|
دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴
من ديشب صدای بال زدن عزرائيلو شنيدم. اصلا دلم نمی خواد همچين اتفاقی پيش بياد اما فضا تو خواب ديشب من سرد سرد بود، مثل نفس عزرائيل. اين دور و وريها هم که عادتشونه، همه چيو ازت پنهان می کنن به اين خيال که ناراحت نشی. اگه آسمون بياد زمين می گن ای، يه رعد و برقی زده، يا اگه 10 ريشتر زلزله بياد بهت می گن طوری نيست، يه نمه زمين تکون خورده نگران نباش درست می شه. نتيجه چيه؟ اينه که وقتی بهت می گن زمين يه نمه تکون خورده، مطمئن می شی 10 ريشتر زلزله اومده و اشکت دم مشکت می ياد، شعورشون که نمی رسه رو حرفهاشون شرطی شدی، می گن بيا واسه يه نمه تکون اين طوری بی تابی می کنه وای به وقتی که بفهمه زلزله بوده، دممون گرم بابا اين حساسه، دلشوره ايه، نمی دونم چه زهرماريه... امروز حوصله هيچکسو ندارم، به جهنم درک اسفل که پروژه عقبه اين حضرت آقا هم نمی ياد منتشو بکشم که قربون چشمهای بادوميت بيا يه جوری کد بنويس که اجرا بشه. حوصله ندارم مخ بذارم ببينم مدل سه لايه برنامه نويسی چه کوفت زهرماريه يا فلان دانشمند تو برنامه اش چه گندی زده ازش تقليد کنم. من هيشکيو نمی خوام، گرسنه امه ولی حالم از هرچی غذاست بهم می خوره، از بيمارستان بدم می ياد از همه چی بدم می ياد، اين سردرد لعنتی ديگه امونمو بريده. دلم می خواد برم دربند واسه خودم ول بگردم، بعد برم تجريش هرچی دلم خواست واسه خودم بخرم، موبايل هم خاموش، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. دلم باباييمو می خواد، می خوام برم بشينم ور دلش همينجوری نگاش کنم، می خوام مثل بچگيام بشم که هميشه باهاش بودم. باهاش می رفتم مطب، شب که می رفت سر مريض، از تو رختخوابم می پريدم بيرون و باهاش می رفتم تو ماشين می نشستم تا بياد. هميشه ماشينو جلوی نگهبانی بيمارستان می ذاشت که حواسشون بهم باشه، يه وقتها هم پارتی بازی می کرد منو می برد اتاق نوزادان، بچه ها رو تماشا کنم. هميشه فکر می کردم نکنه خدا بابا رو ازم بگيره، اون وخت کی منو دوست داره؟ با اين که خيلی باهم حرف نمی زنيم خيلی با هم گرم نمی گيريم اما هنوزم که هنوزه تا نصف شب تو رختخوابم غلت می زنم تا صدای در رو بشنوم که باز می کنه و قدمهای خسته شو، انگار خيالم راحت می شه و خوابم می بره. هنوزم با اين که ديگه کم پيش می ياد شب بره بالا سر مريض، وقتی شبها از بيمارستان می خوانش دلشوره می گيرم و دلم می خواد باهاش برم. با فکر کردن به مردن هر کسی دلم می گيره و دلشوره از دست دادن بابا می ياد سراغم. الآنم واقعا نمی دونم نگرانی از دست دادن دايی باعث شده جلوی اين دوتا مرد گنده که روبه روم نشستن، زار بزنم يا همون دلشوره قديمی که با فکر مردن هر عزيزی برام زنده می شه. نه امروز روز کار نيست. کاشکی اقلا اين پسره می اومد می شستم در باب مدل طراحی سه لايه و اهميت سرعت اتمام پروژه فک می زدم شايد فکرم مشغول می شد. دايی، دايی حالت چطوره؟ يادمه تو بيمارستان وقتی به هوش اومدم بالای سرم بود، سرمو گذاشتم رو سينه اش و يه فصل زار زدم. گفتم دايی اذيتم کردن، خيلی اذيتم کردن. نازم کرد و گفت کی اذيتت کرده عزيزم، من و پدرت مثل کوه پشتت ايستاديم نمی ذاريم هيچ کس اذيتت کنه... دايی کی اذيتت کرده؟... کاش دنيا جای بهتری بود. کاش دنيا يه کم قشنگ تر بود. ای بابا... اينهمه ور زدم آخرش هيچی از توش در نيومد. باز خدا رو شکر اين وبلاگ هست وگرنه تا حالا خفه شده بودم.
posted @
۸:۵۵ قبلازظهر
|