|
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
فرهاد به کوه تیشه می زد و خاموش بود. نمی دانم می خواست چه چیزی را به کوه، به شیرین یا به خود ثابت کند. در کوه فقط صدای تیشه می آمد و فرهاد حتی با خودش هم حرفی نداشت.
من سرانجام به پوچی نظریه های شخصیت شناسی پی بردم و به بیهودگی یافتن اثر منحصر به فرد آدمی. دریافتم که ما، همه، همان جادوگر ترسناک افسانه هاییم. در قالب پیرزنی نحیف و لرزان و مهربان دست یاری دراز می کنیم، برای افسون شده خود، ضحاک وار فریادهای حرمت شکنانه سر می دهیم و مغز می جویم. اگر روزی به جادوی ما دست یابد، مهربان می شویم و آواره و اسیرش می کنیم. مانند سیرسه که چون اولیس به نیرنگ او آگاه شد، تن خود را در اختیارش گذاشت و به این افسون دهها سال اسیرش کرد.
می اندیشم که فرهاد از عربده های تلافی جویانه و تحقیرهای ناعادلانه به کوه پناه برد، اما کوه هم نتوانست پناهش دهد. تنها ضربه های خشم و اندوهش را تاب آورد، چون می فهمید و آن زمان که تیشه را به مغز خود کوبید، کوه هم بی صدا فروریخت.
کوه با جادوی فرهاد افسون شده بود.
posted @
۱:۰۹ بعدازظهر
|