|
چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
... و يک چهارشنبه... چهارشنبه واسه يه پسر بيست و يک ساله چه جوريه؟ لابد صبح تا عصر می ره دانشگاه، عصر با يه دوست دختر خوشگل می ره گردش و سينما و بعد شام. بعد می ياد خونه يه نگاه رو درسها می اندازه، يا تلفنو می بره تو اتاق پچ پچ می کنه، شايدم جواب غرولندهای مامان و بابا رو می ده که چرا واسه خونواده وقت نمی ذاری زیاد... نمی دونم، چهارشنبه پسر بيست و يک ساله خيلی طورها می تونه باشه، اما قاعدتا نبايد به جای همه اینا بره زير يه خروار گل و خاک و بتن بخوابه.
پسرعمو، آخه تو چرا بايد اين طوری بشی؟؟؟؟؟؟؟
از اون وقتهاييه که به آخوند احتياج دارم. نه اين آخوند گندها، به مدل خاصی از آخوند احتياج دارم. مدل استاد اخلاق دانشگاه که خيلی خوش صحبت و سياستمدار بود و می دونست چطوری برامون دو ساعت يه بند از رحمت و عشق خدا بگه بدون این که واسه ايدئولوژی حکومتی تبليغ کرده باشه. دلم کشيش هرمز رو می خواد با موعظه اش که مسيح دنبال شما می گرده تا دردهاتونو شفا بده. اون راهب بوداييه هم که تو مترو ديدم خوبه، همون که ردای نارنجيش و صندلهاش از تميزی برق می زد، وقتی بهش نگاه کردم لبخند زد، لبخندش از قشنگ ترين لبخندهای دنيا بود. لبخند يه مرد به يه زن نبود، لبخند به آدم غريبه هم نبود، لبخند به "انسان" بود. من يه آدم اهل خدا می خوام، احتياج دارم يکی برام از خدا بگه، بهم بگه تو دنيايی که يه مشت پيرسگ عین زالو بهش چسبیدن و خون مردم بدبختو می مکن، ولی جوون پاک و معصومش می ره سينه خاک، بازهم زيبايی هست، بازهم عشق هست...
پسرعمو تو دسته گل ترين پسر دنيا بودی. من مرگتو باور نکردم؛ يعنی نمی تونم باور کنم. خدا به فرياد عمو، زن عمو، دخترعموها و پسرعمو کوچيکه برسه. آدم بعضی وقتها احساس می کنه بند بند تنش داره از غصه از هم جدا می شه و غم داره هزارتيکه اش می کنه. ولی امان از اين دنيا که هميشه بدتری هم داره.
posted @
۹:۵۰ قبلازظهر
|