|
شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵
حیف که به زبون شعر، فحش دادنو بلد نیستم وگرنه اینجا مثنوی معنوی سر هم می کردم.
آه ای ملت اکبیر مرده شور برده گندتان بزنند با این حال و روزتان و این رانندگی فجیعتان و این شهرتان که روزش هم از دود چون شب تار است و این فلاکتی که تک تکتان به آن خو گرفته اید و به جای فلاکت دامن گیر، به یکدیگر چنگ و دندان نشان می دهید ای ملت اکبیر! لال شوم اگر زین پس وطن وطن کنم و کور شوم اگر دوباره چشمم به دیدن این شهر و مردمش روشن شود و کر شوم اگر باز هم به دروغهایتان گوش بسپارم و بیچاره عزیرانی که اینجا گیر افتاده اند اما دیگر باج نمی دهم و تریپ پطروس فداکار برنمی دارم و ادعای درک و شعور نمی کنم به درک که هر زهرماری خطابم کنید خیرتان که به ما نرسید شرتان هم نمی رسد من نیز از شمایم با دهانی چونان چاه وییل که می گشایم و فحش می دهم به همه کس و هیچ کس و بعد شانه بالا خواهم انداخت و جمله مشمئزکننده "وسط دعوا حلوا پخش نمی کنند" را تکرار خواهم کرد و چونان گاوی در علفزار از پذیرش مسئولیت رفتارها و کردارهایم بری خواهم بود ماااااااااااااااااااااااااااااااا
نه بابا انگار استعدادم تو شعر سپید بدک نیست. با عرض معذرت از جناب شاملو.
posted @
۱۲:۴۵ بعدازظهر
|