|
چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵
آینه
با هیچ کس کاری ندارم. مطلقن با هیچ کس. نه تلفنی، نه ایمیلی، نه خبری، نه حرفی... نه واقعا با هیچ کس کاری ندارم. قبول دارم که چاق شده ام. کم کم دور لبهایم چروک افتاده و دستهایم پهن و زبر شده اند. قبول دارم که مثل سابق، ذهن فعال و تخیل قوی ندارم. قبول دارم که مثل ساختمانی شده ام که دوره اش گذشته و کم کم از سقف و ستونهایش خشت می ریزد. قبول دارم که دیگر آن خود سابقم نیستم. تحقیرم نکنید. قضاوتم نکنید. نصیحتم نکنید. دروغ نگویید! فقط بگذرید. من واقعن با هیچ کدامتان هیچ کاری ندارم، هیچ هیچ هیچ... نمی دانم! شاید "بزرگ" شده ام!
posted @
۱۱:۳۷ قبلازظهر
|