|
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
نسل سوخته؟
دوشنبه اینجا اول مهر بود. می دونین نیمکره جنوبی فصلهاش برعکسه. شروع دانشگاه بود و بروبیای دوباره. مثل همیشه کلی نوستالوژی برام زنده شد.
راس می گن که تو دنیا نسلها دارن کوچکتر و کوچکتر می شن. 100 سال پیش می گفتن نسل والدین و نسل فرزندان. حالا اختلاف نسل به خواهر و برادر رسیده. بعیده بتونی داداش یا آبجی 8 سال کوچیکتر از خودتو درک کنی. زندگی سریع شده و فرهنگ زندگی هم به تبع اون سریع تغییر می کنه.
بعضیا می گن نسل متولدین دهه 50 یا متولدین دهه 60 و اینا. اما انصافن بین متولد سال 60 با یه متولد سال 69 تفاوت از زمین تا آسمونه. به نظرم بهتره این نسلها رو 5 سال به 5 سال درنظر بگیریم و نه الزامن مطابق با تقویم؛ بلکه مطابق با اتفاقاتی که طی اون دوران افتاده.
با این تعریف، به نظرم نسل ما می شن متولدین سالهای 57 تا 62. اونایی که تولدشون با انقلاب، جنگ، آرمانهای بزرگ، بلند پروازیها، اعدام و اختناق همراه بود و بچگیشون با عزاداری و بمبارون. تو تمام این سالها، پای صحبت هر نسلی بشینی خودشونو نسل سوخته می دونن: نسل پدر و مادرهای ما عمدتن بچگیشونو با اختناق و رعب و وحشت بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، جوونیشونو با مبارزه برای آرزوهای بزرگ و میانسالیشونو با سرکوب و سرخوردگی و دربه دری گذروندن. نسل خواهرها و برادرهای کوچکتر از ما هم، تموم زندگیشون مثل یه صراط مستقیم می مونه که اول تا آخرش پر از درهای بسته است. به نظرم یک نسل به تنهایی سزاوار عنوان نسل سوخته نیست. به قول حافظ: آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت!... ما یک ملت سوخته هستیم.
درباره نسل ما زیاد گفتن و می گن. می گن ما نسل ابن الوقتی و فرصت طلبی هستیم که خودمونو پایبند به هیچ اصولی نمی دونیم. می گن بی هدف و یللی تللی می گردیم و تازه صد رحمت به ما نسبت به نسلهای بعد... راستش با همه اینا مخالفم. به نظرم، دقیقن برعکسه: ما نسل فوق العاده آرمان گرایی هستیم که توی ذوقمون خورده. ما با آرمان به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. اصلن فلسفه وجودی خیلی از ما، ایجاد جامعه بزرگ مسلمونهای متحد بود که بتونن پدر اسرائیلو دربیارن. اگر بلندپروازیهای نسلهای قبل، جامعه رو درزمان تولد ما به هچل انداخت، این مصائب و مکافات روی ما هم تاثیر مستقیم داشت: تو ذهن کودکانه ما از همون زمان مفهوم آرمان و هدف شکل گرفت که بتونه بدبختیها رو قابل تحمل کنه. دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی هم با تمام توان مشغول کار بود. اما وقتی تو عالم بچگی و نوجوونی، ترک خوردن تموم اون باورهای بزرگ رو دیدیم... ما نفس هدفمند بودن رو (فارغ از این که هدف چی هست) تحسین می کردیم. با جریانات بعد از دوم خرداد نشون دادیم که هنوزم تحسین می کنیم. درد ما این بود که هدف و ایده آلی در اصل وجود نداشت و تمام این مدت ما رو عین الاغ دنبال هویج دوونده بودن... اگه نسلهای بعدی تونسته باشن بین هدف و هویج تمایز قایل بشن، این دستآورد بزرگ و باارزشی برای کل ملت ماست.
می خوام از نسل خودمون بگم. برای این کار چند تا از هم نسلهامو جداگانه تو هر پست معرفی می کنم و احساسمو نسبت بهشون می نویسم. پرواضحه که اسمها مستعارن. هرکدوم از اونها برای من یه نمونه از مظاهر این نسلن و مثالی از شرایط زندگی این نسل... نمی دونم این یادداشتها به درد کی می خوره. اما خب، من دلم به همین چیزها خوشه دیگه.
پی نوشت بی ربط: احمد بِرُم، مو اچه نترم سی شما کامنت ونم؟ یا ای صفحه نم گُشِهه یا بگوه امکان درج کامنت وجود ندارد. دلم پکهس.
posted @
۸:۱۴ قبلازظهر
|