرچی تنبل و پرخوره سفید کردن. مرغهای دریایی هم که از اون سلیطه های روزگارن! یه بار گنجشکها زیاد بودن و من خرده خرده نون براشون می ریختم. یه مرغ دریایی هم بود که تا می اومد بجنبه، خرده نونی رو که نشون کرده بود یه گنجشکه کش می رفت. دست آخر بالهاشو باز کرد و درحالی که به طرف گنجشکها می اومد، آنچنان سروصدایی راه انداخت که همه در رفتن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونه نسبتن با دریا فاصله داره، اما روی دوتا درخت حیاط، گنجشک و کبوتر داریم با یه پرنده سیاه نوک زرد که خیلی بی تربیته. وقتی برنج شب مونده یا تیکه های نون بیات می ریزیم براشون، این بی صفت قایم می شه، ار غفلت بقیه استفاده می کنه یه گلوله برنج یا یه تیکه نون برمی داره در می ره. هی می گیم بابا خوردن حلال، بردن حروم، ببین همه دونه دونه می چینین، اما چه می شه کرد؟ طمعکاره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اینجا هم از مصاحبت گربه ها بی بهره نیستیم، اما گربه های لوس و ازخود راضی اینا کجا، گربه های بی افاده تهران کجا؟! این ننرها شامپوی مخصوص، تخت مخصوص، سوسیس مخصوص و بیسکوییت ویژه دارن. بیمه درمانی سالیانه شون، تقریبن نصف بیمه یه آدمه. این گربه همسایه ما، هرروز دم ظهر عادت داره بیاد با ناز و افاده از جلوی در خونه ما رژه بره. نمی دونم اسمش چیه، من که بهش می گم لوسیفر. موقع رد شدن یه سرکی هم تو خونه می کشه و سرتاپامونو ورانداز می کنه. گاهی اوقات که می یام خونه مچشو می گیرم، روی پادری لم داده. باید یکی دو دقیقه وایسی و بهش زل بزنی و صدای کلیدو دربیاری که لطف کنه و از جلوی در بره کنار، اونم با قیافه طلبکار! (نمی دونم چه حکمتیه تو تهران هم پادری خونه ما پاتوق گربه ها بود) پرنده ها که اصلن گربه حسابش نمی کنن، اینم هزارماشاالله، اینقدر کنسرو مارک فلان و شکلات مارک بهمان می لمبونه که شکار پرنده براش به صرفه نیست! یه بار خواستم بهش یه کم گوشت بدم، ولی یار گفت اومدیم سردیش شد یا گرمیش شد یا چه می دونم این گوشته به مزاجش نساخت، اونوقت بیا و درستش کن... طفلی گربه های تهران!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه دوستی دارم دوتا سگ عروسکی خیلی بامزه داره و عاشق حیوونهاست. می گه اگه به این لوسیفر غذا بدین و بهش برسین، صاحبشو ول می کنه می یاد پیش شما می مونه. می گه این که گربه معروفه به بی صفتی واسه همینه، وفا اصلن سرش نمی شه. سر همینم گربه ارزونه و سگ خیلی گرون. می گفت یه گربه مثل لوسیفر رو می شه پنجاه دلار خرید، که حتی یک سوم قیمت یه سگ خیلی معمولی هم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می دونم والله. من که خوشم نمی یاد حیوون نگه دارم، تواناییشم ندارم. دلم به همون پرنده های آزاد این شهر ساکت و سبز خوشه. فقط فکر می کنم اگه قراره بی صفتی و بی وفایی رو قیمت وجودی تاثیر بذاره، پس بی حکمت نیست که جون آدمیزاد اینقدر مفته!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7322138112283924295?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7322138112283924295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7322138112283924295&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7322138112283924295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7322138112283924295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/02/blog-post_20.html' title='پرنده های قفسی'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2515737867372866092</id><published>2008-02-01T18:48:00.000+03:30</published><updated>2008-02-02T11:50:01.709+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این بلاگ اسپات هم بلا شده فارسی اضافه کرده. خب باز دمش گرم. باهاش سروکله زدیم تاریخمونو شمسی کنیم موفق نشدیم. در روزهای آتی بازهم باهاش کشتی خواهیم گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوخی شوخی فهرست آرشیوم داره طولانی می شه. باهاس یه فکری براش بکنم. به قالب وبلاگ که فکر نکنم دست بزنم. از اول همین بوده و منم که بنده عادتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وبلاگ یکی از اساسی ترین دلخوشیهای منه. گیرم دیگه خیلی وقتها اینجا هم خودم نیستم. اما گاهگداری وقتی آرشیوم رو می خونم یادم می یاد خودم چی بودم که اینو نوشتم. خیلی وقتها از در گفتم واسه این که یادم بره با مخ رفتم تو دیوار. وبلاگ سابقم پرشین بلاگ بود و بستمش بابت دلایلی که هنوزم به نظرم منطقی می یان. حتی پشیمونم که چرا شدت عمل بیشتری نشون ندادم. اما وقتی اینجا رو درست کردم تصمیم گرفتم مراقبش باشم و ازش دفاع کنم. یه جورایی برام شده حریم شخصی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین وبلاگی که به عمرم دیدم، هدیه تولدم بود. خدایی فکر نمی کردم یه روز این قدر همه گیر بشه. خب، چرا که نه؟ خوبه آدم بتونه حرف بزنه و حرفهای بقیه رو بخونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از پابلیش: دروغ چرا؟ حالم از خیلیا به هم می خوره. اگه منم حال خیلیارو به هم می زنم، خب تازه بی حساب می شیم. اوایل خیلی پایه وبلاگها و وب سایتهایی بودم که به مسایل اجتماعی و سیاسی می پرداختن به قولی. اما الآن وبلاگهایی رو ترجیح می دم که احساس کنم نویسنده دست کم با خودش روراسته. گیرم از دغدغه های روزانه اش بگه، از خاطراتش یا هرچی. یکی از این سایتهای حال به هم زن، همین بالاترینه. هی عهد می کنم نرم دیگه، یا اگه برم کامنتهاشو نخونم، نمی شه انگار مرض دارم! حالم می گیره از این جماعت بوقلمون صفت سفسطه گر... برام قابل درکه اگه یکی تو دنیای مجازی هم جرات نکنه به کله گنده ها چیزی بگه، برام قابل احترامه اگه یکی کلن قید پرداختن به این مسایلو بزنه اما آخه دورویی چرا؟ هم ادعای مبارزه و روشنفکری و آگاهی بخشی و باحالی و کوفت و زهرمار می کنیم، هم بلانسبت عین سگ می ترسیم. نتیجه چی می شه؟ هی با ادعای نگاه از منظر دیگه، می زنیم به صحرای کربلا.&lt;br /&gt;مثال بزنم؟ خاطرتون هست دانشجوی ایرانی دانشگاه یو سی ال ای؟ نصف شبی کارتشو نشون نگهبان نداد، طرف هم پلیس خبر کرد، پلیس هم به کثافت ترین شکل ممکن... کار ندارم حالا یارو چه مرگش بود که کارتشو نشون نداد و صدالبته که تف به روح هرچی پلیس سواستفاده گر و خشن و فلان و بهمانه، اما یادتونه؟ تا n هفته بلاگستون عزای عمومی بود، آدم بود که جریانو به روحیه نژادپرستی آمریکاییها و ضدیت با ایرانیها ربط می داد، بیانه بده، فحش بده، محکوم کن، برو، بیا... همون موقع دانشجوی دانشگاه سبزه وار به جرم موهوم حرف زدن با نامزد - گیریم دوست دختر - با ضربات چاقوی یه یارو که معلوم نشد چی کاره بود و چی کاره نبود، از دنیا رفت. نه حرف زدن تو روز روشن جرمه، نه بسیج تو این مواقع یه جو شرف نشون می ده که بگه آره بابا طرف از ما بود... اما خب کی خ...یه داشت نطق بکشه؟ صدای یه کدوم از این روشنفکرهای آگاه ضدنژادپرست تریپ دیدگاه متفاوت درنیومد که نیومد. بعضی گذری یه اشاره ای کردن و تاسفی و بعد بحث رسید دوباره به آمریکای جهانخوار نژادپرست که نه تظاهرات دانشجوهای آمریکایی درحمایت از دانشجوی بی کارت مرهم زخمشون بود و نه نامه غلط کردم پلیس... درسته که هرچی به جای خودش مهمه، منظور منم دقیقن همینه!&lt;br /&gt;مثال دیگه اش هم که حال و روز امروز ماست. دوباره نوحه خونی و سینه زنی اینترنتی راه افتاده که چی؟ یارو دانشجوی ایرانی تو آسانسور دانشگاه نیوفاندلند کانادا، به زور سینه های یه خانومی رو ماچ کرده و محکوم به تحمل حبس به خاطر آزارجنسی شده. خبردارین که ایشون دردفاع از خودشون گفتن نمی شه انتظار داشت همه مردها درمقابل سینه های لخت مقاومت کنن!!!! حالا داشته باشین دیگه، یه ماهی ماجرا داریم از سیاستهای نژادپرستانه ای که عمدن ذکر کردن طرف ایرانی بوده - وقتی ملیت باقی مجرمها ذکر می شه ابدن منظوری وجود نداره و فقط درباره ایرانیها صادقه!- اینکه مدیا داره شلوغش می کنه و دارن حیثیت ما رو می برن - یکی نمی گه این بابا با اون دفاع احمقانه اش حیثیت ما رو برده یا مدیایی که دنبال سوژه می گرده؟!- این که بلاگر کانادایی تو وبلاگش نوشته کسی که همچین تفکری داره خوکه پس ما نتیجه می گیریم طرف گفته همه ایرانیهای دنیا خوکن (منطقشو فهمیدین به منم بگین) و خلاصه های و هوی. حالا ببینم کدوم یکی از اینهایی که رگ غیرتش ورقلمبیده و تازه یادش افتاده که بابا یه ماچ کوچولو که قابل این حرفها رو نداره... یکی از همینا ت...م داشت یه اشاره ای، گذری بکنه که بابا! چند هفته نشده دانشجوی سنندجی رو گرفتن و خودکشی کردن؟ رگ گردنتون واسه دفاع از مجرم ایرانی اون سر دنیا می زنه بیرون، ککتون واسه دکتر و دانشجوی تو مملکت خودتون نمی گزه که بی هیچ گناهی سرشونو کردن زیر آب؟!&lt;br /&gt;البته که دل همه مون می سوزه. منتها اون اعتراض کردن هزینه داره ما هم پایه هزینه دادن نیستیم. عوضش می تونیم تا دلمون بخواد تو کامنت دونی بلاگر کانادایی فحش بدیم و یا درباب امپریالیسم آمریکای جهانخوار ناله و نفرین سربدیم، کیه که بگه خرت به چند، تازه حس خودباحال بینیمون هم ارضا شده.&lt;br /&gt;مثال فراوون دیگه چک کشیدن از حساب ملت ایرانه. جمهوری اسلامی هرگندی توی دنیا بزنه، یه عده پیدا می شن که گلویی صاف کنن و بگن اهم اهم، مقصر مردم ایرانن که نمی فهمن و فرهنگ ندارن و خلاصه حقشون همینه و ال و بل. بخوای وارد بحث فرسایشی بشی که باباجون! دولت متولی فرهنگ جامعه است. بی فرهنگی جامعه ما باعث ایجاد همچین حکومتی شده، حالا این حکومت باعث بی فرهنگی بیشتر می شه و خلاصه شده دور باطل. اعصابت باید فولادی باشه با سفسطه هایی که می کنن. یه بند هم می گن اگه مردم حکومتو قبول ندارن چرا مبارزه نمی کنن؟ انگار خودشون هیچ وقت تو این جامعه نبودن... هر اتفاقی رو گردن مردم انداختن همون قدر نامنصفانه است که همه چیو گردن توطئه صهیونیستها... منتها موضوع ساده تر از این حرفهاست: ملت وکیل و وصی نداره و فحش خورش هم ملسه. حالا اگه مردی بیا و بگو تو فلان ماجرای کم اهمیت ردپای گربه آبدارچی فلان اداره دست دهم دولتی پیدا شد... شانس بیاری، خودکشی بشی. اما می تونی راحت به مردم فحش بدی بدون این که پرستیژت یه نمه تکون بخوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گندش بزنن. اینه که می گم حال می کنم وختی می بینم یکی با خودش روراسته. خجالت نمی کشه اگه مسایل دردسر سازو فاکتور می گیره. ادا درنمی یاره و ادعایی هم نداره. یه عده هم هستن که تو ادعاهاشون صادقن، خب الحق دم اونا هم گرم. این وسط من فقط حوصله ادا اطوار و چسی اومدنهای یک جماعت فرهیخته رو ندارم که البته تکلیفم روشنه: کسی دعوتم نکرده، کرم از خودمه!&lt;br /&gt;اینم گفتم محض دل خوشکنک!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2515737867372866092?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2515737867372866092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2515737867372866092&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2515737867372866092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2515737867372866092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6229349061065537894</id><published>2008-01-28T10:35:00.000+03:30</published><updated>2008-01-28T11:00:22.746+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>"در همدان دفعه اولی که سینما آوردند، عده ای از مردم می رفتند و به پرده سینما دست می کشیدند، گمان می کردند واقعن عده ای در پشت پرده بازی می کنند. آنهایی که زرنگ تر بودند با ریشخند به دیگران می گفتند که اینها واقعی نیست و همه نور و عکس است. به مرور همه فهمیدند... حال عده ای هنوز نفهمیده اند که این جمهوری هم، جمهوری نبود و سینمای جمهوری بود اما به مرور همه خواهند فهمید."&lt;br /&gt;میرزاده عشقی - شاید سال 1300 خورشیدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه تو این متن جای جمهوری رو با انتخابات عوض کنیم، متن کاربردی از آب درمی یاد به نظرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت بی ربط: خانمی که شما باشی، بنده افتخار آشناییتو ندارم و نمی خوام هم داشته باشم.اما اگه حدسم درست باشه، توصیه می کنم دودستی کلاه خودتو بچسبی، چون درهرحال و صورت از هیزم این بنده کمترین، آب دیگ گرم نمی شه. از قدیم گفتن العاقل یکفیه الاشاره...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6229349061065537894?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6229349061065537894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6229349061065537894&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6229349061065537894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6229349061065537894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/01/blog-post_28.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7656291024003788189</id><published>2008-01-22T00:45:00.000+03:30</published><updated>2008-01-22T02:31:27.198+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز با خوندن وبلاگ &lt;a href="http://deltangam.persianblog.ir" target="_blank"&gt;چشمه جونم&lt;/a&gt; اشک از چشمام جاری شد. یاد اونهمه روزای خوب و بد، اونهمه خاطره، اونهمه رفاقت... دروغ چرا؟ دلم خیلی تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مالزی شش ماه بیشتر طاقت نمی آوردم. همه اش هفت ساعت ناقابل پرواز بود (اونایی که هفت کوه و دریا با ایران فاصله دارن می دونن هفت ساعت پرواز یعنی کشک) ویزا پیزا هم که خیالی نبود. گذرنامه مو ببینی خنده ات می گیره همه اش مهر ورود و خروجه. یادمه بار آخر افسر تو فرودگاه مهرآباد کلافه گذرنامه رو ورق می زد و می گفت خانوم تاریخ آخرین خروجت کجاست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادش بخیر، تو کافی شاپ برج آرین با چشمه و یکی دیگه از دوستامون قرار داشتم. چشمه یادته تو وبلاگهامون بهش می گفتیم کریستال؟! اون موقع هنوز این طوری تحریم نشده بودیم و واکسن هاری پلیس به موقع می رسید. اما من این قدر هیجان داشتم که یادم رفت اینجا ایرانه! یه سالی بود آرایشگاه نرفته بودم، حس و حالش هم نبود. مانتو نداشتم، مانتوی مامان رو برداشتم، همونی که توی پیک نیک یا واسه پیاده روی می پوشید، چند سایزی بزرگ تر بود، بی خیال. یه لچک کهنه ته کمد پیدا کردم اونم رو سرم کشیدم و یا علی. فکرشو بکن تو برج آرین میرداماد، با اون تریپ فشن تی وی ملت، همه با ابروهای تاتو کرده و موهای های لایت، آرایشهای آخرین مد و مانتوهای شیکان پیکان، من فقط یه دسته فال یا یه بسته آدامس کم داشتم واسه فروختن! دلم واسه رفقام سوخت به خاطر همنشینی با همچین تریپ غربتی! اما چه خیالی. با اعتماد به نفس رفتم تو کافی شاپ و میز گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کریستال اول اومد. بغلش کردم و بغضمو قورت دادم. از اینجا گفت و از اونجا گفتم. می خندیدیم به این که چرا اخم و تخم گارسونها برام غیرعادی شده، چرا انتظار دارم مردم تو محیط بسته سیگار نکشن، چرا نگاههای عصبانی و طلبکارانه آدمها رو جدی می گیرم... گفت پاک خارجی شدی ها. گفتم منظورت تیپم هم هست، نه؟ مثل همیشه حاضرجواب بود: نه بابا، تو اینجا هم تیپت تعریفی نداشت، گردن خارجیا ننداز! زدیم زیر خنده. چقدر دلم برای این خنده ها تنگ شده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمه که اومد، باز می خواستم بغضم رو قورت بدم اما تا بغلش کردم بغضم ترکید. چند بار نفس گرفتم که سلام کنم اما فقط هق هق می کردم و اشک می ریختم. چقدر دلم می خواست بگم رفیق، تنهام، دورم، غریبم، دلتنگم... بگم دوست جونم دارم از جایی می یام که توش مشتری شاهه، که کسی با غیظ و نفرت نگات نمی کنه، که هواش سرب معلق نیست، اما سهم من همون آسمون پشت پنجره است. مگه آسون بود شش ماه آزگار فقط روی یه کاناپه بشینی و از پنجره، حیاط مجتمع آپارتمانیو نگاه کنی؟ بدون دوست، بدون همدم، بدون یه همزبون... دوست داشتم بگم رفیق حالم خوب نیست، داغونم... اما فقط هق هق کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روز بهم خیلی خوش گذشت و خیلی سریع. از در و دیوار و زمین و آسمون به هم بافتیم... الآن بیشتر از یک ساله که ایران نرفتم. تراکم مهرها تو گذرنامه ام داره کمتر و کمتر می شه. خب، دارم می شم غربت نشین حرفه ای، قانع به همون آسمون پشت پنجره! راستشو بخواین اینجا که اومدم تازه فهمیدم یه من ماست غربت چقدر کره داره. مالزی نه اون قدرها دوره، نه اون قدرها ناآشنا و نامانوس.&lt;br /&gt;اگه بخوام به حرف دلم گوش کنم، باید با اولین پرواز برگردم. اما کیه که به دلش رو بده؟ اونم تو این حال و اوضاع؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 1: چشمه دیگه ساعت ماعت حالیم نیست. تو این هفته بهت زنگ می زنم اگه نصف شبی همه اهل خونتون رو زابراه کردم پیشاپیش شرمنده. دلم خیلی تنگ شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 2: مسافرت دو سه هفته ای فایده نداره. تا بخوای بساط پهن کنی باید برگردی. اینجوری دلتنگیش بدتره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 3: با شما سه نفر هستم (بی خیال که اینجا رو نمی خونین!) اگه نمی تونین از وجود پدر و مادرتون لذت ببرید، لطفن این لذتو به کام من بیچاره زهرمار نکنین. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 4: آه اینهمه آدم که می کُشی، این آدمایی که خودکشی "می شن"، اینهمه زندگیا که از هم می پاشونی، اینهمه حقها که ناحق می کنی، اینهمه ظلم، اینهمه بی عدالتی،... این چند قطره اشک دلتنگی من هم باشه روی نامه اعمالت - که به خاطر کارهای تو آواره دنیا شدم ... تو بهترین مثالی که نشون می ده نظام هستی نمی تونه عادل باشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7656291024003788189?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7656291024003788189/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7656291024003788189&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7656291024003788189'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7656291024003788189'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/01/blog-post_22.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2703547070645679776</id><published>2008-01-13T11:42:00.000+03:30</published><updated>2008-01-13T11:58:23.379+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کسی یه کرگدن ارزون نمی خواد؟!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nIUSPHKhI/AAAAAAAAACw/3QbXs2TCR5Y/s1600-h/IMG_0148.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nIUSPHKhI/AAAAAAAAACw/3QbXs2TCR5Y/s320/IMG_0148.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154871499320404498" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اینم که مثل من ظهرها تو چرته:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nI_iPHKiI/AAAAAAAAAC4/wOpfzwfozdg/s1600-h/IMG_0149.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp0.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nI_iPHKiI/AAAAAAAAAC4/wOpfzwfozdg/s320/IMG_0149.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154872242349746722" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این هلو دل و دین منو برده. آخر یه روز طی یه عملیات انتحاری می دزدم می یارمش خونه. اگه شما هم غذا خوردنشو می دیدین، طاقت از کف می دادین.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nJcCPHKjI/AAAAAAAAADA/_2WG_MpAxqQ/s1600-h/IMG_0170.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nJcCPHKjI/AAAAAAAAADA/_2WG_MpAxqQ/s320/IMG_0170.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5154872731976018482" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 1: این کیست، این کسی که روی جاده ابدیت&lt;br /&gt;به سوی لحظه توحید می رود&lt;br /&gt;و ساعت همیشگیش را&lt;br /&gt;با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 2: آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت&lt;br /&gt;تا به خدای خوب&lt;br /&gt;که در پشت بام خانه قدم می زند&lt;br /&gt;سلام بگویم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت 3: حرفی به من بزن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2703547070645679776?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2703547070645679776/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2703547070645679776&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2703547070645679776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2703547070645679776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/01/blog-post_13.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/R4nIUSPHKhI/AAAAAAAAACw/3QbXs2TCR5Y/s72-c/IMG_0148.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5620397027324229408</id><published>2008-01-11T02:29:00.000+03:30</published><updated>2008-01-11T02:30:05.590+03:30</updated><title type='text'>زیر تیغ</title><content type='html'>این سریال زیرتیغ رو گرفتیم دیدیم. سریال ایرانی دیگه. قسمت اولش بدک نیست، از قسمت دوم همه چی به هم می ریزه، تا آخرهای سریال دیگه داری گونه هاتو چنگ می اندازی و موهاتو دونه دونه می کنی، تا قسمت یکی مونده به آخر که احتمالن کارگردان دلش برات می سوزه و همه چیو به خوبی و خوشی ماستمالی می کنه. اما خدایی از داستانش خوشم اومد، جزو معدود سریالهایی بود که همه یه جورایی حق داشتن، بازی فاطمه معتمد آریا و پرویز پرستویی و کورش تهامی هم خیلی مشتی بود البته به ترتیب ذکر شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والله پنجم ابتدایی بودم که کتاب آخرین روز یک محکوم ویکتورهوگو رو از کتابخونه خواهرم کش رفتم . از اون روز اعدام شد کابوس من، و شدم مخالف سرسخت اعدام. حالا قانون جامعه ما می گه اعدام با قصاص فرق داره و سرهمین قبول نمی کنن ما دومین مملکت دنیاییم تو آمار اعدامیها. اما با همین قانون قصاص خیلی تو ذهنم کلنجار رفتم. من که دوزار علم حقوق سرم نمی شه اما فکر می کنم اونی که قانون مجازات اسلامی رو وضع کرده هم دست کمی از من نداشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا فرض کنیم:&lt;br /&gt;* یکی مقام بالای امنیتی داره. دستور قتل عام مردم غیرنظامی رو صادر می کنه. با دستور این آدم، صدهاهزار نفر کشته و آواره می شن.&lt;br /&gt;* یکی سارق مسلحه. با یه نقشه قبلی، شب از دیوار خونه مردم می ره بالا. پیرزن و پیرمرد صاحبخونه رو تو خواب می کشه و پول و جواهراتشونو می دزده.&lt;br /&gt;* یکی یه نوجوون سیزده ساله لات آسمون جله. با رفیقش رفتن دعوای ناموسی. دوطرف چاقو کشیدن، از بخت بد این، چاقوش عمیق تر فرو رفته و طرفو کشته.&lt;br /&gt;* یکی یه زن خونه دار از همه جا بی خبره. فهمیده شوهرش بهش خیانت کرده. با شوهرش دعواش شده. تو دعوا یه لحظه دیوونه شده با گوشکوب زده تو سر شوهره، طرف هم درجا خونریزی مغزی کرده و خداحافظ شما.&lt;br /&gt;خب هر چهارنفر جرم بزرگی انجام دادن. اما واقعن عملشون با هم یکسانه؟ چرا مجازاتشون باید یکسان باشه؟ (به جز اولی که فقط باید بدشانس باشه که پاش به محاکمه برسه! وگرنه قهرمان زندگی می کنه و قهرمان می میره!) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قانون ایران به مقتضیات اصلن توجه نمی کنه. به شرایط اصلن توجه نمی کنه. از اون بدتر: به جای این که دستگاه قضایی، یعنی لااقل چهارتا آدم که دوزار کتاب حقوق سرشون می شه، بیان راجع به مجرم حکم بدن، مجرمو ول می کنن تا خونواده مقتول براش تصمیم بگیرن: یعنی آدمایی که نه علمشو دارن نه از نظر عاطفی می تونن منصف باشن. نتیجه هرچی از آب دربیاد مسلمن عادلانه نیست: دونفر با یه جرم - یکی اعدام می شه اون یکی از فرداش راست راست تو خیابون می گرده.&lt;br /&gt;فرض کن من و بابام تو دنیا فقط همدیگه رو داشته باشیم. دیگه نه فامیلی نه کسی نه کاری. حالا بابام می خواد ارثشو بده به بنگاه خیریه منم می زنم می کشمش، طبق قانون فقط چند وقتی می رم حبس، چرا؟ چون صاحب خون بابامم! اما اگه یکی تو دعوا ناغافل بابامو بکشه، من حق دارم طرفو ببرم بالای دار! اما جرم کی سنگین تره انصافن؟ اصلن این ولی دم یعنی چی؟ صرف &lt;br /&gt;ارتباط خونی، می تونه رو جون آدما ارزش بذاره؟ می تونه واسه جون آدم قیمت تعیین کنه؟&lt;br /&gt;اینم درنظر بگیر: یارو سارق گردن کلفته با کلی نوچه. به انگیزه سرقت پدر خونواده رو با چاقو تیکه تیکه کرده. حالا که گرفتنش، نوچه هاش تهدید می کنن اگه رضایت ندین، می گیریم پسرتونو هم تیکه تیکه می کنیم! خب نتیجه چی می شه تو اون مملکت بی در و پیکر؟ طرف رضایت می گیره، با یه وکیل درست حسابی عنوان مسلحانه هم از روی جرمش برداشته می شه و خلاص. فوقش ده پونزده سالی می ره زندون و باکلی تجربه و نوچه جدید برمی گرده درخدمت شما. اغلب اعدامیهایی که تو روزنامه ها راجع بهشون می خونی، آدمهای بی پناهی هستن که بیشتر از سر تصادف مرتکب قتل شدن و اونقدر دم کلفت نبودن که بتونن رضایت بگیرن. کثرت این اتفاق تصادفی نیست: خوب نشون می ده که قانون ایراد داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از طرفدارای قصاص معمولن دوتا دلیل می شنوم:&lt;br /&gt;1- تو این واویلای ایران، همین نیمچه قانون رو هم بردارن دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شه. درجواب می گم ببخشین، تعبیر شما از "سنگ رو سنگ بند شدن" چیه؟ اینهمه قتل، اینهمه سرقت، اینهمه تجاوز، اینهمه فامیل کشی، الآن خیلی سنگ رو سنگ بنده تو جامعه ما؟ اگه اعدام و مخصوصن قصاص اثر بازدارنده داشت باید تاحالا اثرشو نشون می داد. نمی گم فردا صبح که بیدار شدیم بگن آهای جماعت! از امروز ایران شد عینهو سویس و اعدام بی اعدام! می گم اگر قانون اعدامی هم می خواد باشه، باید با درنظر گرفتن تمام شرایط باشه. باید کار فرهنگی کرد، باید قوانین حمایتی درست و حسابی گذاشت، باید روی هر پرونده قتل کلی فکر کرد که چرا کار به اینجا رسیده و چطور می شه جلوشو گرفت. ما اصلن تلاشی برای پیشگیری نمی کنیم. همه تمرکزمون روی انتقام و سیستم رعب و وحشته. خب معلومه که جواب نمی ده. کسی که هیچی برای از دست دادن نداره، طناب دار هم نمی تونه جلوشو بگیره. حالا سیستم داره با سرعت هرچه تمام تر تو تمام زمینه ها، آدم "هیچی ندار" تولید می کنه. هی سرعت نابودیشون هم ببریم بالا، اصل مشکل به قوت خودش باقی مونده.&lt;br /&gt;مساله دیگه اینه که همین سنگ رو سنگ بند نشدن، تو نحوه اجراش پارادوکس داره. می گیم اگه اعدام نباشه همه می زنن همدیگه رو تیکه پاره می کنن. این یعنی چی؟ یعنی قبول داریم که جامعه خشن و ناامنه. خب تو جامعه خشن و ناامن، مصادیق قتل غیرعمد باید بیشتر از یه جامعه امن باشه. مثالش فراوونه: دختره تو کیفش چاقو داره. یکی تو پارک تو روز روشن می خواد به دختر تجاوز کنه، دختر برای دفاع از خودش چاقو رو درمی یاره که ناغافل ضربه کاری می شه. قاضی دختر رو به قصاص محکوم می کنه با این استدلال که اگه قصد قبلی نداشتی، با خودت چاقو حمل نمی کردی. پارادوکسش همینجاست: وقت محاکمه فرض می کنن جامعه اینقدر امن و سالمه که هیچ کس احتیاج به دفاع از خودش نداره، وقت صدور حکم، فرض می کنن جامعه اونقدر ناامنه که هیچ راهی جز حذف فیزیکی و ایجاد رعب و وحشت نیست! نمی شه ما وقت ارتکاب جرم، تو سویس فرض بشیم وقت مجازات تو عربستان سعودی! اگر واقعن جامعه ایران به این درجه از خشونت احتیاج داره، درجه ای از خشونت باید تو قوانینش هم به رسمیت شناخته بشه. نمی شه مدافع سرسخت خشونت باشیم، خشونتو تو جامعه ترویج کنیم، ولی درک نکنیم که یکی ممکنه تو یه لحظه جنون آنی، سر همسرشو بکوبه به دیوار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- استدلال دیگه ای که می شنوم اینه: خودت جای خونواده مقتول باشی چی کار می کنی؟ ببخشین اما این احمقانه ترین حرفیه که در این زمینه شنیدم. یکی به عزیزای من چپ نگاه کنه، من چی کار می کنم؟... معلومه، با همین دستام چشماشو از کاسه در می یارم، با دندونام گوشت تنشو تیکه تیکه می کنم! این کاملن واضحه! اما موضوع اینه که قانون باید کلی نگر باشه و با درنظر گرفتن تمام جوانب و شرایط حکم بده نه به صرف انتقام جویی شخصی من. هیچ کس از من که عزیزی رو از دست دادم و حال روحیم خرابه انتظار اجرای عدالتو نداره. عدالت رو باید کسی اجرا کنه که بی طرف باشه، حقوق و جامعه شناسی و روان شناسی سرش بشه، چهارتا پرونده مثل اینو دیده باشه، خلاصه بتونه تشخیص بده تو اتفاقی که افتاده طرف واقعن چقدر مقصره؟ حتی اگه قراره حکم اعدامی باشه، باز باید با پشتوانه قانون و حکم قاضی باشه وگرنه می شه حکایت سارق گردن کلفت و نوچه هاش. به نظرم مفهوم عدالت باید خیلی بالاتر از دل خنک شدن و تلافی کردن و این صوبتا باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من کلن مخالف اعدامم، به دو دلیل: اول این که به نظرم اعدام یعنی تایید آدم کشی: تو منافعت به هردلیلی حکم کرده یکیو بکشی، حالا منافع ما حکم می کنه تو رو بکشیم. پس همون طور که ما حق داریم لابد تو هم حق داشتی! دوم این که وقتی کشتن یک انسان به هردلیلی از نظر حکومت و مردم مشروع شناخته بشه، هیچ تضمینی نیست که به دلایل دیگه هم این مشروعیت سرایت نکنه. امروز اعدام رو تایید می کنیم برای قاتلها، فردا تایید می کنیم برای اونایی که با خدا می جنگن! حالا با خدا جنگیدن یعنی چی، برو که مگه همون خدا به دادت برسه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعدام به کنار، با قانون قصاص بد مشکل دارم. می دونم هزار نکته باریک تر از مو اینجاست که نمی بینم، اما کلیاتش تو کتم نمی ره که نمی ره! به نظرم خود متولیان امور هم یه نمه شکشون برده که یه جای کار داره می لنگه. وگرنه واسه چی راه به راه سریال اعصاب خرد کن می سازن با نتیجه اخلاقی ببخشین باباجون، ببخشین! اینم فرهنگ سازیه ناسلامتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی ور زدم. نظر شما چیه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5620397027324229408?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5620397027324229408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5620397027324229408&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5620397027324229408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5620397027324229408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/01/blog-post_11.html' title='زیر تیغ'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3886566870860602060</id><published>2008-01-08T06:19:00.000+03:30</published><updated>2008-01-08T07:11:57.687+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این روزا درد که شروع می شه از تموم رگها و اعصابم می گذره. از روی مسیر درد می تونم آناتومیمو نقاشی کنم. فقط دندونهامو به هم فشار می دم تا بگذره.&lt;br /&gt; اون روزی دلم گرفته بود ونگ می زدم، این رفیق هندیم می گفت گریه نکن اگه بیفتی دیگه افتادی ها. خودش هندو بود. می گفت امروز اجازه ندارم پارچه سفید رو از روی خدام بردارم تو ببینیش، وگرنه حتمن آروم می شدی. حالا تا دوشنبه صبر کن خدامو نشونت بدم. بعد طفلک رفت نمی دونم از کجا برام یه گردنبند فلزی بزرگ پیدا کرد که روش آیه الکرسی حکاکی شده بود. وقتی با تعجب نگاش کردم با خوشحالی گفت این مال مسلموناست دیگه، نه؟ البته می دونم خداتون نیست، ولی آرومت که می کنه دیگه؟ عصر که داشتم می رفتم خونه بهش گفتم تو چرا اینقدر مهربونی؟ گفت مهربون نیستم، دلم شکسته. طاقت ندارم ببینم یکی دیگه دلش شکسته باشه.&lt;br /&gt;آدم تو این ولایت غربت چه چیزا می بینه والله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ زدم به شرکت گفتم حالم خوش نیست امروز و فردا نمی یام. از تعطیلات کریسمس نرفتم دیگه حوصله شونم ندارم راستیاتش. نامردی می کنن این اجنبیا. دونفر دیگه کار رو همزمان با من دقیقن تو شرایط من شروع کردن. حالا به اونا بیشتر حقوق می دن چون اقامت دارن به جهنم، تازه منم که اجازه کار دارم خیر سرم. اما دیگه چرا هرچی خرکاریه می دن به من بدبخت؟ چرا فقط رو صحت انجام کار من وسواس دارن بعد سوتیهای گنده اونا رو به روشون نمی یارن؟ چند بار اومدم محترمانه اعتراض کنم بعد گفتم بی خیال بابا. اینا منتظر بهانه هستن که بگن بفرما: نگفتیم کله سیاهها عصبی مزاجن. حالا نه که خیال کنین اون دوتای دیگه خیلی انگلوساکسون تشریف دارن. جفتشون "مِید این چاینا". البته یکیشون هنگ کنگیه اگه بهش بگی چینی انگار فحش خوارمادر بهش دادی، بس که داد و هوار راه می اندازه من باب هویتش. خلاصه هی یار گفت ول کن این کار به دردت نمی خوره هی به خودم گفتم نه تجربه کسب کن تو محیط کاری فرنگی، پولشو بچسب که خربزه آبه و سعی کن تطبیق بدی خودتو و این مزخرفات ولی با این حال نزار دیگه واقعن حوصله سروکله زدن باهاشونو ندارم. اخراجم کردن هم به درک. اگه قراره اینجوری &lt;br /&gt;باشه، حمال مفت همه جا جاشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه دارم می فهمم تو سرکارت از دست این زبون نفهما چی می کشی! ای به روح اونی که آواره مون کرد! (حالا نه که تو ایران خیلی خودی حساب می شدیم و حلوا بارمون می کردن، اینه که بدعادت شدیم!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این تعطیلات کلی برنامه داشتم که پروژه مو تموم کنم، اتوکد یاد بگیرم چه می دونم بالا برم پایین بیام که همه اش مالیده شد. عینهو تعطیلات عید خودمون که چشم وا می کنی می بینی پیک شادیت مونده واسه پنج صبح چهارده فروردین. شما حالشو بردین؟ می بینم که ایران حسابی سرد شده و برف اومده، آدم می مونه ذوق برفو بزنه یا عزا بگیره واسه قطع برق و گاز و فلج شدن مملکت. مدیریت بحران تو ولایت ما خودش افتضاح ترین بحرانه خداوکیلی. یه نمه بارون تو تهران می زد، یه دفعه خیابونا بند می اومد، تاکسی قحط می شد، همه چی می شد قیمت خون بابای فروشنده، شهر می ریخت به هم. راستی با این فتیشهای چماق بدست چطورین که با دیدن چکمه حالی به حالی می شن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غر زدن بسه. از بس بیحال یه گوشه افتادم خسته شدم دیگه. بیخود نمی گفت که اگه بیفتی، افتادی ها. افتادم باباجان. از زمین و زمون به هم بافتم محض خالی نبودن عریضه. خدا درد همه رو دوا کنه به حق هرچی افتاده است. از آدمیزاد که بخاری بلند نمی شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3886566870860602060?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3886566870860602060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3886566870860602060&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3886566870860602060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3886566870860602060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-3296778399059692979</id><published>2007-12-07T08:45:00.000+03:30</published><updated>2007-12-07T08:46:52.075+03:30</updated><title type='text'>تولدی ديگر</title><content type='html'>چند وخته بد هوس ماهی می کنم. دیروز نزدیک بود از غصه این که نمی رسم واسه شام ماهی درست کنم بزنم زیرگریه٬ تا امروز ناهار تو بوفه دانشگاه یه ساندویچ ماهی مشتی زدم تو رگ. ولی ماهی دودی می خوااااااااااام! خوردنی دیگه ای که این روزا بد خرابشم٬ زیتونه. چند روز پیش یه شیشه زیتون دبش اسرائیلیو در عرض ده دقیقه تموم کردم (ببخشین منظورم زیتون فلسطین اشغالیه که تو ایران به اسم زیتون ترکیه به خورد خلق الله می دن... ظاهرن مرگ بر اسرائیل!) خلاصه هی می خوام برم زیتون بخرم هی تو ذهنم دست و پامو می بندم: کاه از خودم نیست٬ کاهدون که از خودمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هان؟ می پرسی خبریه به سلامتی؟ خبری هست ولی نه از اون خبرا. قرار نیست یه علاف وامونده به جمع وامونده های دنیا اضافه بشه. قراره یکی که بیست و شش ساله جل و پلاسشو پهن کرده٬ یه کم اون تن لشو تکون بده و خودشو جمع و جور کنه: اینو می گن تولدی دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والله از درد و عذابی که مادرم بیست و شش سال پیش در چنین روزی کشید٬ هیچ خیری نه نصیب خودش شد نه ما٬ دنیا که جای خود داره. ما هم ربع قرن این تن گنده رو با خودمون این ور اون ور کشیدیم٬ هی حرص خوردیم٬ هی اذیت کردیم٬ هی اذیت شدیم. حالا خیال داریم ذهنمون رو از اون تاریک خونه نرم و گرمش بکشیم بیرون و ونگ و وونگ و کثافکاریهاشو تحمل کنیم بلکه چند سال دیگه یه آدم حسابی ازش دربیاد! کسی چه می دونه شایدم درنیومد! ولی به هرحال تکلیفمون با خودمون روشن می شه. آدم اگه بتونه خودشو به دنیا بیاره٬ حتی اگه بهش ثابت بشه موجود مزخرفیه٬ باز بهتر از اینه که یه عمر فقط حامل و باردار موجودی باشه که نمی شناسدش و فقط تغذیه اش کنه... می گی نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حساب تولدم مبارک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ۱: اگر به خانه من آمدی٬ برای من ای مهربان ماهی دودی بیار و زیتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ۲: از اول عمرم به ماهی لب نمی زدم وقتی از ایران زدم بیرون یه دفه عاشق ماهی شدم: ماهی یعنی شروع جدید. تو بچگی تنها کسی که تو مهد کودک همه زیتونها رو خورد من بودم. بچه های دیگه از بو و مزه اش فراری بودن و من بی هیچ تشویقی همه زیتونها رو خوردم و کلی حال کردم: زیتون یعنی اعتماد به نفس! مسخره است نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ۳: نمی خوام سالهای سال زندگی کنم. می خوام چند صباحی اون طور که خودم فکر می کنم درسته بگذرونم. بیام شمعها رو فوت کنم که چند روزی خودم باشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-3296778399059692979?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/3296778399059692979/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=3296778399059692979&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3296778399059692979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/3296778399059692979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='تولدی ديگر'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4038724846438782993</id><published>2007-11-30T02:52:00.000+03:30</published><updated>2007-11-30T03:03:13.849+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدایی قلمی شیواتر و به قول فرنگیها ژورنالیستی تر از قلم &lt;a href="http://masih.malakut.org/" target="_blank"&gt;مسیح علی نژاد&lt;/a&gt; سراغ ندارم. خواستم غرغر کنم که &lt;a href="http://masih.malakut.org/thursday%7C2007,nov,29%7C21;23;34.html#comments" target="_blank"&gt;این متنش&lt;/a&gt; صدای فریادم شد. پاراگراف آخرشو می ذارم اینجا بس که دوستش دارم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;"اين همه پريشان گويي ام از آن است تا گفته باشم  سياست بر رسانه پيروز شده است . ما به جاي نوشتن از دردهاي آشكار جامعه ، آسان به دام افتاده ايم و حتي اگر جاي دندان سياستمداران برتن مان رد خون هم بگذارد ، پي آنيم تا كشف كنيم دندان عاريه بوده است و بعد با شعف، بر كشف خويش بباليم .چنان كه اين روزها پاي به كوچه و خيابان و خانه هاي مردم ايران اگر  بگذاري ، هيچ كسي غم اش موسويان نيست اما پاي هر رسانه و سياستمداري كه بنشيني صحبت  از تنها ظلم موجود! يعني جاسوس خواندن ايشان است. در عرصه هاي كلان تر نيز چنين است، درد ها و فقرها و گرسنگي و برهنگي ها جهاني اين روزها فراموش شده و همه جا تنها صحبت از نزاع هاي كلامي احمدي نژاد و بوش است ....دندان هاي عاريه اي دارند گوشت تن مان را مي كنند ، رسانه  اما هنوز مست كشف جنس  و كيفيت و مواد به كار گرفته شده در  ساخت و پرداخت اين دندان هاست تا مبادا از قافله به فراموشي سپردن دردها و بزرگ كردن كوتوله هاي سياست عقب مانيم."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالن وبلاگش تو ایران فیلتره. اما به هرطریقی زورتون می رسه٬ این نوشته شو بهتون توصیه می کنم خفننننننن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: گاهی اوقات آرزو می کنم کاش هیچ وقت درطول تاریخ٬ سخنور قهار تو مملکتمون نداشتیم که دردهامونو برامون بیان کنه. شاید این طوری از بغضهای فروخورده و فریادهای نکشیده دلمون سرمی اومد و طاقتمون طاق می شد یه فکری به حال خودمون می کردیم. اما بعد یادم می افته که هروقت جونمون به لبمون رسیده و منفجر شدیم نتیجه چی شده! نمونه اش همین انفجار نور بیست و نه سال پیش!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4038724846438782993?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4038724846438782993/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4038724846438782993&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4038724846438782993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4038724846438782993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8490620228713146613</id><published>2007-11-28T11:33:00.000+03:30</published><updated>2007-11-28T12:37:33.896+03:30</updated><title type='text'>این خارجیها</title><content type='html'>خواستم بگم خوش اخلاق می شوییییییییییییم بعد دیدم نه! هنوزم خوش اخلاق نیستم!&lt;br /&gt;چس ناله ها باشه واسه فرصت بهتر. به وقتش همچین برم بالا منبر... الآن حسش نیست. به هرحال خیلی ممنون که تحویلم گرفتین. ماهم مثل نهنگیم گاهی اوقات می ریم قعر آب بعد می یایم بالا واسه اکسیژن، غم و غصه هامونو عین آب فوت می کنیم هوا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واسه جلوگیری از غمباد، می زنم به روزمرگی و چند چشمه برخورد این جماعت خارجکی. ما که تو خاورمیانه زندگی می کنیم یه چیزایی برامون بدیهیه که باعث می شه تصور بقیه از محل زندگیمون برامون خنده دار یا بعضی وقتها حرص درآر باشه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- پارسال تابستون بود. معلم فرانسوی سرکلاس بهم گفت: آخی! خیلی برات ناراحتم! امیدوارم کسی از فامیلهای تو تو جنگ کشته نشده باشه! ازشون خبر داری؟! گفتم خدایا نکنه آمریکا حمله کرده و من خبر ندارم؟ گفتم انگار شما بیشتر از من خبر دارین. آمریکا حمله کرده به ایران؟ گفت نه مگه شما الآن درحال جنگ با اسرائیل نیستین؟ نفسمو بیرون دادم و گفتم نه، حزب الله لبنان داره با اسرائیل می جنگه. گفت اِ مگه لبنان همون ایران نیست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- همکلاسی نیوزلندی من می گه ایران با ایراک چه فرقی داره؟ می گم دوتا کشور مختلفن، همسایه هستن اما زبان و فرهنگشون باهم فرق داره. می گه پس چرا اسمشون اینقدر شبیه همه؟ می گم خب اسمشون هم همچین شبیه نیست، ایراک درواقع عراق هستش و تو انگلیسی بد تلفط می شه. خیلی پیروزمندانه می گه راس می گی ایران هم بد تلفظ می شه و درواقع آی رَن هست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- دوست چینی من می گه می بینی بنزین این چندوقته چقدر گرون شده؟ می گم آره چون نفت تو دنیا گرون شده. می گه راستی الآن که تو خارج از ایرانی، هنوز می تونی سهم پول نفتت رو از سفارتتون بگیری؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- بازم یه چشمه از چینیها! دارم با همکار چینیم راجع به القاعده و طالبان حرف می زنم. بحث به حقوق زن می رسه و می گم آره زمان طالبان زنهای افغانستان حق نداشتن تنها تو خیابون راه برن. فقط با شوهرشون، پدر یا برادرشون. می پرسه با دوست پسرهاشون چطور؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- یه چشمه دیگه از نیوزلندیها! همکارم می پرسه هوای اینجا چطوره به نظرت؟ می گم سرده برای من. می گه آره دیگه تو از جای گرمسیر می یای. می گم نه بابا هوای تهران تو زمستون زیرصفر می یاد، برف هم داریم (اتفاقی که اینجا هیچ وقت نمی افته) اما هوا به نسبت اینجا خشک تره. اینجا من به خاطر رطوبت و باد سردمه همیشه. می گه خیلی جالبه فکر نمی کردم تو بیابون هم برف بیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- رئیس ما یوگسلاوه. می گه خب تو ایرانی هستی. اون کارمندمون هم عراقیه. من می دونم که ایرانیها با عراقیها فرق دارن. شما ایرانی حرف می زنین. اونا عراقی حرف می زنن. اونا &lt;br /&gt;زبون شما رو نمی فهمن. اما شما زبون اونا رو می فهمین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- تو پالتاک آمریکاییه می پرسه اهل کجایی؟ می گم ایران. می گه چرا پرشیا رو مثل عربها اسم می بری؟!!! پرشیا یه امپراطوری بزرگ بود که اسکندر کبیر نابودش کرد(؟!) حالا عربها بهش می گن ایران! می گم عزیزجان خیلی ممنون که تاریخ مملکت منو می دونی اما مسلمن بهتر از خودم نمی دونی! ایران اسم باستانی کشور ماست که ربطی به عربها نداره. یونانیها بهش می گفتن پرشین امپایر چون امپراطور ایران زمانی که یونان هم جزو کشورها شد پرشین بود. ایران یعنی خونه آریاییها. اگه به ایران بگی پرشیا، یعنی ایرانیهای زیادی رو که پرشین نیستن نادیده گرفتی. می گه ایرانی غیر پرشین؟ منظورت مثلن عربها هستن که کشورتونو گرفتن؟ می گم نخیر، مثلن پارتها که دار و دسته اسکندرکبیرتون رو از ایران انداختن بیرون!... بعد از مدتها دلم خنک می شه یه کم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- اینم از همکار ایتالیایی فامیلمون داشته باشین: بعد از دوم خرداد اومده به فامیل ما گفته بالاخره فهمیدم حزبهای ایرانی چطورین. شما دوتا حزب دارین. حزب ملاهای کلاه سفید و حزب ملاهای کلاه سیاه. رفسنجانی مال کلاه سفیدها بود. اما تو این انتخابات حزب کلاه سیاهها پیروز شد!!! لابد حالا فکر می کنه احمدی نژاد کاندیدای مستقل بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9- جمعه بعد از ظهر تو شرکت همه می شینن دور میز کنفرانس لبی تر می کنن و می گن می خندن. همون رئیس یوگسلاو ما برای همه شراب می ریزه، به من نگاه می کنه و می گه خب تو که نمی خوری؟! با خنده می گم این طوری که شما ازم دعوت کردین نه، نمی خورم! خیلی جدی می گه من نمی گم، خداتون گفته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10- از هرچه بگذریم سخن راننده تاکسیهای مالایی خوش تر است! اوائل حال داشتم باهاشون بحث می کردم. می گفت تنها امید ما رئیس جمهور شماست. آمریکا خیلی پررو شده فقط شما می تونین باهاش مبارزه کنین. گفتم نه بابا؟ چرا خودتون با آمریکا مبارزه نمی کنین؟ می گه چطوری؟ ما انرژی هسته ای نداریم! می گم مرد حسابی! به دور ورت نگاه کن مک دونالد سر هر کوچه یه شعبه داره مشتریهاشم اکثرن مسلمونهای مالایی هستن. می دونی آمریکا داره با همین مک دونالد چه پولی از کشورتون بلند می کنه؟ می دونی کار رستور انهای محلی خودتون مشکل شده؟ نمی خواد بمب به خودتون ببندین! اگه خیلی می خواین با سرمایه داری آمریکایی مبارزه کنین، بین خودتون مک دونالدو تحریم کنین! نخورین! همین بزرگ ترین ضرره! می گه نههههههههه! مک دونالد خوش مزه است!!! تازه اون بیزینسه! بیزینس ربطی به جنگ نداره! باخودم فکر می کنم خوش به حال احمدی نژاد که طرفداراش اینان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی ور زدم. به قول انگلیسیهای چشم چپ ساااری. اما خدایی سوتی از انگلیسیها ندیدم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8490620228713146613?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8490620228713146613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8490620228713146613&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8490620228713146613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8490620228713146613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='این خارجیها'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1015077040290549580</id><published>2007-10-31T07:30:00.000+03:30</published><updated>2007-10-31T07:49:20.346+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز عین دیوونه ها تو کتابخونه دانشگاه نشستم یه فصل آبغوره گرفتم. اینجا که هیچ کس کاری به کارت نداره، نمی دونم خوبیشه یا بدیش؟ اگه ایران بود چند نفری می اومدن بپرسن چه مرگته. اینجا فقط یه نفر هفته ای یه بار بهم زنگ می زد حالمو می پرسید، وقتی ازش تشکر کردم گفت لزومی نداره تشکر کنی، شغل من همینه و حقوق می گیرم که مراقب حال امثال تو باشم! الآنم که رفته مرخصی و دو سه هفته ای هست زنگ نزده!&lt;br /&gt;حالم خرابه، نمی دونم استرس این امتحان لعنتیه، حس نوستالوژیکیه که عین بغض تو گلوم گیر کرده، یا حرفهایی که به خودمم جرات زدنشو ندارم چه برسه به بقیه، داره بدجور خفه ام می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم جواب خیلی سوالها رو می دونم که ازم نمی پرسن. اما تو جواب سوالهایی که خودم از خودم می پرسم عین خر موندم.&lt;br /&gt;جواب سوالهای امتحان فردا رو که اصلن نمی دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: لطفن این پستو به روم نیارین، حتی شما دوست عزیز، فقط واسه دل خودم نوشتم که آروم بشم. مرسی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1015077040290549580?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1015077040290549580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1015077040290549580&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1015077040290549580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1015077040290549580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/10/blog-post_31.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-2514412515464494386</id><published>2007-10-27T15:01:00.000+03:30</published><updated>2007-10-27T15:35:27.346+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این روزا اکثر وبلاگها و وب سایتهایی که باز می کنی، بحث و بررسی حول یه موضوعه: آمریکا حمله می کنه... آمریکا حمله نمی کنه... اگه جنگ بشه چی می شه... اگه جنگ نشه چی نمی شه... با لهجه منصورخان مُنِ دوست دارنده؟ من دوست ندارنده؟ مِ کُشُم خودمه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشته شدن یا دق کردن، فعلن مساله این است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالبه جماعت خارج نشین اکثرن تیریپ اطلاع رسانی و تحلیل سیاسی برمی دارن که باید صداشونو به گوش ملت ناآگاه و محدود داخل ایران برسونن. بماند که هر بنده خدایی چهارتا روزنامه خوند، تحلیل گر سیاسی از آب درنمی یاد، درثانی ملتی که با فلاکس چایی می ره قبرستون واسه تماشای سنگسار، پای وبلاگ من و شما نمی شینه که. اونی هم که اهله و فیلتر میلتر رو رد می کنه، احتیاجی به اهن و تلپ من و شما نداره. اوهوی حالا نمی خواد لب وربچینی و پشت چشم نازک کنی، اصل اینه که یه چی بگیم خودمون حالشو ببریم، مگه نه؟ بله به نظر اینجانب هم درصورت حمله آمریکا، ملت ایران شروع می کنن زنده زنده همدیگه رو خوردن، البته اگر رهبران جمهوری اسلامی درآخرین لحظه با آمریکا کنار بیان که با فرض به خطر افتادن منافع روسیه... بی خیال بابا مخم پکید از تصور این همه کثافت سرگردان در دنیا. اما درهرحال یادتون باشه که منم جزو باحالهام، خیلی هم متفکرم. قربون شما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه دایی باحال داریم که همیشه می گه عزیزجان! اینایی که من و شما می فهمیم و تحلیل می کنیم و به خیال خودمون دست رو می کنیم، اسمش سیاست نیست؛ سیاست دقیقن از اونجایی شروع می شه که من و شما نمی فهمیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناامیدم؟ بله خیلی ناامیدم. از دنیایی که قطارش نه فقط تو بمب اتم، تو تمام طمعها و رذالتهای انسانی (و نه هیچ جونور دیگه ای) ترمز بریده و داره با سرعت سرسام آوری به سمت نابودی می ره، ناامیدم. خرابی ایران از خرابی دنیاست. نابودی ایران هم بخشی از سرنوشت دنیا. حالا می خواد با جنگ باشه، با انقلاب داخلی، با بساز و بندازهای حضرات یا هرگند دیگه ای. وقتی انسان "به ما هو انسان" ارزشی نداره، هرطور که روش معامله کنن باز ازدست رفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمع کنم برم که خیلی فیلسوف شدم. موقع تحلیلهاتون به یاد منم باشین یه لبخند اندیشمندانه هم تو ذهنتون برام بکشین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-2514412515464494386?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/2514412515464494386/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=2514412515464494386&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2514412515464494386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/2514412515464494386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1380167833550989770</id><published>2007-10-23T00:36:00.000+03:30</published><updated>2007-10-23T01:29:50.609+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو زندگی لحظه هایی هست که تخلیه روحی می شی. یعنی هرچی استرس و غم و غصه داری یه جا می ذاری و می ری پی کارت. اون وخته که حسابی سبک و سرحالی.&lt;br /&gt;تو ایران فقط یه بار برام همچین حالی پیش اومد، یه صبح سرد پارک ملت که کفشهام از بارون شب قبلش خیس بود. عجیبه که اینجا به نسبت زیاد پیش می یاد. منظورم اینه که اتفاقی که توی 24 سال فقط یه بار افتاده، اینجا تو هشت ماه دوبار بیفته خیلیه نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه اولش کنسرت منصور بود. حالا بگین جوادم ها. از اولی که اومد یه بند ایستادیم و آهنگهاشو باهاش هوار کشیدیم. لامصب هرآهنگش هم یه خاطره ای رو زنده می کرد. (جوادیم دیگه چه می شه کرد) خلاصه 2 بعد از نصف شب که برگشتیم خونه تازه فهمیدیم پاهامون ورم کرده صدامون هم گرفته بس که داد زدیم! نمی دونم کنسرت سیاوش قمیشی چه می کنیم! به هرحال فردا صبحش وقتی با پاهای ورم کرده و گوشهای کیپ و صدای جوجه خروسی رفتم واسه صبحونه خرت و پرت بخرم این قدر سرحال و بی غم بودم که تو کوچه زدم زیر آواز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه دومش هم که دیروز بود. جای همه عزیزان خالی، سه روزی رو در بهشت سپری کردیم، البته خودشون بهش می گن دروازه جهنم به خاطر آتشفشانهای فعال و چشمه های گل جوشانش. هنوزم از وجناتمون بوی کبریت می یاد! به عنوان حسن ختام رفتیم پرواز. سیستم ساده ای بود، روی یه توری می خوابیدی، یه موتوری شبیه موتور جت از زیر توری کار می افتاد و بلندت می کرد. چند وختی شناور می موندی رو هوا. ورزشهای خفن هم بود، مثلن یه کش ببندی به پات و از ارتفاع نمی دونم چندصدمتری بپری تو رودخونه و عین یویو هی بالا پایین بری، یا از هلی کوپتر بپری پایین و این مزخرفات که البته بنده همشو شرمنده ام به خاطر ترس از ارتفاع. همین جت رو هم تو رودرواسی رفتم. دوتا مربی هم این ور اون ور ایستاده بودن که دست و پاتو می گرفتن و کمکت می کردن و این حرفها. قبل از ما یه مرد چینی رفته بود و مربیها هرکار می کردن از روی توری بلند نمی شد، تالاپی می افتاد پایین. سری آخر که بلند شد تعادلشو از دست داد و چشمتون روز بد نبینه: آنچنان لگدی حواله چونه مربی کرد که ما گفتیم فک یارو شکست! منو می گی؟ گفتم بسم الله. این یارو این طوری شده، من که صددرجه بدتر از این می ترسم و دست و پاچلفتی ترم، لابد می زنم چشم و چال این دوتا جوون مردم رو هم کور می کنم! خلاصه این پا اون پا می کردم که نوبتم شد. ترس یقه مو گرفت. دم در به مربی گفتم آقا مواظبم هستی دیگه؟! همچین عاقل اندر سفیه نگام کرد! به توری که رسیدم و موتور رو که دیدم اوضاع خراب تر شد. گفتم نمی تونم، می ترسم. مربی خدا رو شکر باوجود لگدی که خورده بود خیلی خوش اخلاق بود. گفت تو اولین کسی نیستی که ترسیده، منم هیچ عجله ای ندارم. نفس عمیق بکش، اینقدر که حالت جا بیاد. ما شروع کردیم نفس کشیدن، اونم هی روی توری بالا و پایین می پرید که مثلن من ببینم نمی افتم پایین! خلاصه حالم جا اومد و رفتم روی توری. جای شما خالی. همچین راحت از جام بلند شدم و تو هوا معلق موندم که خودمم باورم نمی شد. مربی بهم اشاره می کرد دستهامو بیارم پایین یا زانوهامو که خم شده بودن باز کنم و این طوری ارتفاع بگیرم. واقعن نمی دونستم نیروی مقاومت هوا یعنی چی و بدن آدم چطور می تونه عین هواپیما عمل کنه! جل الخالق! حس عجیبی بود!&lt;br /&gt;خلاصه آنچنان خوش خوشان اومدم بیرون که نگو. ذوق پرواز به کنار، خوشحال بودم که نه بابا! اون قدرها هم بی عرضه نیستم! الآنم شاد و شنگولم و خیالم نیست که شنبه امتحان دارم با یه عالمه کار عقب مونده! درد مفصلهامم بی خیال! تازه ویرم گرفته کشف کنم توانایی انجام چه کارهای دیگه ای رو دارم که درحال حاضر ازشون می ترسم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا همه رو خوشحال کن حتی اگه در چین باشند، الهی آمین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:...هیچی ولش کن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1380167833550989770?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1380167833550989770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1380167833550989770&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1380167833550989770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1380167833550989770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/10/blog-post_23.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7077271018808359346</id><published>2007-10-14T04:20:00.000+03:30</published><updated>2007-10-14T05:19:46.818+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ببین شمایی که مثل من این ته دنیا نشستین، هی بیاین بیانیه صادر کنین که ایران خیلی خوبه و برخلاف اینجا روابط خونوادگی پایداره و ملت عاطفین و کیه که مالیات بده و هزینه انرژی مفته و این تفاسیر. مطلقن هم به روی مبارک نیارین که اگه اینجوره چرا برنمی گردین. اما من می گم عزیزجان! وضع خرابه. وضع اون مملکت خیلی هم خرابه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقل جنگ و این دیپلماسی کثافت بار جهانی نیست. سرنوشت ما همینه: تا وقتی خاورمیانه انرژی دنیا رو تامین می کنه ما باید تو چاه فاضلاب سیاست بین الملل باشیم. نقل خودمونه. تتمه اخلاق و شرافت انسانیمون از بین رفته. مگه زمان قاجار تقریبن مستعمره نبودیم؟ مگه درگیر جنگ نبودیم؟ مگه بدبختی و فلاکت از سر و رومون بالا نمی رفت؟ مگه قاضی حاکم شرع و قوانین اسلامی از جمله حجاب اجباری همه جا حاکم نبود؟ پس چرا به اندازه الآن بی شرف و بی ناموس نبودیم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادربزرگ خدابیامرزم، به اتفاق اکثر زنهای فامیل تموم دوره کشف حجاب رضاشاه تو خونه موندن و بیرون نیومدن. اصلن تصور بی بی بدون چارقد و چاقچور غیرممکن بود. همین زنها شناگرهای ماهری بودن که همه شنا رو تو کارون یادگرفته بودن. سر یکی از پیچهای رودخونه، یه صخره یه مقدار پیش اومده و خلاصه رودخونه از جاده دید نداره. اونجا محل شنای همین زنهای روگرفته بود. از مادربزرگم می پرسیدم خب اگه یکی از جاده بیرون می اومد، اگه بالای صخره می ایستاد که همتونو می دید. دستشو گاز می گرفت و می گفت روم سیاه چه بی آبروییها! هیچ کس اینقدر بی آبرو نبود، اگر هم بود که تموم شهر رسواش می کردن و با فضاحت می انداختنش بیرون! طفلی زنده نموند تا ببینه چطور این ملت بیمار از مهمونیهای خصوصی هم، از استخرهای زنونه فیلم می گیرن و چقدر مشتری بیمارتر از خودشون دارن!&lt;br /&gt;یا همین اراذل و اوباش سابقو درنظر بگیرین! جوونهای علاف سرگذر، کسی به دختر محلشون چپ نگاه می کرد، شکمش سفره بود. الآن خودشون مخترع کثیف ترین و شنیع ترین آزار و اذیتهان، جامعه نه تنها تقبیحشون نمی کنه، بلکه به اسم "باحالی" به ریششون می خنده و می گذره و تازگی افتخار پلیس هم این شده که در نقش اراذل و اوباش قدیم، قمه دست بگیره و هرکی هرکی بریزه تو خونه ملت و شکم سفره کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین نظر شما به جای خودش محترم، نظر من اینه که مسبب این وضع نه اسلامه نه تهاجم فرهنگی نه اوضاع اقتصادی. به نظر من سیاستهای فرهنگی این بیمارهای جنسی تازه از غار دراومده، این طور فرهنگ و اخلاق ما رو به قهقرا برده. وگرنه همون طور که قبلن گفتم، ما سالهای ساله که گرفتار استعمار و غارت و سیاستمدار خائن و دیکتاتور و عوامزدگی و کوفت و زهرمار هستیم. تو هیچ دوره ای این قدر سادیستیک و بی اخلاق نبودیم والله. (شایدم بودیم من خبر ندارم؟)&lt;br /&gt;خلاصه این از اخلاق جنسیمون، اون از اخلاق حرفه ایمون، اینم از وضع فرهنگیمون. به خدا دیگه غلط بکنم سراغ این سایتها و رادیوهای به اصطلاح روشنفکری برم. آخه لامصبا ما اولین ملت خاورمیانه بودیم که جنبشهای روشنفکری داشتیم، برای دموکراسی و قوانین مدنی مبارزه کردیم، اون وقت حالا تو قرن بیست و یک کار روشنفکر ما به جایی رسیده که بره از آیه الله فسیل استفتا کنه که اعتراف دانشجو زیر شکنجه معتبره یا نه؟ انقلاب 57 رو که ولش، پس انقلاب مشروطه هم کشک؟! همه گوش خوابوندن فلان مسوول درجه ده جمهوری اسلامی یا بهمان آیه الله مهجور دربیاد بگه بالای چشم پسرخاله گربه آبدارچی آستان مبارک ابرو، یا مثلن اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است که فردا همینو تیتر گنده کنن که آهای خلایق! ببینین فلانی هم گفت که بعله! باقی هم که همه عربده کشی و فحاشی ناموسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول میرزاده عشقی، ملت به کجایی؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7077271018808359346?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7077271018808359346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7077271018808359346&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7077271018808359346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7077271018808359346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/10/blog-post_14.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4187584837243259229</id><published>2007-10-07T14:12:00.000+03:30</published><updated>2007-10-07T14:41:54.298+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ببینم آخرین وسوسه مسیح رو خوندی؟&lt;br /&gt;مسیح اول صلیب سازه. یهودیهای مخالف حکومت رمیها، به صلیب کشیده می شن البته آخوندهای یهودی هم با حکومت رم دستشون طبق معمول توی یه کاسه است که مخالفین همدیگه رو مرتد و کافر و این صوبتا اعلام کنن تا کلکشون زودتر کنده بشه. مسیح هم این وسط یه نجار یه لاقباست که به دستور آخوندها و سربازها صلیب می سازه. &lt;br /&gt;داستان از زمانی شروع می شه که مسیح صلیب ساخته و داره عرق ریزون اونو می بره جای موعود تا آزادیخواه بدبختو بهش آویزون کنن. مرد جوونیه همسن و سال مسیح که به سرحد مرگ شکنجه شده و دیگه نای فریاد کشیدن هم نداره تا وقتی که میخها رو روی دست و پاش می کوبن. مریم هم تو جمع مردمه و داره گریه می کنه، معلوم نیست به حال قربانی یا به حال پسر خودش که همچین شغل شریفی پیدا کرده. اما مادر قربانی تا آخر مراسم بدون پلک زدن، بدون یه قطره اشک محکم سرجاش می ایسته. وقتی بدن پسرش روی صلیب از تشنج مرگ آروم می گیره، رو به مریم می کنه و با صدای بلند می گه: مریم! پسرت رو نفرین می کنم! نفرین می کنم که یه روز جای من بایستی و پسرت رو همین جا به همین صورت به صلیب بکشن.&lt;br /&gt;شخصیت مسیح تو کل داستان پیچیده است و جریان از یه تلنگر عاطفی و این ننربازیها شروع نمی شه. اگه خیلی دوست داری بدونی چطوری از مصلوب کننده به مصلوب می رسه، بهتره خود کتاب رو بخونی (حتی فیلمش هم اون قدرها گویا نیست) که نمی شه تو چند خط وبلاگ آوردش. ولی نکته جالب توجهش اینه که در تمام طول زندگیش، نفرین مادر رو درست به شکل صلیب به دوش می کشه. در همه جا سایه زن به همراه صلیب باهاشه. بالای تپه وقتی دارن صلیب رو برپا می کنن، مسیح خطاب به نفرین (سایه) می گه همسفر یه کم تحمل کن، داریم می رسیم... و بالای صلیب می ره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب که چی؟ هیچی. به نظر من خیلیا تو زندگیشون سایه صلیبو به دوش می کشن. اسمش گناهه؟ ترس از مرگه؟ نمی دونم. من اسمشو می ذارم عذاب وجدان. وقتی به کسی ظلم می کنی، اگه هنوز اون قدر تو کثافت غرق نشده باشی که حس گرهای عاطفیت از کار بیفتن، فکر طرف رو همه جا با خودت این ور اون ور می بری. شاید خیلی وقتها خودتو به صلیب بکشی و با خودت بگی بیا همسفر رسیدیم دیگه. اما نمی رسی. سایه و صلیب همیشه باهات می مونن.&lt;br /&gt;شاید کازانتزاکیس هم این جمله انجیل یادش بوده که "هرکس می خواهد به سعادت جاودان دست یابد، صلیب خود را به دوش کشیده به دنبال من بیاید" و بعد صلیب مسیح رو به اون شکل توصیف کرده... ها؟ نظرت چیه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;می خوام حسابمو با صلیبم تصفیه کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته شدم دیگه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4187584837243259229?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4187584837243259229/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4187584837243259229&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4187584837243259229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4187584837243259229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-1146785669923494886</id><published>2007-09-30T00:28:00.000+03:30</published><updated>2007-09-30T01:05:48.629+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به حرمت عشق خود را شکستم&lt;br /&gt;اما به خاک غربت نشستم&lt;br /&gt;به انتظار رسیدن تو&lt;br /&gt;خود را به خاک هر جاده بستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواد یه بار دیگه برم نمایشگاه کارهای پرویز تناولی، به اون مجسمه هایی که از هیچ ساخته خوب خوب خوب زل بزنم. خراب اون مجسمه فرهادشم که فقط آلت تناسلیش از زندون آهنی و پر از قفلش بیرون مونده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;"برای کوهکن عزیزم"&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:7pt;"&gt;(شاید حالشو پیدا کنم یه لینک بذارم اینجا!)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رابطه عاشقها معمولن رابطه فرهاد و شیرین نیست. بیشتر رابطه فرهاد و کوهه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-1146785669923494886?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/1146785669923494886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=1146785669923494886&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1146785669923494886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/1146785669923494886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/09/blog-post_30.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-9163553662057376314</id><published>2007-09-23T04:22:00.001+03:30</published><updated>2007-09-23T04:22:32.991+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شرمنده گل روی رفقایی که به اینجا سر می زنن. دور از جون شما، سه تا امتحان و چهارتا تکلیف گردن کلفت، تکمیل کار قدیم و شروع کار جدید به علاوه شروع پروژه تحقیقاتی، یه مصاحبه کاری هم روش، تازه همراه با لوله آب ترکیده تو دیوار همه و همه افتادن تو این دو هفته که خدمت شما نبودیم.&lt;br /&gt;خودمو گذاشته بودم رو دور تند. نفهمیدم چی خوندم، چی نوشتم، چی گفتم! خلاصه جاتون خالی دیروز تکلیف آخری رو تحویل دادیم، و مونده گزارش نتیجه تحقیقاتمون که دوشنبه بدیم به استاد. تو این هیری ویری خیلی رو می خواست اگه این ورا پیدامون می شد اما خب چه کنیم که اگه نیایم اینجا غمباد می گیریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت، از ایران خبرای خوبی نمی یاد که. فعلن بازار بد و بیراه گفتن به جناب رئیس جمهور داغه، من یکی که تره به ریشش هم خورد نمی کنم اگه بگن فحش و فضیحت آمریکاییها درواقع توهین به ملت ایرانه. اولن که توهین و فحش کاری رو خودمون شروع کردیم، هنوزشم که هنوزه جلوی درپنجاه تومنی (سابق!) دانشگاه تهران پرچم آمریکا کشیدن که ملت از روش رد بشن. خب چیزی که عوض داره گله نداره. درثانی ما اگه خودمون فحش خورمون ملس نبود، این توهین مجسم رو نمی کردیم رئیس جمهور! تصدیق بفرمایین که فعلن تو دنیا دور دور عربده کشها و قداره بندهاست، از مدل آمریکایی و اروپاییش بگیر، تا عرب و چشم بادومیش، خب ما هم نزدیک سی ساله این محلو قرق کردیم دیگه. آاااااااای نفس کشششششششششششششش!&lt;br /&gt;فقط دلم می سوزه، این بابا وقتی عینهو گربه ماست ریخته از یینگه دنیا برگرده تموم عقده هاش به شکل مبارزه با بدحجابی و اراذل اوباش و علمک فساد و تهاجم فرهنگی سر ملت بیچاره خالی می شه. ماه مبارک رمضون هم هست دیگه واویلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت نیمه خصوصی: بچه ها به نظرم ما نمی تونیم وقتی اینجا تو استارباکس نشستیم درباب سهمیه بندی بنزین نظر بدیم. ملت ایران زیاد مصرف می کنن درست، بنزین از علف خرس هم مفت تر بود قبول، اما هرکی هر طرحی رو خرکی تر و بی حساب کتاب تر از بقیه اجرا کنه الزامن آدم شجاع و اهل عملی نیست. به هرحال ما بهتره با هات چاکلتمون سروکله بزنیم، و به فکر بنزین لیتری یه دلار و هفتاد سنت باشیم! اونی که تو اون وضعه، بهتر از من و شما می دونه کل جریان چقدر به نفعش شده یا به ضررش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت کامنتی 1: داداش جان ما ارادت مندیم بسیار. شوک دوم رو نفرمودین چی بود. موندیم تو خماری ها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت کامنتی 2: برم احمد، تا اونجونا که مو دونم، ستم ای مارون علاجی نداره! اما که سختیم و ساختیم! اما نَنُم اچه بی مارون هم نتریم قرار گریم. همو پی تو خشم نی بی تو نم گرم جا! شما قدرشونه دونسه با!... آقا این نمایشگاه سفالینه رو از طرف ما برید حالشو ببرید، ما که مردیم از بی نمایشگاهی و بی کتابی! نه که نباشه ها اما به دل ما نیست. غریبیه دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت کامنتی 3: داداش محسن تعبیر پسته خندون بودن لرها تو آجیل اقوام ایرانی، خدایی معرکه بود. دو نقطه دی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت کامنتی 4: به به چشمه جونم، کجایی دلم برات تنگ شده عزیز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت کلی: چاکریم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-9163553662057376314?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/9163553662057376314/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=9163553662057376314&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/9163553662057376314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/9163553662057376314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-4430386191176826658</id><published>2007-09-07T01:39:00.000+03:30</published><updated>2007-09-07T02:45:33.660+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقا این جریان مارها و لوکالیزه شدن بیخ پیدا کرد! کامنت داداشمون رو می یارم اینجا دوباره:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;خواهر گرامي سفالينه ي عزيز ....شرمنده از اينکه قرار به تاخير افتاد. اگر اجازه بفرماييد درد دلي با شما داشته باشم ..گفته بودم كه دوتا مطلب دارم كه احتمالن به شما شوک وارد خواهند کرد!! اول اينکه ميخواستم عرض کنم كه بنده يک ايراني عرب هستم !!!ولي به ايراني بودنم افتخار ميکنم.. اول ايراني هستم, و بعد عرب.. البته زماني سينه سپر ميکردموو سرم را بالا ميگرفتموو و با صداي بلند افتخار ميکردم كه ايرانيم !!!!!ولي بعد از حمله ي اعراب و مغلها به ايران ,,سرم را پايين مي اندازام,, و با صداي اهسته افتخار مي کنم .......!!بله عربي هستم كه به لهجه ها, فرهنگها, و مردم جاي جاي کشورم عشق ميورزم ,,,,و به خواطر همين عشق است كه لهجه هاي شوشتري ,دزفولي, بوشهري, آباداني, لري و..... را ياد گرفتم&lt;br /&gt;خواهر از گل بهترم ....شوربختانه بختک متعفن نفاق, بر روياي شيرين ايرانمان افتاده است... بگذاريد روراست باشيم,,!! مردمان دو شهر زيبا و باصفايمان, چون شوشتر و دزفول, كه زبان و فرهنگي مشترک دارند,, سايه ي هم را باتير ميزنند.... در مرکز ايران ,مردم خوب و مهربان خرم آباد و بروجرد,, كه هم زبان و هم فرهنگ هستند ,,,چشم ديدن هم رو ندارند.... آيا قايله ي نعمتي و حيدري بگوشتان خورده است ؟؟؟؟؟چرا راه دور برويم,,,!!! چند بار در مراسم عمر کشون شرکت کرديد؟؟؟؟ تفرقه ي بین شيعه و سني را كه هر روز به چشم ميبينيم..نمی بینیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;بياييد کمي منصف باشيم!!!! در جايي كه ميان شوشتري و دزفوليووو لر خرم آبادي و لر بروجردي, و........ اينهمه کينه و نفاق است !!!!!از عربهايي كه خود را از نژاد غازيان صدر اسلام ميدانند!!!! و زبان و فرهنگي مختلف دارند!!؟؟ چه انتظاري داريد؟؟؟؟؟ خواهر گلم ,,,ديگ هفت جوش تفرقه ,,بر اجاق فروزان فرصت طلبي اجانب ,,,,در حال جوشيدن است!!!!! بياييد فوتي نباشيم,,!! كه آتش را تيزتر كند ,,!!آبي باشيم ,!براي خاموش کردن اين آتش.....((( آب را گل نکنيم))))&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خان داداش عزیز و گرامی،&lt;br /&gt;حسابی ما رو شرمنده و البته شوکه کردی! من یه فامیل نزدیک دارم که عرب خوزستانی هست و شوشتری هم صحبت می کنه، احتمالن شوک بعدی اینه که شما خودشی! &lt;br /&gt;داداش جان، حرف حساب جواب نداره. ما ملت از وقتی یادمون می یاد چشم نداشتیم همدیگه رو ببینیم. البته ظاهرن تو همه دنیا این فراگیره از مقیاس کوچیک تا بزرگ. شوشتریها و دزفولیها بین خودشون با هم بدن. همین آدما به غیرخوزستانی می دونین که چی می گن؟ می گن ای عجمو... بالاتر که بریم، ایرانی و عراقی سایه همو باتیر می زنن. از اون بالاتر، خاورمیانه ایها، شرق آسیاییها رو مسخره می کنن، هندیها رو کثیف و اروپاییها رو بربر می دونن از اون ور برچسب می خورن که یه مشت تروریست عصبی مزاجن و برو تا آخر. دنیا انگار به مرض خودمداری و نفرت از غیرخودی به هرمقیاسی مبتلا شده. فوت کردن به آتیش این دیگ درهرشکلی اشتباه محضه: صددرصد قبول دارم و اگر از حرفهام همچین استنباطی شده صمیمانه عذر می خوام.&lt;br /&gt;اما داداش جان،&lt;br /&gt;گله من از اعرابی که بعد از چند صد سال زندگی تو ایران و داشتن فرهنگی کاملن آمیخته با فرهنگ ایرانی، هنوز خودشونو ایرانی نمی دونن نیست. قبلن هم گفتم عرب بودن یا ایرانی بودن به خودی خود هیچ ایرادی نداره، همون طور که فکر می کنم افتخاری هم نداشته باشه. گله من از تصویر غلطیه که داره از خوزستان ارائه می شه. استانی که یکی از بیشترین تنوعات قومی و فرهنگهای محلی رو داره، تصویری که از رسانه رسمی مملکت و کشورهای همسایه ازش ارایه می شه تصویر درستی نیست و به نظر نمی یاد که آخر و عاقبت خوشی هم داشته باشه. انگار همه تریبونهای رسمی با هم متحد شدن که بگن اعراب تنها قوم ساکن خوزستانن و شما خودت بهتر می دونی تصویری هم که از این قوم نشون می دن چه تصویر دروغی زشتیه. نه از غیرتشون می گن، نه از مهمون نوازیشون، نه از وفای به عهدشون. حرف من این نیست که بزنیم روی عربها رو کم کنیم! بماند که وبلاگ اصلن جای این کارها نیست. من می گم لابلای روزمرگیها و دلتنگیهامون، وسط احساسات نوستالوژیکمون، یادمون باشه که می تونیم تصور وبلاگستون رو نسبت به خوزستان واقعی تر بکنیم. بخوام آرمان گرایانه حرف بزنم، می تونیم با همون نفاقی که می گین مبارزه کنیم، اگه بگیم بابا! ما اینی نیستیم که نشون می دن! به نظر شما، ایرانیهایی که هیچ تصوری از خوزستان ندارن، اگه فکر کنن ما یه مجموعه از اقوام با خرده فرهنگها و لهجه های مختلف هستیم که قرنهاست داریم کنار هم زندگی می کنیم، با ما همدلی بیشتری احساس می کنن یا اگه فکر کنن ما همگی یه مشت قلدر زورگوی بی منطقیم که تا ولمون کنن می شیم کشور عربی مستقل؟ ریشه نفاق ناآگاهی و سوءتفاهمه. اگه سعی کنیم آگاهی بدیم و سوءتفاهمها رو برطرف کنیم کار بزرگی کردیم.&lt;br /&gt;درآخر این که داداش نکته سنج من&lt;br /&gt;از توجهی که به نوشته هام نشون دادی بی نهایت ممنونم. من توی نوشته هام اصلن و ابدن نمی خوام خط بدم و برای کسی برنامه بریزم. اینجا رو فقط برای دلتنگیهام دارم و احساساتم. غرغرهای منو زیاد نمی شه جدی گرفت! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: احمد برم، اچه اسیری؟ D:&lt;br /&gt;پی نوشت 2: اختیار دارین داداش محسن :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-4430386191176826658?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/4430386191176826658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=4430386191176826658&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4430386191176826658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/4430386191176826658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/09/blog-post_07.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-936032390914285521</id><published>2007-09-03T02:39:00.000+03:30</published><updated>2007-09-03T03:20:39.103+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول این که ای والله! تو وبلاگستون، همشهری داریم و خبر نداریم!&lt;br /&gt;اینم از برکات مارها بود!&lt;br /&gt;رفقای هم استانی (اعم از شوشتری، دزفولی، بهبهانی و سایر مناطق استان شکرخیز) جان خودتون نه، جان سفالینه، یه خیزش فرهنگی بکنین این قدر جمهوری اسلامی و کشورهای خلیج فارس، ما رو عرب و خوزستان رو استان عربی جا نزنن! عرب بودن به خودی خود هیچ ایرادی نداره، اما مسلمن یه عرب هم خوشش نمی یاد بهش بگن فارس، درسته؟ حالا وبلاگو گذاشتن واسه درددل آدم و جلوگیری از غمباد، اما گاهی گداری بد نیست تو همین چاردیواری یادی بکنیم که بابا! ما عرب نیستیم! و برخلاف سریالهای مزخرف ضرغاریجانی، یه مشت وحشی خنگ عصبی مزاج احمق هم نیستیم! لهجه مون هم این اصوات مسخره ای نیست که به خورد ملت می دین!... خب احساساتی شدم دوباره، یکی منو از بالای منبر بیاره پایین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم این که داداش احمد شما دسبیلی نویسید، اما خوشحال بوویم. ای برارمو هم سیمو شوشتری نوشت اما کیف کوردیم. ای شعر "دوشو ا تیم خو لف شراق پرس بید" بابام سیم خوند بار اول. خیلی "پروفشناله!" وا رویم تافلی گریم سی فهمش :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم این که آها! بعد از چهارسال و اندی وبلاگ نویسی، تازه اینجا داره لوکالایز می شه به قول فرنگیها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم این که همه جای ایران سرای من است. البته فعلن یه وجبش هم نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم این که مخلص همگانیم دربست الی الابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: سقم بپکه! چرا چشم خوردین &lt;a href="http://www.asheghanehaiema.blogfa.com/"&gt;شما دونفر&lt;/a&gt;؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-936032390914285521?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/936032390914285521/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=936032390914285521&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/936032390914285521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/936032390914285521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-7633611376065777671</id><published>2007-08-28T07:36:00.000+03:30</published><updated>2007-08-28T08:15:46.257+03:30</updated><title type='text'>در باب مار 3</title><content type='html'>خب چرا این قدر ور زدم؟ دلیلش قابل حدسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادربزرگ رو برای همیشه از دست دادم. مادرم رو هم پیر و مریض ول کردم و درکمال خودخواهی اومدم آخر دنیا که مثلن چه گلی به سرش بزنم، خدا عالمه. حالا تو این غربت و تنهایی، بدجور دلم می خواد وقتی می یام خونه یکی باشه یه غذای گرم جلوم بذاره. یا دست کم بگه کاهو شستم بیا کوفت کن! وسط این همه آدم جورواجور با لباسها و اداهای مختلف، تو خیابون چشم می گردونم دنبال یه صورت مهربون پیچیده تو چادر سفید گل گلی. دلم می خواد زنبیل خریدشو ازش بگیرم، از روی جوب بپرم (اینجا جوب درست حسابی هم نیست که) و نگاش کنم که می گه: "مو خو نَتَرُم پِرهُم، بندی سیُم جور" (من که نمی تونم بپرم، پل برام پیدا کن) شاید باورتون نشه، اما گاهی دلم واسه مزخرف شنیدن هم تنگ می شه! دلم یه صدای آشنا، یه لهجه آشنا می خواد حتی شده به بی حجابی و بی نمازیم گیر بده و نصیحت کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارها در چه حالن و کجان؟ والله خبر ندارم. اونا هم حتمن مثل باقی ایرانیها درگیر آوارگی خودشون و بچه هاشونن. با مامان که تلفنی اختلاط می کنیم کم صحبت از مارها پیش می یاد. ازش می پرسم: خب مامان، بهتری ان شاالله؟ &lt;br /&gt;می گه آره نگران نباش. یه دختری رو بهمون معرفی کردن با شوهرش تازه از کردستان اومده. خدا عمرش بده، می یاد حمومم می کنه، غذا درست می کنه، به خونه می رسه.&lt;br /&gt;فکر می کنم این زن و شوهر بیچاره هم به سهم خودشون آواره شدن، اما باز لیاقت و غیرت اون از من که دختر مامانمم بیشتره! باز دمش گرم!&lt;br /&gt;در کمال بیشعوری می گم خب خدا رو شکر!!!! یه ماری نیست بیاد پیشتون بمونه همیشه؟&lt;br /&gt;می گه نه مادرجان، دلت خوشه؟! می بینی دنیا چطوری شده دیگه. حتی زن دایی بزرگ (یکی از بی بی های باقیمونده از نسل قدیم) می خواست بیاد تهران. خب چی کار کنه بیچاره. بچه هاش که تو اروپا و آمریکا سرگردونن. این دختر و پسرش که تهرانن گفتن بی بی رو بیارن پیش خودشون. دوماه طاقت نیاورد تو لونه های دودگرفته اینجا. برگشت اهواز تو همون خونه قدیمی خودش.&lt;br /&gt;می گم: پس الآن پیرزن تو اون خونه بزرگ مونده تنها؟&lt;br /&gt;می گه: نه خدیجه پیشش هست.&lt;br /&gt;می گم: خدیجه کیه؟&lt;br /&gt;می خنده: دختر مارخدیجه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان همیشه می گفت هرچی به سرمون رفت از این تفرقه ها بود. گاهی که دلتنگی خیلی بهش فشار می آورد، با گریه نفرین می کرد که الهی خدا آوارتون کنه، بچه هامو ازم گرفتین... گاهی فکر می کنم این خودخواهی واقعن ارزششو نداره. باید برگردیم سر خونه و خاکمون، کنار پدر و مادرمون و بی خود انتظار نداشته باشیم سرپیری اونا دنبال ما آواره بشن و درواقع، این طوری از خودمون سلب مسوولیت کنیم. اما می دونم برگشتن همان و سر دوهفته، به غلط کردن افتادن همان. جای مارمحمد خالی که یه دستشو به کمر بزنه و بگه: "ها! پی تو خَشُم نی، بی تو نَم گِرَم جا!" (با تو خوش نیستم، بی تو دلمو جا نمی گیره-دلم تنگ می شه!)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-7633611376065777671?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/7633611376065777671/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=7633611376065777671&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7633611376065777671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/7633611376065777671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/08/3.html' title='در باب مار 3'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-8873922541932911826</id><published>2007-08-24T14:41:00.000+03:30</published><updated>2007-08-28T07:36:32.831+03:30</updated><title type='text'>در باب مار 2</title><content type='html'>&lt;span style="font-style:italic;"&gt;قبل از پابلیش: ما یه چند وختی اینترنت نداشتیم. حالا که دوباره اینترنت دار شدیم جبران مافات می کنیم، الی ماشاالله ور می زنیم. قربان شما.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از این مارها، مارمحمد بود. البته مارمحمد بیشتر از همه توی سانتی مانتال ترین گروه از نوادگان جد کبیر فرمانروایی می کرد که تو فامیل، اولین کسایی بودن که دعوت کشف حجاب رضاشاه رو لبیک گفتن، چند سال بعد راه آمریکا رو کشف کردن و مثلن تو مهمونیهای دهه سی، شاتوبریان و کرم کارامل سرو می کردن. همین اخلاقشون باعث شد که مارمحمد، اول به "مَش گوهر" و بعد به "گوهر خانم" تغییر نام پیدا کنه، اما خودش به اصالتش وفادار مونده بود. یادمه تو عروسی دختر یکی از همین سانتی مانتالها، دایره دست گرفته بود و تصنیف شوشتری می خوند به این مضمون که اینها "تُنبو کَنده" (بدون تنبان!) می گردن و ماتیک می زنن و سینما می رن، اون وقت خدا اینها رو کرده سید اولاد پیغمبر! خدا بده شانس!&lt;br /&gt;یادش به خیر، شوشتری اصیلی بود که دست به نفرین و تحقیرش حرف نداشت! یادمه یه بار اومده بود به مادربزرگم سر بزنه. رفت تو آشپزخونه، منم کوچولو بودم داشتم برای خودم توی حیاط خلوت پشت آشپزخونه بازی می کردم. می شنیدم همین طور که ظرف می شست و سبزی پاک می کرد، نفرین هم می کرد: هی "مَباتو" (الهی نباشین!) "زغال اَدلتو" (دلتون ذغال بشه!) و قس علیهذا. گفتم گوهرخانوم به کی نفرین می کنین؟ گفت کاهو شستم، بیا ببر کوفت کنین!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا نه که خیال کنین همه مارها همیشه بداخلاق بودن ها! اوائل جنگ، یکی از مارها که طاقت موشک بارون هر روزه رو نداشت، اومد یکی دو سالی پیش ما موند. مش زهرا، طفلی تنها ماری بود که به اسم خودش شناخته می شد، چون نه تنها بچه، بلکه هیچ کسو تو دنیا نداشت. تو عالم بچگی خیلی دوستش داشتم، برام قصه می گفت، منو بازار می برد، چادر سر کردن و تسبیح انداختن یادم می داد. منم عقلم نمی رسید که باید دونه تسبیح رو از روی نخ رد کنم، نخ رو می گرفتم می کشیدم و تسبیح پاره می شد. یادم نیست چندتا از تسبیحهای پیرزن بیچاره رو ناکار کردم، همه هم سوغاتی بودن و یادگاریهاش از فلان سفر کربلا یا مشهد با این بی بی و اون بی بی. اما خب هیچی بهم نمی گفت و بازم زور می زد یادم بده. به نظرم یه چیزهایی از روانشناسی کودک سرش می شد، الآن که فکرشو می کنم، می بینم رفتارهاش با من خیلی حساب شده بود!&lt;br /&gt;یادمه یه بار اتاق پذیرایی رو تمیز و مرتب کرده بود، منم سریع اسباب بازیهامو بردم و پخش کردم اونجا. مامان خیلی عصبانی شد و اومد منو بزنه که مش زهرا جلوشو گرفت. من رفتم پشت در اتاق قایم شدم. شنیدم که مش زهرا بلند بلند به مامانم می گه نه بی بی این کار مَلمَلی (منو ململی صدا می زد) نیست. ململی منو دوست داره، می دونه پام درد می کنه، کمرم درد می کنه، پیر شدم و مریضم. می دونه مرتب کردن اینجا چقدر سخته. نمی یاد اینجا رو به هم بریزه، منو اذیت کنه. این کار یه دختر بده. کار ململی ما نیست. مامان با عصبانیت رفت تو آشپرخونه. مش زهرا هم چادرشو سر کرد و رو به قبله نشست به تسبیح انداختن و هی بلند بلند می گفت آخ کمرم! آخ پام! خدایا همه مریضها رو شفا بده! خب می تونین حدس بزنین چه عذاب وجدانی گرفتم! رفتم سریع همه اسباب بازیها رو جمع کردم و بردم تو اتاق. اومدم کنارش نشستم و گفتم مش زهرا اسباب بازیهای ململی بده رو جمع کردم، حالا یادم می دی تسبیح بندازم؟ گفت آره ولی این آخرین تسبیحیه که دارم مواظب باش پاره اش نکنی!&lt;br /&gt;اما خب، به همین نسبت که مش زهرا برای من دوست داشتنی بود، برای خواهرها و برادرم عین کابوس می موند. روزی چندفقره، داداشم رو برای موهای بلندش و خواهرهامو برای خط چشم کشیدن نصیحت می کرد. دوسالی که گذشت دوباره برگشت خوزستان. هوای سرد و کثیف تهران بهش نمی ساخت، همون تیر و مرداد اهواز براش دوست داشتنی تر بود. آخرین خبرش رو از آسایشگاه سالمندان سبزه وار دارم. ای پدرت بسوزه روزگار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند فقره مار دیگه هم بود که صابونشون فقط تو سفرهای اهواز به تنم خورد. مثل مارحمید و مارخدیجه. به همون نسبت که بی بی صدات می کردن، امر و نهی هم می کردن و ازت کار می کشیدن. اما باز بنازم به هیبت و جلال و جبروت مارحبیب الله که سالها بعد از مرگش، هنوز هم سایه اش روی در و دیوار خونه های اجدادی هست. خدا بیامرزدش به حق هرچی آدم زحمتکشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو تهران هرچی دنبال مار گشتیم، پیدا نکردیم. البته فاطمه خانوم بود که هفته ای یه بار می اومد، دو تا آپارتمان گنده چهارخوابه رو با حیاط و پارکینگ و انباری می شست و می کرد عین دسته گل. (قابل توجه این جانب که سوییت 30 متری رو جارو برقی می کشه، تا چند روز می افته یه گوشه) فاطمه خانوم هم عالمی داشت واسه خودش. یه خونه قدیمی داشت تو جنوب تهران. عصر که می شد، یه کم میوه و خرت و پرت رو تو پارچه می پیچید، پارچه رو رو سرش می ذاشت و می رفت خونه. یه شوهر تریاکی مفنگی داشت که نون خور زنش بود و چندتا بچه قد و نیم قد. می گفت از همتون خوشبخت ترم. وقتی می رم خونه شام درست می کنم، حیاطو آب و جارو می کنم، فرش می اندازم و سماور می ذارم. با بچه هام می شینیم شام می خوریم تا نصف شب می گیم و می خندیم. شما از زندگی چی فهمیدین، صبح تا شب چپیدین تو این لونه مرغها؟! راست می گفت والله!&lt;br /&gt; چند وقت بعد از این که شوهرش که مرحوم شد، خودش رفت از لبو فروش محلشون خواستگاری کرد. مامان بهش گفت ای بابا، از اولی چه خیری دیدی که از دومی ببینی، بیکار بودی خودتو انداختی تو هچل؟ می گفت نه خانوم جان، زنی که سایه مرد بالای سرش نباشه، از سگ کم تره! انصافن مارهای ما فمینیست تر بودن! یادمه یه بار که همه داشتن از ظلم و جور شوهر مارعلی شکایت می کردن و براش دل می سوزوندن، مارعلی همون طور که بادمجون پوست می کند، پوست بادمجون رو توی دستش نگه داشت و گفت: "میره مو چندِ هِنونَه!"(شوهرم عین ایناست!)، "ریزُمِش دیر" (می اندازمش دور!) "جونُم بچون مِن!" (زندگیم بچه هامن!)&lt;br /&gt;خلاصه فاطمه خانوم هم زن نازنینی بود، اما خب، ما به مارهای خودمون بیشتر انس داشتیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چرا این قدر ور زدم از این ور و اون ور، باشه پست بعدی، این یکی خیلی طولانی شد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-8873922541932911826?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/8873922541932911826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=8873922541932911826&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8873922541932911826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/8873922541932911826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/08/2.html' title='در باب مار 2'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5984892404213414706</id><published>2007-08-06T09:36:00.001+03:30</published><updated>2007-08-06T09:36:54.392+03:30</updated><title type='text'>در باب مار 1</title><content type='html'>اشتب نکنین! این مار با اون ماری که مدنظر شماست، تومنی هفت صنار توفیر داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جریان مار از قدیم مدیمها شروع می شه. ظاهرن صبح زود که حاج آقا شال و کلاه می کرده می رفته پی یه لقمه نون، بی بی هم چادر چاقچور می کرده و می رفته خونه بی بی های دیگه به حرف زدن و خندیدن و خاله بازی خلاصه، تا ظهر. ظهر داغ خوزستان هم شهر می شه شهر اموات. همه می رفتن شبستون (زیرزمین) یا شُوادون (یه طبقه پایین زیرزمین) که به نسبت خنک بوده، می خوابیدن. بعد از ظهری با پریدن آفتاب بیدار می شدن و تا یه هندونه خنکی بزنن و سر و صورتی صفا بدن وقت شام می رسیده که دوباره دور هم جمع بشن به بگو بخند. حالا این وسط حسابشو بکن بخوای بدون یخچال و فریزر و بلندر و ماکرویو، رو اجاق هیزمی غذا بپزی، لب حوض لباس بشوری، خونه درندشت قدیمی رو تمیز کنی و تازه یه لشکر بچه کور کچل هم ضبط و ربط کنی... خب جور درنمی یاد دیگه.&lt;br /&gt;همشهریهای ما هم مثل خیلی از ایرانیهای دیگه، زنها رو به اسم بچه بزرگشون صدا می کردن. مادر علی، مادر کبری، مادر محمد،... مادر هم تو زبون محلی، خلاصه شده به "مار" و زنها معروف بودن به مارعلی، مارحمید، مارخدیجه،...&lt;br /&gt;بی بی هایی که ذکرشون رفت، اکثرن چندتا مار"ایکس" دور و ورشون داشتن که تو کارهای خونه کمک کنن، البته کمک که چه عرض کنم، تقریبن تموم کارهای خونه رو انجام بدن. این مارها قدرت و نفوذ زیادی تو خونه داشتن و یکی از مشاورین مهم برای تصمیم گیری بودن، معمولن هم طایفه ای عمل می کردن. یعنی مثلن یه مارحبیب الله خدا بیامرز بود که هم تو خونه بابابزرگ من صاحب نظر و همه کاره بود هم تو خونه همه دایی های مامانم، حتی "بی بی بزرگه" که مادر بزرگ مامان من و بزرگ خونواده بود و احترامش به همه واجب، پست "مشاور ارشد" رو به مارحبیب الله داده بود و لاغیر. &lt;br /&gt;ما بچه ها خیلی از مارها شاکی بودیم چون نمی ذاشتن شلوغ بازی کنیم و خونه های بزرگ قدیمی رو به هم بریزیم و مرتب ازشون تشر می خوردیم. علاوه بر اون، کافی بود مثلن تو پنج سالگی، دامن کوتاه گل گلی بپوشیم که تا چند ماه فحش و فضیحت نثار خودمون و بابا ننه و صد البته تهرانیهای از همه جا بی خبر بشه که ما رو کافر و پتیاره بار آوردن! نوجوون که شدیم و گرفتار بحران بلوغ، گیرها شدیدتر شد تاجایی که پسردایی که به خونسردی معروف بود، می گفت اگه یه روز مارحمید مُرد، بدونید من کشتمش! البته مامان من اعتقاد داشت ما خیلی هم خوشبخت و آزادیم چون خودش و همسن و سالهاش از مارها کتک هم خورده بودن و حتی نزدیک بوده از درس خوندن هم محروم بشن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه مارها عالمی داشتن برای خودشون. جنگ به من فرصت نداد که خیلی از مصاحبتشون بهره مند بشم، اما یکی دوتاشونو دریافتم و باهاشون زندگی کردم و ازشون خاطره دارم. تو پست بعدی راجع بهشون می نویسم که چونه ام بدجوری گرم شده به وراجی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5984892404213414706?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5984892404213414706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5984892404213414706&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5984892404213414706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5984892404213414706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/08/1_06.html' title='در باب مار 1'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6468511093734903552</id><published>2007-08-05T00:45:00.000+03:30</published><updated>2007-08-05T01:08:29.348+03:30</updated><title type='text'>همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند</title><content type='html'>قلم فرسایی کار من نیست، فکر هم نکنم نوشته هام بتونه کسی رو تسکین بده. فقط می تونم بگم واقعن متاسف و مستاصلم.&lt;br /&gt;تو این دوسال آوارگی تو دنیا، عمیقن به این باور رسیدم که حق ما این نیست.&lt;br /&gt;باز دم شما گرم که جرات فریاد زدن دارین. امیدوارم هیچ وقت یاستون از صبوری روحتون وسیع تر نشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما عین عروسکهای کارخونه ای بار اومدیم. یه سرنگ بزرگ تو کله مون فرو کردن تا هرچی حس شادی، زندگی، هیجان، امید، شرف و وجدان تو وجودمون بود، بکشن بیرون. تو همچین محیطی شما زنده این و امید دارین. این معجزه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعن نمی دونم چی بگم. همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6468511093734903552?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6468511093734903552/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6468511093734903552&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6468511093734903552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6468511093734903552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/08/blog-post_05.html' title='همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5380077926273880448</id><published>2007-08-01T08:15:00.000+03:30</published><updated>2007-08-01T08:32:16.054+03:30</updated><title type='text'>نه دیگه!</title><content type='html'>هروقت تلویزیون یه بخت برگشته ای رو درحال اعتراف و فحش دادن به خودش نشون می داد، یا با افتخار، اعدام چند نفری که یهو عین قارچ از زیر زمین دراومده بودن پخش می کرد، یا تو خیابون به ملت گیر می دادن و این قبیل کثافتکاریها، مامان سرتکون می داد و با نگاه عاقل اندر سفیهی می گفت: شده عین اواخر دوره شاه.&lt;br /&gt;می پرسیدیم مامان جون یعنی می گی آخرشه دیگه؟&lt;br /&gt;می گفت آره مادر، حکومتی تا آخر عمرش نباشه، بچه 14 ساله رو دشمن خودش نمی بینه که.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند باری که گذشت، بدجنس شده بودیم و سر به سر مامانمون می ذاشتیم. تا آه می کشید و می گفت شده عین اواخر دوره شاه، ما سریع در می اومدیم که: مامان جان، بیشتر از 20 ساله داری همینو می گی. این آخرش کی می رسه پس؟&lt;br /&gt;می گفت: نه، اون دفعه ها به خرابی این دفعه نبود! این دفعه دیگه راس راسی آخرشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی فهمم چه خبره که جمهوری اسلامی تو همه چی یه کاره ترمز بریده. سنگسار مردی که طبق شرع انور هم مجازاتش اعدام نبود، اعدام فله ای یه عده که معلوم نشد جرمشون چیه و تو کدوم دادگاه محاکمه شدن و شاکیشون کی بوده، درآوردن دمار از روزگار دانشجوهای بیچاره فقط واسه این که عقده حقارت محمود خان تسکین پیدا کنه، حکم اعدام واسه دوتا روزنامه نگار کرد فلک زده (نوشتن چه ربطی به محاربه داره آخه)، شوی اعتراف گیری، هار شدن پلیس همیشه وحشی، مسخره بازی بنزین، وضعیت ضایع اقتصادی... بازم بگم؟! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان جان؟! می گی این دفعه دیگه آخرشه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5380077926273880448?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5380077926273880448/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5380077926273880448&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5380077926273880448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5380077926273880448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='نه دیگه!'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-5272977755737841660</id><published>2007-07-29T02:19:00.000+03:30</published><updated>2007-07-29T02:24:39.025+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ای والله! &lt;a href="http://ghomaaar.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html"&gt;مجتبی سمیعی نژاد&lt;/a&gt; خوب مردم رو شناخته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما واقعن نمی دونم چه خاکی می شه به سر کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-5272977755737841660?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/5272977755737841660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=5272977755737841660&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5272977755737841660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/5272977755737841660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/07/blog-post_29.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-6140803367385124551</id><published>2007-07-26T13:19:00.000+03:30</published><updated>2007-07-26T13:27:29.193+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من به بی سامانی&lt;br /&gt;باد را می مانم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول دارم که جام تو گروه آدمهای قوی و باپشتکاره. اما اعتراف می کنم دیگه دارم کم می یارم. اولین آثار کم آوردن و خود رو باختن، داره معلوم می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی ضایعه که تو سرپایینی کم بیاری، از قل خوردن هم بترسی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-6140803367385124551?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/6140803367385124551/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=6140803367385124551&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6140803367385124551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/6140803367385124551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/07/blog-post_26.html' title=''/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7004322.post-529371215831703158</id><published>2007-07-24T04:52:00.000+03:30</published><updated>2007-07-24T05:22:24.617+03:30</updated><title type='text'>سنگ</title><content type='html'>در بیابانی دور&lt;br /&gt;که نروید جز خار&lt;br /&gt;که نتوفد جز باد&lt;br /&gt;که نخیزد جز مرگ&lt;br /&gt;که نجنبد نفسی از نفسی&lt;br /&gt;خفته در خاک، کسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیر یک سنگ کبود&lt;br /&gt;در دل خاک سیاه&lt;br /&gt;می درخشد دونگاه&lt;br /&gt;که به ناکامی از این محنت گاه&lt;br /&gt;کرده افسانه هستی، کوتاه&lt;br /&gt;(فریدون مشیری)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a alt="محل سنگسار - عکس از شوق رهایی" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVVMlPqItI/AAAAAAAAABE/0j9f1xtbJbQ/s1600-h/takestan-1.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVVMlPqItI/AAAAAAAAABE/0j9f1xtbJbQ/s320/takestan-1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090568628456792786" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره همچین جایی. &lt;a href="http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-74.aspx"&gt;گزارش شهروند امروز&lt;/a&gt; رو بخونین. هلاک این قسمتش شدم:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;"خودم رفته بودم ببينم. مردم تاكستان و روستاهاي اطراف آمده بودند. من جرات نگاه كردن ندارم اما برايم جالب بود. مي‌خواستم ببينم كه چه‌جور آدم‌هايي سنگسار مي‌شوند. مردم با فلاكس چاي آمده بودند قبرستان براي نگاه كردن اما سنگسار انجام نشد"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بفرمایین چایی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWQVPqIuI/AAAAAAAAABM/mspZ9HUWUSE/s1600-h/takestan-3.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWQVPqIuI/AAAAAAAAABM/mspZ9HUWUSE/s320/takestan-3.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090569792392930018" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWmVPqIvI/AAAAAAAAABU/2aI3y2xMM04/s1600-h/takestan-5.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp2.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWmVPqIvI/AAAAAAAAABU/2aI3y2xMM04/s320/takestan-5.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090570170350052082" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWzlPqIwI/AAAAAAAAABc/LhTaFEyrDBE/s1600-h/takestan-6.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVWzlPqIwI/AAAAAAAAABc/LhTaFEyrDBE/s320/takestan-6.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090570397983318786" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVXO1PqIxI/AAAAAAAAABk/tbqWY_kWPzw/s1600-h/takestan-9.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp0.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqVXO1PqIxI/AAAAAAAAABk/tbqWY_kWPzw/s320/takestan-9.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090570866134754066" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عکسها رو از &lt;a href="http://www.faryadehaghtalabi3.blogfa.com/post-33.aspx"&gt;اینجا&lt;/a&gt; برداشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوکیلی یه کدوم از این سنگها بخوره تو ملاجت، چه حالی می شی؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من می گم کسی که سنگ می زنه، حتمن ایمان قوی داره. باور نمی کنم کسی بتونه به خاطر پول، قدرت، یا از سر ترس، یه آدم کت بسته تو گونی رو سنگبارون کنه. همچین کسی باید ایمان قوی داشته باشه که کاری که می کنه درسته. و این ایمان با اشرف مخلوقات چه کارها که نکرده. ایمانی که با ادعای پرورش فضایل انسانی و شکوفا کردن اخلاق به وجود اومده، آدم رو به چه درجه از سبعانیت رسونده آخه؟ مال این دین و اون ایدئولوژی هم نیست ها. تو تاریخ به پشتوانه اعتقاد راسخ، گه کاری پشت گه کاری اتفاق افتاده. کاهنها که اولین خونه های عفاف دنیا رو باز کردن در راه خدایان، بعد جنگ در راه خدا، بعد به نام خلق قهرمان یا برای اعتلای نژاد میمون زاده و قس علیهذا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلذا می شه از قول دکارت گفت: شک می کنم، پس هنوز آدمم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعار هفته: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، ما رو تو شَک نگه دار. (مهدی بیاد که معلومه، یه مومن در راه خدا سرمونو عین پیازچه می زنه و برای تحقق عدالت، رود خون تا سینه اسب حضرت می رسه و خلاصه به قول فروغ، من تهی خواهم شد از فریاد درد)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7004322-529371215831703158?l=sofalineh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofalineh.blogspot.com/feeds/529371215831703158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7004322&amp;postID=529371215831703158&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/529371215831703158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7004322/posts/default/529371215831703158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofalineh.blogspot.com/2007/07/blog-post_24.html' title='سنگ'/><author><name>saboo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09424671984604647654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_PqYBDSN-Wms/RqV
