|
پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی ای بابام هی...
حکایت "با تو بی قرار و بی تو بی قرار" حکایت ماست. برگشتن به مام میهن یه آرامش و لذتی داره که تو هیچ غربتی پیدا نمی شه ولی خب، همون دردها به قوت خودش باقیه که باعث شد مملکت نازنینو بذاری و بری منت سرزمین نارگیل رو بکشی. فعلا خیلی خوبم و فهمیدم که واسه آدم بی پناه، وطن هرچقدر هم که بد باشه باز پناهگاه امن تر و آروم تریه تا این غربت بی پیر. اما خب چه می شه کرد که باید احساساتی نشد و عین خر رفت جلو که لابد تو آینده به یه جایی رسید گل منگولی. چه می دونم والله دنیا هم قاطی کرده دیگه، من به جای خود.
posted @
۹:۴۴ قبلازظهر
|