|
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳
زندگی به چی می ارزه؟
به يه سبد آرزوی کال با پنجره های آبی مريم
يا راديوم ماری
شايد به تحمل رنج و درد اين واريس هزار ساله
يا با عاطفه ترين طناب دار 16 ساله
شايدم به جايزه شيرين
به خونه سياه فروغ
يا دستهای پينه بسته ننه بلقيس با پسر مهندس و دختر دکترش
که شبها مريمو به تن پاره پاره تنها پسرش قسم می ده
نمی دونم.
تو حس رمانتيکی نيستم.
نه زندگی و نه انسان
من تو اين لحظه فقط به زن فکر می کنم
سلام ای زن!
ای آخرين مخلوق بی واسطه خدا!
با سهميه ات از انسانيت
چقدر حاضری برای زندگی بپردازی؟
هان؟!
من نزول خورم.
posted @
۹:۱۵ بعدازظهر
|