|
پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۵
تبلیغ ایرانی
یادش به خیر. با بابا رفته بودم قبرس و تو بازار سنتیشون دنبال سوغاتی می گشتیم. یه شیرینی سنتی داشتن، تقریبا شبیه راحت الحقوم ما که یه خونواده یه قرنی بود از اینا درست می کردن. جعبه شیرینی هم حال و هوای سنتی خودشو داشت، جعبه مقوایی شش ضلعی که روش اسم و رسم خونواده و تاریخ و این حرفها نوشته بود و البته یه نقاشی بلند بالا از ونوس یا همون آفرودیت الهه عشق و زیبایی. این ونوس خانوم تماما برهنه روی یه صدف ایستاده بود و با لوندی خاصی موهاشو افشون کرده بود و از اونا به جای برگ انجیر کذایی استفاده کرده بود. خلاصه هرکی جعبه ها رو می دید آب از لب و لوچه اش سرازیر می شد که توی جعبه چه خبره! بابا سر تکون می داد و می گفت اینا رو ببین اون وقت ما رو باش. رو جعبه های گز و سوهان و باقلوامون عکس چندتا حاج آقا با ریش و پشم اساسی زدیم یه وقت اشتهای کسی تحریک نشه! به قول معروف حالا حکایت ماست. به پوسترهای تبلیغاتی سرزمین نارگیل عادت کرده بودم. هرجا می رفتی عکس چند تا زن و مرد خوش تیپ هلو از در و دیوار آویزون بود با شکلات و موبایل و اینجور چیزها دستشون. وقتی اومدم ایران اولین چیزی که دیدم عکسهای برادر نصرالله بود آویزون از در و دیوار با اون ریش زیبا و اسلحه توی دست. چه می دونم اینم یه جورشه لابد.
posted @
۱۱:۵۹ قبلازظهر
|