|
پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵
درددلهای یه پیرمرد شوشتری رو اوائل جنگ شنیدم، یعنی برام تعریف کردن. (اگه جغرافیتون ضعیفه باید بگم شوشتر یه شهر کوچیک قدیمیه تو شمال خوزستان) بنده خدا داشته تحلیل کارشناسی می کرده: - خب صدام خرمشهر رو گرفته. آبادان رو هم که محاصره کرده، لابد آبادانو هم می گیره... خب بگیره. همین طوری بخواد پیش بره حتمن دزفول رو هم می گیره... خب بگیره... اگه به اهواز برسه چی؟ خب اهواز رو هم می گیره... این اصلن صدام نیست که، آمریکا بهش اسلحه داده، تا تهرانو نگیره ول نمی کنه... خب اصلن ایرانو می گیره... بعد انگار که متوجه یه نکته مهم شده باشه، دوبامبی زده تو سر خودش و با اضطراب گفته: - اگه شوشتر رو گرفت، چه خاکی به سرمون کنیم؟!!!
به قول میرزاده عشقی: خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟!
حالا حکایت ماست. سر هرچی بی خیال باشی، بالاخره یه جا ناچاری دوبامبی بکوبی تو سرت!
posted @
۳:۰۵ بعدازظهر
|