|
دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۴
کفران نعمت به اين می گن. دو تا همکار تو اين اتاق داشتيم که هميشه می ناليدم از صدای بلندشون و حرف زدنهای زيادشون. دو تا کاپيتان باسابقه بودن که فکر می کردم از بس وسط دريا تنهايی کشيدن اين همه حرف می زنن و البته همه جا رو با عرشه اشتباه می گيرن که اينجور هوار می کشن. ولی بالاغيرتا بعضی حرفها و تجربياتشون شنيدنی بود منتهای مراتب ظرفيت اعصاب منم حدی داشت. خلاصه ماموريت درياييشون دوباره شروع شد و گفتيم آخيش يه کم سکوت، چه حالی می ده. حالا از وقتی اينا رفتن، کنار دستمون چند تا کارگر افغانی آوردن از صبح تا شب جوشکاری می کنن و واسه کابل آواز می خونن و همديگه رو به القاب مختلف صدا می کنن. جرات نمی کنم از دست اينا نق بزنم، خدا می دونه اينا برن، کی می خواد بياد اينجا!
posted @
۱۰:۵۶ قبلازظهر
|