|
یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴
بچه معروفها
به زودی کمیته "یاران معروف" در مدارس تشکیل می شود. خبر جدیدی نیست. من دوم دبیرستان بودم که البته زمان هوخشتره هم نبود، سال 76 کذایی. یه تریپ فاطی کاماندو داشتیم درقطع دیجیتالی، یعنی مثل بقیه همقطارهاش، کاملا گرد و قلمبه بود و از سبیلهاش خون می چکید اما شعاع کره هیکلش نصف یه آدم معمولی بود و با این حال صدای زیر وحشتناکی داشت که عین آرشه ویولن می رفت رو اعصاب سمپاتیکت. حالا ما قرار نیست از خلقت خدا ایراد بگیریم، این فاط فاطیها بالقوه اینقدرها هم کریه نیستن، خودشون خودشونو عین غول بیابونی می سازن. خلاصه گشته بود یه مشت بچه بیچاره رو گیر آورده بود به اسم یاران معروف که وظیفه شون امر به معروف و نهی از منکر بود تو مدرسه. الآن که فکرشو می کنم می بینم اون بدبختها هم مستحق اونهمه فحشی که بقیه بچه ها نثارشون می کردن (که کمترینش آنتن بود) نبودن، فقط دلشون می خواست فعالیت گروهی داشته باشن و اردویی برن و برنامه ای اجرا کنن و هرکی تو ایران مدرسه رفته باشه می دونه موظفی ذوق و استعداد و روحیه کار گروهیتو با کثافتکاری و لجن مالی پیوند بزنی. خلاصه کار اینا شده بود زنگ تفریحِ موقع اذان برن تو نمازخونه حضور غیاب کنن ببینن از جماعت بدون عذر شرعی کی جیم شده نیومده نماز. تا بعد این اطلاعات مثل باقی اطلاعات محرمانه دیگه نمی دونم کجا به درد بخوره. یکی از اینا رفیق من بود، البته چشم نداشت منو ببینه و همیشه به یه بهانه ای منو می پیچوند ولی خب من ازش خوشم می اومد یه جورایی جاه طلب بود. یه بار بهش گفتم حال می کنی تاریخ پریود همه کلاسو می دونی؟! سرشو بالا گرفت و گفت اهکی کجاشو دیدی، زن عموم که تو بسیج یه پست مهمی داره بهم گفته دولت به شدت داره رو طرح یاران معروف کار می کنه، دودستی بچسب که نونت تو روغنه. تو دلم گفتم مرده شور نونی رو ببرن که با نواربهداشتی بیفته تو روغن. البته بعدا وقتی خواستم مسابقه داستان نویسی شرکت کنم و مجبور شدم به عنوان پیش نیاز و پس نیاز هزارتا مقاله سرتاپا مجیز بی سروته بنویسم و خود داستانم هم ریدمان شعار از آب دراومد، فهمیدم بهتره خفه بشم و کسی رو متهم نکنم که در نون به نرخ روز خوری، بدتر از بقیه نباشم، بهتر نیستم. خلاصه می بینم که باز این بچه معروفها اومدن وسط، عالیه ادامه بدین، دقیقا با آغاز رشد اجتماعی بچه ها از دبستان، دورویی و نون به نرخ روز خوردن و جاسوسی و وحشت رو یادشون بدین، چشم امیدتون به همچین بچه هاییه، آره. بحث نمی کنم که حالا چند درصدمون نمازخون شدیم، یا چند نمونه آمار اون بچه معروفها رو که دارم رو نمی کنم، فقط می خوام بگم که درسمونو خوب یاد گرفتیم. درس دورویی، درس حقه بازی، درس بی تفاوتی و چسبیدن کلاه خودمون، درس وحشت دائم از کشف چیزی درمورد خودمون که خودمونم نمی دونیم چیه، خلاصه همه درسهایی که به لطفشون شدیم اینی که الآن هستیم. ما اساسا نسل معروفی هستیم.
پی نوشت بی ربط: اهه اهه اهه، به خدا انصاف نیست به خاطر این پستم، باز با کلمات شنیع و قبیح سرچ بشم. نمی دونم ملت بیشتر دنبال صور و داستانهای قبیحه می گردن رو اینترنت یا جدی جدی من خیلی بی حیام که فقط با کیوردهای این مدلی پیدا می شم؟
posted @
۶:۲۲ بعدازظهر
|