|
پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴
وقتی داشتم از کوی دانشگاه بر می گشتم بی اختيار به طبقه سوم اولين بلوک نگاه کردم. يه پسر حدودا 19 ساله دستشو زده بود زير چونه اش و از پنجره بيرونو نگاه می کرد. با همون رنگ پريده و سر و وضع نحيف دانشجوها که عمدتا نتيجه غذای سلفه. سرد و بی تفاوت و خسته. بعد از هشت سال آزگار، چيزی بهتر از اين شعر فروغ پيدا نکردم که احساسمو بيان کنه: مغز من هنوز لبريز از صدای وحشت پروانه ای است / که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند...
posted @
۱:۵۵ بعدازظهر
|