|
سهشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۴
يکی نيست بگه زن حسابی، پست نمی نويسی نمی نويسی می ذاری حالا که لامپ اتاق سوخته تو این ظلمات کورمال کورمال می نويسی؟ تازه ويرم گرفته داستانمو هم بنويسم اگه حسش موند، فردا اين کارم می کنم. چرا؟ چون به زودی امتحان دارم و شب امتحان ترک روی ديوار هم از موضوعی که بايد بخونيش جالب تره چه برسه به وبلاگ. از اين آدمهای کليشه ای مدل جديد عقم می گيره از همينا که خودمم جزوشونم. از همينا که دو دستی زندگی رو چسبيدن، به جز اتلاف اکسيژن نازنين کاری انجام نمی دن مدام هم درباب اين زندگی ملالت بار نق می زنن و افه "در زندگی زخمهايی هست که مانند خوره..." می يان. اما عين کرم آسکاريس با تموم وجود چسبيدن به روده زندگی. اون کافی شاپه تو آبان اسمش 78 بود 77 بود، خلاصه هفتاد و چند بود داشت کم کم پاتوق ما می شد که خدا رو شکر قيمتهاش و راه دورش از پاتوقی انداختش. پر بود از اين تريپ آدما. (منم بودم ها) يادمه يارو با سه من ريش و موی بلند وزوزی و پيرهن مدل خرقه حضرت عيسی داشت مخ طرفو می زد با خيام. که زندگی چيه بابا، خيامو درياب که بی می ناب زيستن نتوانم و اينا. دختره هم اون ور هی دست می برد تو يقه مانتوی تنگش و هی اوهوم اوهوم می کرد در تاييد فرمايشات آقا. چقدر تکراری آخه، بابا يه تنوعی يه چيزی. اين مستی که ما داريم اگه اسمش عشق و حال بود پشت بندش گير و دعوا و عربده کشی و استفراغ و سردرد نبود. اوهوی حالا دست نگير پس مستی مفهوم عرفانيه و اين مزخرفات، اونايی که تريپ مست عرفان و عشق الهيين، خيلی مست بودن حکم فقهی واسه سکس بالای پالون شتر صادر نمی کردن. اينه که می گم همه چی کليشه ای شده انگار همه چی مفهوم خودشو از دست داده. يادمه يکی يه بار بهم گفت تو کارخونه کلمه سازی هستی و نمی شه به کلماتی که می گی اعتماد کرد چون فقط کلمه هستن و برات مفهوم ندارن. راس می گه، انگار فقط هم واسه من صادق نيست. دنيا دنيای گنگ و بی مفهومی شده پر از کلمه که همه استفاده می کنن ولی دريغ از يه جو مفهوم.
posted @
۶:۰۱ بعدازظهر
|