|
چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵
درباب وقاحت
این وقاحت لامصبو هیچ کاری نمی شه کرد. از بین که نمی ره، هیچ وقت هم عادی نمی شه. همیشه می بینیش، عصبی می خندی، حرص می خوری بعد یادت می ره تا سوژه وقیح بعدی. در این که اصولا ملت ایران تو پیچوندن و وارونه کردن مسائل خیلی وقیحانه عمل می کنه و اینو به حساب زرنگی خودش می ذاره بحثی نیست، ولی وقتی رسانه ملی ایرانی حالیش نیست این کتابهایی که تو دروغ گفتن خونده رو، ملت ایران که مخاطبینش باشن نوشتن و نمی شه اینجوری سرشونو گول مالید چی؟ خدایی اسم خبررسانی صداوسیمای ضرغاریجانی رو وقاحت نمی ذارین چی می ذارین؟ زلزله لرستان به کنار، اتفاقی که الی ماشاءالله تو این مملکت رخ می ده زلزله است و خود زلزله یه مصیبته، امدادرسانی بعدش هزار مصیبت. اخبارش هم که چشم نخوره، صبح زلزله می یاد، بعدازظهر همه زنده و سرحال و خوشحال تو چادرهای توپ هلال احمرن، از فردا صبح هم بازسازی شروع می شه تا آخر هفته که انگار نه انگار اینجا خبری بوده... حالا این وسط مختصر تلفات چندهزار نفری داشتیم، شهرها و دهات یه کم با خاک یکسان شدن، خب می دونی همچین یه کم از خارجیها کمک خواستیم که رسیده باشه هم انگار نرسیده و بگیر برو تا آخر. ماجرای کارگرامونم باحاله. می گن چرا صدا و سیما اعتراض کارگرهای فرانسوی رو تو بوق کرده ولی اعتراض کارگرهای ایرانی رو به یه ورشم حساب نمی کنه. خب مگه انتظاری غیر از این دارین؟ یادمه دوران نوجوونی که دبیرستانی بودم یه مدت داشتم سبک سنگین می کردم برم بسیج دانش آموزی یا نه. اونم به عشق فعالیتهای گروهی و اردو و مباحثه که اون زمان مذهبی بودنم هم مزید برعلت شده بود. خلاصه سوای یه اردویی که با بروبچ رفتیم و دیدیم نه آبمون با اینا تو یه جوق نمی ره، انعکاس خبر روز کارگر تو تلویزیون تو بیرون کشیدن پای خودم از این ماجراها،مصمم ترم کرد. تو اخبار ساعت 7، تظاهرات روز کارگر رو تو دنیا نشون می داد و یارو گویندهه با آب و تاب می گفت که آره تو فرانسه کارگرا ریختن تو خیابون و تو آلمان با پلیس درگیر شدن و چه می دونم تو انگلیس خشتک نخست وزير رو پرچم کردن واسه مطالباتشون و این حرفها. خلاصه وقتی گزارش اعتراض کارگرهای بورکینافاسو رو هم خوند اون آخرش یه جمله اومد که بعله در این روز عزیز، کارگرهای زحمتکش ایرانی هم قدردان خدمات مسوولین دلسوز به خیابانها آمدند و با حمایت خود از دولت با آرمانهای انقلاب تجدید پیمان کردند... وقاحت این جمله عین یه پس گردنی بود که خورد پس کله ام. یه آن گفتم خدایا! یه روز منو نبرن از طرف یه عده مظلوم، ظالمو تایید کنم؟! یه روز من با صدای بلندم، صدای مظلومو تو گلوش خفه نکنم؟!... می دونم این حرفها احمقانه است ولی اون جزو معدود دفعاتی بود که وقاحت به درد ما خورد. گرچه شاید اگه رفته بودم الآن واسه خودم کسی شده بودم، از اونا که مردها با دیدنشون عشق می کنن و رعشه می گیرن لابد... خلاصه بحث درباب وقاحت بود و هی از این شاخه به اون شاخه پریدم به خاطرش که البته خیالی نیست، منم در نوع خودم یه جورایی وقیحم.
posted @
۵:۰۳ بعدازظهر
|