|
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷
1. با صدای رضایزدانی بخونین: بیا بازم مث قدیم با همدیگه بریم شمال دلم گرفته راضیم به این خیالهای محال منو ببر، تا آخر جاده چالوس ببرم تا شیشه بارونی خیس اتوبوس ببرم تاجای پات رو ماسه داغ متل قو ببرم تا آخرین دلهره نگاه آهو ببرم منو ببر، تا گمشدن تو اون چشای بی قرار تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریاکنار دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر یه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست نمی دونه یکی از اون دوتا قناری بی صداست
2. جیک جیک... نه آخه تو رو خدا به من می خوره به قناری تشبیه بشم؟!
3. یه پسرعمو داریم هزارماشاالله دومتر قدشه صد و خرده ای وزن. می گفت تو مدرسه دبیرامورتربیتی بهمون می گفت شما عین کفترهایی هستین که دخترها براتون دون می پاشن! گفتم به اصل حرفش کار ندارم اما خدایی تشبیه تو به کبوتر ناجوانمردانه نیست؟! حالا اگه می گفت شترمرغ باز یه چیزی!
4. شماها از این خاطره های شمال رومانتیکی دارین؟
5. من دلم خیلی گرفته ولی شمال نمی خوام. کلن سفر نمی خوام. اما پایه قدم زدن هستم، هرجا که باشه.
6. به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند نه به خاطر شاهراههای دوردست...
posted @
۵:۳۱ قبلازظهر
|