|
پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴
بابا ای والله عجب هوايی شده. هی به من گفتن بچه! آخر هفته با ما بيا شمال. هی ناز کردم گفتم نه من مرخصی ندارم و اينا. حالا بفرما خانوم جون. بشين مختو در راستای پيشرفت پروژه به کار بگير، دزدکی کوهو ديد بزن حسرت بخور. خلايق هرچه لايق.
تو جونمی وجودمی بهانه زنده بودنی قصه عشقم با بودنت می شه جاودان و موندنی به به..
رو مود پارتی هستم با اون دامن نارنجيه که واسه ام خريدی و کلی زلم زيمبو که به خودم آويزون کنم. محلش هم ترجيحا اهواز باشه، الآن نمی دونی خونه عمو چه باحاله. شب مهمونی بگيری هيچ ابلهی ساختمونو به حياط ترجيح نمی ده همه می يان کنار اون نخله که همه محل از روش تکثير کردن می رقصن، هوا پر از بوی تند گلهای نخودی و شب بو می شه از رودخونه هم يه باد خنکی می ياد که همه گرمای روز رو از يادت می بره.
بابا من امروز خيلی کيفورم. خدايا حال منو تا شب اين طوری نگهدار، آمين.
posted @
۸:۴۶ قبلازظهر
|