|
پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴
واقعا اگه ما ايرانيها اين زبونو نداشتيم چی کار می کرديم؟ هيچی شايد در اين صورت غمباد می گرفتيم بلکه يه فکری به حالمون می کرديم که ديگه شعری که ميرزاده حدود 100 سال پيش گفته امروز وصف حالمون نباشه و دلمونو آروم نکنه. بفرمايين، فرازهايی از اين شعر رو بخونين، الی ماشاءالله هم اسم هست که به جای اسم وثوق الدوله بذارين:
هرچه من ز اظهار راز دل، تحاشی می کنم بحر احساسات خود مشکل تراشی می کنم ز اشک خود بر آتش دل، آب پاشی می کنم باز طبعم بيشتر آتشفشانی می کند
زانزلی تا بلخ و بم را اشک من گِل کرده است غسل بر نعش وطن، خونابه دل کرده است دل دگر پيراهن دلدار را ول کرده است بر زوال ملک دارا نوحه خوانی می کند
دست و پای گله با دست شُبانشان بسته اند خوانی اندر ملک ما از خون خلق آرسته اند گرگهای آنگلوساکسون برآن بنشسته اند هياتی هم بحرشان خوان گسترانی می کند
ديگر از تاريخ دنيا نام ايران بست رخت باغبان زحمت نکش کز ريشه کندند اين درخت ميهمانان وثوق الدوله خونخوارند سخت ای خدا با خون ما، اين ميهمانی می کند
ای وثوق الدوله ايران ملک بابايت نبود! اجرت المثل متاع بچگيهايت نبود! مزد کار دختر هرروزه جايت نبود! تا که بفروشی به هرسو، زرفشانی می کند!
ای عجب دندان ز استقلال ايران کنده ايد زنده ای ملت! سوی گور ارچه بخراميده ايد؟ دست از تابوت بيرون آوريد ار زنده ايد گفته شد کاين نيم مرده، سخت جانی می کند!
posted @
۶:۴۲ قبلازظهر
|