|
جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳
و اين تنهايی بی پير
با تنهاييهات چی کار می کنی؟
کتاب می خونی.
فيلم می بينی.
عرق می خوری.
گريه می کنی.
وبلاگ می نويسی.
قدم می زنی.
سيگار می کشی.
ورزشی می کنی.
يه کار هنری دست می گيری.
به نظر من بهترينش ارتباط با ياره. نمی خواد حالا تلفنو بگيری يا بشينی ور دلش يه بند ور بزنی، همين که حس کنی حضور داره و کنارته واسه کنار اومدن با تنهايی عاليه. اما موضوع اينجاست که خب اگه اون نخواد تنهاييشو با تنهايی تو قاطی کنه چی؟ يا اصولا اگه ياری داشته باشی که اينقدر تنهاييت قاطی تنهاييش شده باشه، ديگه اينقدرها احساس تنهايی عذابت نمی ده که بخوای فکر کنی باهاش می خوای چی کار کنی!
شايد نقطه شروع اعتقاد به خدا همينجا باشه. ياری که هميشه حضور داره هميشه هم حوصله تو داره، اگه حسود هستی هم می تونی تصور کنی مثل تو تنهاست.
پی نوشت خصوصی : با چنين تعريفی از خدا، تو شايسته پرستشی...
posted @
۱۰:۲۸ قبلازظهر
|