|
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷
دکتر می گه گوش چپت سرماخورده. بیا این اسپری رو بریز تو دماغت که بره تو سینوسهات بعد بره تو مجرای گوشت. نمی دونم این یه پیستی که می زنم تو دماغم و عین اسنیفیها هی فین فین می کنم، واقعن اینهمه راه می ره و اینهمه کار می کنه یا نه. یه قطره هم داده برای گوشم که می ریزم پاک کر می شم. یه روغن چرب و چیلی نفرت انگیزیه که نگو.
سردرد امونم رو بریده. مال این سینوس لامصبه که قراره با این پیستی که تو دماغم می زنم خوب بشه خیر سرش. یاد دکترهای خودمون بخیر که زرتی آدمو می بستن به آنتی بیوتیک. آسمون هم که با ما سر ناسازگاری داره. البته نمی شه بهش خورده گرفت، بالاخره الآن زمستونه و فصل توفان نمی دونم چی چی جنوبی. از روی قطب می یاد و دوماه اینجا می شه باد و بارون. تازه ما خوش شانسیم، کلی جاها سیل اومده و زمین رانش کرده و کابلهای برق افتادن و قس علیهذا. فکر نمی کردم طبیعت این مملکت بتونه گاهی اینقدر خشن باشه.
از این هفته تدریس به دوتا نوجوون دبیرستانی رو شروع می کنم. دروغ چرا، استرس دارم. بیشتر از استرسی که برای تدریس سال اول و دوم دانشگاه داشتم. خدایی ارتباط برقرار کردن با نوجوونها سخت تر نیست؟ مفاهیم پایه ای رو توضیح دادن مهارت بیشتری نمی خواد؟ فکر می کنم به همین نسبت، تدریس کلاس اول دبستان وظیفه بی نهایت شاقی باشه که از عهده هرکسی برنمی یاد. خلاصه التماس دعا، مخصوصن به خدا سفارش کنین سردردم تا روز اول تدریس خوب بشه، گوشهامم درست بشنفن!
حوصله فلسفه بافی ندارم. اخبار ایران رو هم دوست ندارم. تاحالا وبلاگ مامانها رو می خوندم و حال می کردم، از این وبلاگها که خوشحالن و بوی غذای جاافتاده و لباسهای شسته و خونه تمیز می دن. عکسهای بچه های گوگولی دارن و همه اش حکایت خرید و مهربونی شوهر و مهمونی و بروبیا دارن. وقتی می بینم دیگه اونا هم کم کم زبون به گله و شکایت از وضعیت باز کردن خیلی دلم می گیره. احساس می کنم نمی تونم تجسم کنم وضع چقدر تو اون مملکت خرابه و آدمها چقدر تحت فشارن... و چقدر همه اینا بی جهت و احمقانه اتفاق می افته.
چه می دونم والله. من که به هرکی داخل ایرانه فقط توصیه می کنم بزن بیرون، گرچه زدن بیرون به هر قیمتی برای خیلیا راه حل مناسبی نیست. اما دوست ندارم فکر کنم که اگه همه بزنن بیرون، اون وقت کی بمونه مملکتو درست کنه؟ این حرف با این که خیلی منطقیه اما به نظرم حرف آدم شکم سیریه که حالیش نیست یه من ماست چقدر کره داره.
خلاصه هرجا هستین امیدوارم زندگی بهتون سخت نگیره. و اگر می گیره، شما دیگه به خودتون سخت ترش نگیرین. زندگی رو نباید زیاد جدی گرفت چون با یه آه می یاد و با یه اوه می ره. نه والله؟!
posted @
۲:۱۳ بعدازظهر
|