|
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵
بر پدر اونی که خونه تکونی رو باب کرد. از کت و کول افتادم. عوضش خونه شده دسته گل و منم کیفم کوکه و کبکم درحال خروس خوندن. این عیده واسه من واقعا عیده، حس می کنم خزونی که این چند وخته ذهنمو گرفته بود داره کم کم بهار می شه. دوباره دارم روحیه مو، خودمو، احساس خوشبختی رو پیدا می کنم و از همه مهم تر اعتماد به نفسمو. من دوباره دارم زنده می شم اونم وسط طبیعتی که با همیشه زنده بودنش بهم بیلاخ می ده، ولی خب... نوروز همه تون مبارک، امیدوارم هیچ وقت تو خزون روحی گیر نکنین و اگه خدای نکرده گیر کردین، هرچه زودتر ننه سرمای روحتون واسه عمونوروز شالگردن سبز ببافه. (افسانه شو درست گفتم؟ مطمئن نیستم)
posted @
۶:۳۹ بعدازظهر
|