|
پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳
هيچی
بسم الله!
چند وخته اينجا نيومدم؟ خيالی نيست.
دلم واسه وبلاگ نوشتن تنگ شده بود. آقای مديرعامل می گن وبلاگ نويسی کار آدمهای بيکاره درضمن منشا وبلاگ صهيونيستها بودن که خواستن جوونای ما رو سر کار بذارن و از فکر جهاد با اسرائيل منصرفشون کنن. خب بايد با آقای مدير عامل موافق باشم نه؟ سرعتهای اين کارتهای پيزوری هم که تو هپروته و اين بدتر اعصاب آدمو خورد می کنه.
پسرعمه تو تنها کسی هستی که سراغمو می گيری دمت گرم. نمی دونم چرا وقتی ايران بودی ما اينقدر خودمونو واسه اون يکی می گرفتيم، شايد بچگی بود و جو گند خونه که هرکی عبوس تر بود رو بيشتر تحسين می کرد. به هرحال بی خيالش فعلا که رفيقمی و سراغمو می گيری دمت گرم. منم همون نردبون چاقالويی که بودم هستم، يه مقدار شاکی تر و ننرتر، اما کمتر از اون موقعها تنها.
دستم بدجوری سوخته، مجبورم يه دستی زورکی بتايپم. موندم اونايی که خودسوزی می کنن چطور می تونن دردشو تحمل کنن؟ می خوای بميری هم يه جور بی درد بمير. سليقه نداری که. از من می پرسی قرص ديگوکسين از همه بهتره. يه لحظه ايست قلبی می ده، اون دانشجوی پزشکيه که واسم می گفت، می گفت مرگ خيلی شيرين و راحتيه... آره بابا. بيکاری خودتو دار بزنی يا بسوزونی؟ اما ديگه مردن هم معنی خودشو از دست داده. مردن هم مردنهای قديم.
خيلی دلم می خواد بميرم، اما می ترسم قبرم بيفته نزديک زمينهای مرغوب، هر روز سنگتراش و قبرکن با اون دستگاههای اعصاب خورد کنشون بيان زديک قبرم سر و صدا راه بندازن نذارن يه چرت بخوابيم. وصيت می کنم بعد از مردن جسدمو بسوزونين خاکسترمو هم بريزين تو دريا عين هنديها. سوختن بعد از مردن با سوختن قبل مردن قاعدتا فرق داره نه؟
پی نوشت : من خوشحالم... خيلی عجيبه؟!
posted @
۳:۲۳ بعدازظهر
|