|
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
فانتزی
من اگه یه روز دوتا پسر دوقلو داشته باشم اسمشونو می ذارم آرش و امید، اسم وبلاگمو هم می ذارم مامان پت و مت. قول می دم هرچی قصه بلدم براشون تعریف کنم. می دونین؟ من خیلی قصه بلدم. شرط می بندم امید تموم قصه هایی که براشون تعریف می کنمو نقاشی می کنه. منم نقاشیهایو هی می ذارم تو وبلاگم. بعد می یان تو کامنت دونی می پرسن پس نقاشیهای آرش چی؟ ولی آرش نقاشی نمی کشه. اگه هم بکشه به من نشون نمی ده چون فکر می کنه من امیدو بیشتر دوست دارم. همه تقاشیهای امید رو می بینن و تحسینش می کنن. آرش درعوض تو اتاقش قصه می نویسه. اول قصه هایی که براش تعریف کردم رو به دلخواه خودش تغییر می ده ولی بعد کم کم قهرمانهای خودش و سبک خودشو پیدا می کنه. مجبورش نمی کنم داستانهاشو برام تعریف کنه چون حس می کنم علاقه ای به این کار نداره. لابد وقتی آرش 16، 17 سالش شد یکی از داستانهاشو توی یه مجله چاپ می کنه و عاشق یکی از خواننده هاش می شه. یه دختر 19 بیست ساله لابد. حالا کافیه یه روز دختره ناغافل برگرده بگه راستی این امید، داداشت هم نقاشیهای قشنگی می کشه ها... اونوخته که پسرم یه لحظه از زندگی ناامید بشه و طی یک اقدام انتحاری خودشو حلق آویز کنه و یه نامه هیشکی دوسم نداره از خودش جا بذاره.
من اگه یه روز دوتا پسر دوقلو داشته باشم، مامان خیلی بی شعوری از آب درمی یام با این حساب. بنابراین بهتره هیچ وقت دوتا پسر دوقلو نداشته باشم. این وبلاگ، هیچ وقت وبلاگ مامان پت و مت نمی شه و این خیلی غم انگیزه، چون دنیا از وجود یه نابغه نقاشی و یه نابغه داستان نویسی تا ابد محروم خواهد بود، هه هه هه...
پی نوشت 1: چند وقته درحال روحی مینیمم هستم و به شدت دنبال طناب مفت می گردم. موضوع ساده است از سرزنش کردن خودم و بقیه خسته شدم.
پی نوشت 2: اگه دختر داشته باشم چی؟... نمی دونم چرا فکر می کنم اگه دختر داشته باشم تو ذهنش مصداق دمامه جادوگر می شم با یه گرز آتشین... البته واسه جاه طلبی خودم دلم می خواد دختر داشته باشم: دوست دارم دخترم اولین دختر ایرانی باشه که یه حقیقت ساده رو قبل از ازدواج بفهمه (بعد از ازدواج قبول نیست): سه مقوله عشق و س...س و ازدواج سه مقوله مستقلن و الزامن ارتباط عِلی و معلولی ندارن باهم. اگه افتخار این اکتشاف به نبیره مونت هفت نسل بعد از خودم هم برسه باز دستآورد بزرگیه.
پی نوشت 3: تو دهنم طعم قبرستون باغ بهشت قم هست همه اش. اگه می پرسی مگه قبرستون هم طعم داره، باید بگم آره، داره. کافیه بری اولین سالگرد درگذشت پدر صمیمی ترین دوستت، روی صندلی درب و داغون کنار قبرهای خاک گرفته بشینی. بعد درحالی که گوشت پر از صدای آخوند و قاری و شیون و فین کردنه، خواهر هفت ساله دوستت با لباس سیاه و جوراب تورتوری سفید، بهت یه حلوای ماسیده نکبتی تعارف کنه و با صدای نازکش بگه: بخور... حلوا رو برنمی داری اما این می شه همون طعم کذایی...
پی نوشت 4: نفهمیدم کجای این پست، فانتزی بود.
posted @
۱:۲۷ بعدازظهر
|