|
چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶
امروز عین دیوونه ها تو کتابخونه دانشگاه نشستم یه فصل آبغوره گرفتم. اینجا که هیچ کس کاری به کارت نداره، نمی دونم خوبیشه یا بدیش؟ اگه ایران بود چند نفری می اومدن بپرسن چه مرگته. اینجا فقط یه نفر هفته ای یه بار بهم زنگ می زد حالمو می پرسید، وقتی ازش تشکر کردم گفت لزومی نداره تشکر کنی، شغل من همینه و حقوق می گیرم که مراقب حال امثال تو باشم! الآنم که رفته مرخصی و دو سه هفته ای هست زنگ نزده! حالم خرابه، نمی دونم استرس این امتحان لعنتیه، حس نوستالوژیکیه که عین بغض تو گلوم گیر کرده، یا حرفهایی که به خودمم جرات زدنشو ندارم چه برسه به بقیه، داره بدجور خفه ام می کنه.
منم جواب خیلی سوالها رو می دونم که ازم نمی پرسن. اما تو جواب سوالهایی که خودم از خودم می پرسم عین خر موندم. جواب سوالهای امتحان فردا رو که اصلن نمی دونم.
پی نوشت: لطفن این پستو به روم نیارین، حتی شما دوست عزیز، فقط واسه دل خودم نوشتم که آروم بشم. مرسی.
posted @
۷:۳۰ قبلازظهر
|