|
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵
من و زندگی
تو بعضی مجالس عزا، دقيقا حس طرفو دارم که می گفت ببخشين که مُرد. يعنی اينقدر مصيبت سنگينه که به قول معروف مرده شور هم گريه اش گرفته، آدم يه جورايی وا می مونه چی بگه. يه جورايی هم حس تاسف می گيرم که چرا اين بابا مرد که همه اينقدر دوستش داشتن و اين همه آدم از مردنش عزادار شدن، اونوخت منی که ماکزيمم دو نفر بابت نبودنم غصه دار می شن، کماکان در خدمت اسلام و مسلمينم. البته اگه عقيده داشته باشی تو هر چيزی حکمتی هست، لابد اينم به حکمتی می چسبونی که قراره توی زنده يه گلی به سر دنيا بزنی، گلستون. منتهای مراتب، من از حکمت هستی سر در نمی يارم و به نظرم آدم در قبال زندگی خودش هم حقيره چه برسه بخواد زندگی بقيه رو گلستون کنه. رفقا من يه زمانی تريپ آه زندگی پوچ است و همانا بايد به آن خاتمه داد و بيا ای مرگ که خجسته باد آمدنت، زياد می اومدم اما صادقانه اعتراف می کنم اين احساسات عمدتا به مود آدم برمی گرده تا مفهوم زندگی. حالا سوای شرايط که تغيير می کنه، به نظر اين حقير، زندگی تو ايران و مخصوصا تو تهران، تو اين تريپ خودکشی نقش داره. اولا آلودگی خفن هوا پاک اعصاب آدمو می ريزه بهم، بعدشم تو ايران هرکاری می خوای بکنی جواب پيش فرض "نه" هستش. می خوای درس بخونی؟ نمی شه مگه اين که پيرت دربياد. می خوای کار خوب داشته باشی؟ نه مگه اين که آسمون به زمين برسه. حالا اينا پيش پا افتاده هاشه. می خوای عين آدم زندگی کنی؟ نه، اينو ديگه جدی جدی ول معطلی. آدم می بينه هر تکونی بخواد به خودش بده هزار جور مانع و نه و اما و اگه سر راهشه، خب ناخودآگاه می ره تو فکر که زندگی چی هست مگه که بخواد به اينهمه تحمل بيارزه. بقيه هم که قوزبالاقوز، هرکی می خواد عقده هاشو سر اون يکی خالی کنه بلکه يه کم روانش آروم بگيره، اينجوريه که زندگی واقعا غيرقابل تحمل می شه. به نظرم از ايران که می زنی بيرون، می بينی خيلی از مسائلی که فکر می کردی لاينحل باقی می مونن، به سادگی حل می شن. می بينی زندگی شايد خوش نگذره اما اون قدرها هم گذروندنش سخت نيست. می بينی می شه به يه چيزهايی دل خوش کرد بدون وحشت اين که فردا از دستشون بدی. می بينی کات کردن آدمهای عقده ای از اون که فکر می کنی راحت تره و درضمن، حرف مفت مردم اون قدرها هم ارزش غصه خوردن نداره. می بينی ممکنه از نظر اجتماعی کاملا آدم نباشی، اما کاملا گوسفند هم نيستی و بالاخره يه حقی داری. و البته هيچی که نباشه، هوا هست که نفس بکشی. اينا شايد به تنهايی نتونن روحيه آدمو عوض کنن، اما بی تاثير هم نيستن. نمی گم همه اونايی که تو فکر خودکشی هستن به اين دليله و مساله اين طوری حل می شه. اما آدم اين مدلی سراغ دارم، اوليش خودم. يا اون دوستم که نوزده سالگی خودشو حلق آويز کرد. به جون خودم، خودکشی اون دختر نازنين، فقط محصول شرايط محيطی بود نه چيز ديگه. يا اون دوست گلم که تو بيمارستان با بدنی که با سيگار سوخته بود (آخه شوهرش خوش داشت ازش به جای زيرسيگاری استفاده کنه، دادگاه هم اينو دليل کافی واسه طلاق نمی دونست) راه افتاده بود تک تک مريضها رو دلداری می داد، بهش نمی اومد با انگيزه ديگه ای مرگ موش خورده باشه.
خب که چی؟ هيچی همين طوری. يه چند وخت بود وراجی نکرده بودم و توضيح واضحات ارائه نداده بودم، دلم تنگ شده بود.
پی نوشت بی ربط: رفتم روی Orkut ولگردی، چند تا از دوستای راهنماييمو پيدا کردم. اون دخترهای سيبيلوی ابرو پاچه بزی، عجب هلوهايی از آب دراومدن خداوکيلی. زمان خيلی چيزها رو تغيير می ده، ماييم که تغييراتو نمی بينيم. جل الخالق! (جمله قصار گفتنت منو کشته!)
posted @
۱۲:۲۳ بعدازظهر
|