|
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴
از خنديدن خوشمون می ياد نه؟ ببينيم دنیا چطور داره به ريش ما می خنده.
اميدوارم فيلتر نشده باشه براتون.
ياد يه مطلب بی ربط افتادم. دوم راهنمايی بودم و يوم الله دهه فجر بود. تو سرمای استخون سوز صبحهای بهمن تهران (ای ياد اون هوا به خير) از صبحگاه معاف بوديم و به جاش مراسمو بعدازظهرها تو نمازخونه اجرا می کرديم؛ قرآن و سرودهای انقلابی و نمايش مسخره کردن شاه و اين حرفها. يه روز اون وسط مسطهای دهه فجر، صبح کله سحر هر سه ناظم خوش اخلاق مدرسه اومدن ما رو از کلاسها انداختن بيرون و زير برف ريزی که می باريد به صفمون کردن. بين بچه ها يه قرآن خون حرفه ای هم داشتيم که آخرش رفت حرم امام رضا خادم شد، اونم سريع پريد اون بالا به قرآن خوندن. ما هم اين پايين، خيليهامون حتی فرصت برداشتن کاپشن هم پيدا نکرده بوديم، با روپوش نازک می لرزيديم و دستهامونو ها می کرديم و غر می زديم چه خبر شده. فی الفور شایع شد که باز يکی از بچه خلافهای مدرسه رو بيرون با دوست پسرش گرفتن و حالا مديره می خواد بياد زهره چشم بگيره. اما زهی خيال باطل. بعد از قرآن ناظمه دراومد که بله، امروز حاج خانوم فلانی (اسمش يادم نيست) که در دوران انقلاب حضور فعال داشتن تشريف آوردن اينجا تا برای شما از خاطرات اون روزای باشکوه بگن. به افتخارشون صلوات. چندتايی صلواته رو اومدن و چند تا بچه پررو هم کف و سوت زدن و زنيکه رفت بالا. طبيعتا انتظار نداری بگم نيکول کيدمن بود، از همين فاطی کاماندوهای سيبيلو که هيکلشون طعنه زده به تانک. قاعدتا از طرف اداره مامور شده بود امروزو بره چندتا مدرسه نطق کنه، ما هم از شانسمون افتاده بوديم سانس اول. خلاصه داشتيم عين سگ می لرزيديم که زنه ميکروفونو گرفت و بعد از اسم خدا و احترام به پيغمبر و شهدای اسلام و سران جمهوری اسلامی و فحش به آمريکای جهانخوار و اسرائيل غاصب و شياطين و اين حرفها گفت می خواد بی مقدمه بره سر اصل مطلب. اصل مطلب هم اين که می خواد ما رو ببره تو همون شور و حال انقلاب و همون احساس رو در وجود خودش و ما زنده کنه. خب، بسم الله! با کلی آب و تاب همون جريان ازهاری رو که گفته بود نواره تعريف کرد و گفت آره بچه ها! ما ريختيم تو خيابون و می دونين چه شعاری می داديم؟ می گم همه با من تکرار کنين: ازهاری گوساله، پيرسگ صدساله، بازم می گی نواره، نوار که پا نداره. ياالله با من تکرار کنين تا اون شور و حالو حس کنين! ما عين مجسمه بلاهت به همديگه زل زديم. با تکرار زنه و تشر ناظم کم کم نطق بچه ننرها و خودشيرينها وا شد، اونم نه کامل. پنج شيش بار يه عده با هم داد زدن: ازهاری گوساله، پيرسگ صدساله، ازهاری گوساله، پيرسگ صدساله،... بعدم زنه گفت ممنون بچه ها من واقعا اون حال و هوا رو حس کردم! ما هم گفتيم خواهش می کنيم، قابلی نداشت! بعد هم با صلوات رفتيم سر کلاس. بچه ها عمدتا می خنديدن و همه خوشحال بوديم که به اين بهانه نيم ساعت از کلاس علوم ماليده شده. خيليها به عادت هميشگی زنه رو مسخره می کردن اما من مبنا رو روی درستی حرفهای زنه گذاشتم و سعی کردم از خلال جملات قصار "فلانی گوساله پيرسگ صدساله" شور و حال انقلابو حس کنم. تو عالم نوجوونی شايد اولين باری بود که از ته دل حس کردم کار مملکت از بيخ و بن ضایع است و اين بيخ و بن چيزی نيست به جز فرهنگ. فرهنگی که با ذکر "گوساله" و "پيرسگ" گرفتن حس اقناع بهش دست می ده. ای بابا...
posted @
۹:۴۶ قبلازظهر
|