|
دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۴
تو از مردم متنفری. اما من دوسشون دارم. تموم رنجهاشون، نگاههای نگرانشون، پستيهاشون و تلاش مذبوحانه ای رو که واسه زندگی دارن دوست دارم. تو روشنفکر اشرافزاده ای. دستکش دست می کنی که دستهات کثيف نشه و بوی گند جامعه دماغ کوچولوتو آزار می ده. اما دستهای من آلوده است. اونا رو تا آرنج تو کثافت و خون فرو کردم...
دستهای آلوده، نمايشنامه سارتر... بعضی نوشته ها هستن که کهنه نمی شن، يکيشم همينه که داستان تکراری پوچ بودن مبارزه سياسيه واسه سعادت مردم. ديروز وسط همه کارها، رفتم رو سايت روزنامه شرق ول گشتم طبق معمول حالم گرفت. درباب سالگرد قتل عام ارامنه نوشته بود و آمارهای تکون دهنده ای از نسل کشيهای قرن بيستم که لامصب هيچ جای دنيا رو بی بهره نذاشته. از نسل کشی نازيها تو اروپا بگير تا قحطی تحميلی استالين تو روسيه و قتل عام چينيها به دستور مائو، خمرهای سرخ، شورشيهای کامبوج، جنگهای داخلی آفريقا، آمريکای لاتين،... آدم مات می مونه خدا چه جونوری ساخته که اينهمه هم بهش می نازه. مسخره اينجاست که نوشته بود ترکيه از قبول قتل عام ارامنه سرباز می زنه چون می خواد بره تو اتحاديه اروپا، اين چشم آبيهای مامانی مدافع حقوق بشر بهش می گن ايش ايش تو ارمنيها رو کشتی، رات نمی ديم تو بازی. تاحالا کسی از دولت انگليس پرسيده تو اين چند قرنه دنيا رو به چه گندی کشيدی؟ کسی جنايتهای فرانسه و ايتاليا رو تو آفريقا يادش مونده؟ يا همون آلمان نازگل مامانی که به سبک هيتلر دلتون خوشه آرياييه و با ايرانيها خوبه، يه چشمه از الطافش همون بمبهای شيميايی بود که داد به عراق يه کم هوا رو خوشبو کنه برامون. من واقعا سر از کار دنيا در نمی يارم. قرار هم هست بهش فکر نکنيم دو دستی کلاه خودمونو بچسبيم، نه؟ تا ببينيم اين وضعيت کی گريبان خودمونو می گيره و به خاطر يه مشت احمق که هدفشون تو زندگی فقط خيط کردن خداست، می ريم سينه خاک و می شيم يه مشت عدد و آمار واسه تاريخ. اينا بماند يه خبر ضد حال اين که کارنامه توقيف شده. زکی! تنها مجله ای بود که تمومشو می خوندم و باهاش حال می کردم و منتظر بودم شماره بعديش در بياد. موندم بی مجله، خلاف تمدن نيست تو رو خدا؟ ايراد نداره مجله راه زندگی می گيرم، شايدم مجله خانواده. خودمم واسه ستون زخم خوردگان تقدير يا بر سر دوراهی يا من همسر دوم بودم، مطلب می نويسم. - دختری هستم 10 ساله که بابا و داداشهام زدن مامانمو کشتن، منو تو خونه زندونی کردن هر روز هم با سيخ داغ شکنجه ام می دن، اين نامه رو هم با کبوتر نامه بر واسه تون می فرستم، مشاور محترم من چه غلطی بکنم؟ دخترم همانا مشکلات پايه زندگيست، با پدرتون بسازين سعی کنين بهانه دستش ندين، کتک هم نوش جونتون. - سرگذشت الف.ب از ناکجا: من خيلی دختر درسخونی بودم اصلا هم دنبال پسرها نبودم ولی بابام 13 سالگی به زور شوهرم داد شوهرم نذاشت درس بخونم بعد رفت يه زن ديگه گرفت، بعد 7 تا بچه آوردم بعدش شوهرم مرد، بعدش با يکی ديگه عروسی کردم، بعد بچه هام عروسی کردن، بعد اين يکی شوهرم هم مرد، بعد حالا دارم دوباره شوهر می کنم، خلاصه ناراحت نباشين دهن باز بی روزی نمی مونه. - پاسخ به سوالات شما: در يک کلام به قول شاعر، خاله اگر به روی تو افتد با من، دايی اگر افتاد خودت می دانی.
بدک هم نيست. شايد کارمون بگيره.
posted @
۹:۵۸ قبلازظهر
|