|
سهشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴
واسه خودم
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم برادر جان نمی دونی چه غمگینم نمی دونی نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم (کدوم؟) نمی دونی چه سخته دربدر بودن (آخ دست رو دلم نذار) مث طوفان همیشه در سفر بودن برادر جان برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن (...) دلم تنگه برادرجان، برادرجان دلم تنگه دلم تنگه از این روزهای بی امید از این شبگردیهای خسته و مایوس از این تکرار بیهوده دلم تنگه (آی گفتی) همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس دلم تنگه برادرجان، برادرجان دلم تنگه دلم خوش نيست غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند (ای بابا خبر از دل مردم نداری) به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه (آره دلخوشم) شبو با رنج تنهایی من سر کن (نه بابا) شاید فردا روز عاشق شدن باشه (زرشک) دلم تنگه برادر جان، برادرجان دلم تنگه
نگاه کن تو رو خدا. شدم عین این دختر 12 13 ساله ها که وقتی مامانشون نمی ذاره برن سینما، می رن تو اتاق داریوش گوش می دن و همزاد پنداری می کنن با آهنگاش، ونگ می زنن.
پی نوشت واسه خودم: من آدم خوبی نیستم.
posted @
۸:۱۳ بعدازظهر
|