|
پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۳
چس ناله خيلی آزاردهنده است، می خواد مثل پست قبلی من زلزله ای باشه يا عاشقانه يا هرچی. منم که آخوندی تو خونمه منتظرم يه بهانه ای دست بده بپرم بالا منبر به سبک اجداد کبارم يه نطق غرا بفرمايم، منتها بدبختانه همه شجره نومه من دستشونه بهم رو نمی دن نصيحتشون کنم، منم ناچارم بيام تو وبلاگم روضه زلزله بخونم.
چند تا نصيحت می کنم گوش کن، البته واسه گوش کردن تو نمی گم، واسه اين می گم که رگ مادربزرگيم زده بالا :
فراموش کردن خيلی بهتر از به يادآوردن خاطره ايه که پوک شده و ديگه هيچ حسی رو تو وجودت زنده نمی کنه حتی نفرتو. يه چيز ديگه، چه اصراری داری خاطراتی رو که می دونی بهتره فراموش بشن، زنده کنی و عذاب بکشی؟ از عذاب دادن خودت لذت می بری؟
عاشق کسی بودن با به حضور کسی عادت کردن خيلی فرق داره. اما متاسفانه خيليها دومی رو جای اولی می گيرن.
اولين قدم برای بزرگ شدن و مستقل بودن اينه که شهامت قبول اشتباهاتت رو داشته باشی و بعد از اون، حواست باشه که از اشتباهاتت يه غول به اسم شکست سهمگين نسازی و زير بار اين شکست خيالی خودتو خرد نکنی.
زندگی کردن واقعا کار آسونی نيست، اما کنار اومدن با مردن از زندگی کردن هم سخت تره. با مردن کنار اومدن خيلی با مردن رو فراموش کردن يا از ترس مردن زندگی رو هاپولی کردن فرق داره.
مرسی.
posted @
۱۰:۰۳ بعدازظهر
|