|
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴
- اما شما نمی توانيد. چيزی شما را نابود خواهد کرد * مثلا چه چيزی؟ - نمی دانم... انسانيت. * انسان؟ تو خودت را انسان می دانی؟ فراموش نکن آنچه در اينجا به سرت آمده هميشگی است. چنان تو را در هم کوبيده ايم که ديگر به هيچ عنوان ساخته نخواهی شد. ما نسل جديد انسان را به جهان خواهيم آورد. سرشار از نفرت، زنده برای خدمت به حزب و نيرومند. در آينه به خودت نگاه کن وينستون. می توانم با يک فشار کوچک تمام موهايت را از ريشه بکنم. به خودت نگاه کن وينستون. اگر تو انسان باشی، بدون شک آخرين انسان خواهی بود.

(1984 - جرج اورول)
فاحشه می دونی چيه؟ حتی اونايی که باهاش مخالفن، باز ته دلشون به چشم يه حرفه بهش نگاه می کنن. راست هم می گن، در واقع روسپيگری کهن ترين حرفه بشريته. اصلا هم شوخی نمی کنم، مقدمه تاريخ تمدن ويل دورانت رو بخون، يکی از اولين مشاغلی که با گسترش تمدن به وجود اومده همينه. دخترهای مقدسی بودن که برای خدايان تو معابد خودشونو در اختيار زائرها می ذاشتن و عايداتشون به کاهنها می رسيده واسه معبد. ويل دورانت بهش می گه فحشای مذهبی. تازگيا به اين جور زنها می گن کارگران سکس. يا زنهای خيابونی. يا چه می دونم از اين عناوين دهن پرکن. اما واقعا روسپيگری شغل نيست. برای اين که عميقا درک کنی يه فاحشه چه حسی داره، لازم نيست اگه زنی بری سر خيابون اتو بزنی يا اگه مردی يکيو از تو خيابون ببری خونه تون بگی برام از احساست تعريف کن طرف هم به ريشت بخنده. کافيه يه بار تو خاطراتت دقيق بشی. چند دفه کنسول دست دهم فلان مملکت از پشت شيشه بهت مثل سگ نگاه کرده؟ چند دفه سرچهارراه يه بچه 13 ساله اسلحه شو به طرفت نشونه گرفته؟ چند دفه شلاق خوردی؟ چند دفه سوار اون مينی بوسهای کذايی شدی؟ چند دفه سر کار و دانشگاه و اين ور اون ور... اينا به درک. چند دفه تلويزيونو روشن کردی يا تاريخ از مغول به اين ور رو خوندی؟! خلاصه چند دفه خورد شدی، له شدی، با چکمه از روی تنت، از روی روحت، از روی افکارت رد شدن تنها کاری هم که تونستی بکنی اين بوده که شونه بالا بندازی و خودتو به بی تفاوتی بزنی چون برای ادامه زندگی راه ديگه ای نداشتی؟
می دونی دلم می خواد وسط همين هوای تفته تهران برم وسط مردم تو ترافيک و دود داد بزنم بسه! اينهمه تحقير بسه. گور پدر همه تون از همه سنخ و همه حزب و همه مملکت، اينقدر منو تحقير نکنين، من آدمم! بعد همه با يه پوزخند تهوع آور نگام می کنن و می گن گرما به سرش زده ديوونه است بدبخت. جالبيش اينه که در شرايط مشابه خودمم همچين واکنشی نشون می دم.
خلاصه همذات پنداری با فاحشه ها کار زياد سختی نيست. من، يک فاحشه نجيب، در گرم ترين و کثيف ترين روز سال، سرشار از نفرت بدوی با ابتدايی ترين حس تنازع بقا، تو مجهول ترين گور دنيا دارم دنبال خدا می گردم... احمقم، نه؟
posted @
۱۰:۱۷ قبلازظهر
|