|
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷
اول این که هرکی بالاترین رو هک کرده امیدوارم یک در دنیا صد در آخرت هک بشه... نگفته حالا من چطوری علافیهامو پای اینترنت توجیه کنم؟!
دوم این که خاتمی می یاد دودو دودو دودودودو! البته من یکی انتظار ندارم درصورت انتخاب خاتمی اوضاع چندان تغییری بکنه فقط می دونین چیه؟ ما استعداد غریبی تو همذات پنداری با سران حکومتمون داریم. لمپنیسم احمدی نژادی هم واقعن تهوع آوره. دست کم بین خودمون تیریپ گفتگوی تمدنها برداریم بهتر از اینه که واسه همدیگه سر هالوکاست و اون هسته کذایی خط و نشون بکشیم!
سوم این که به سلامتی خودم و بیست خوشگلی که واسه تزم گرفتم! بیبیب هورا!
چهارم این که منوچهر احترامی رفت... خیلی بدی که رفتی. داستانهای میرزاوالده و پیر ما و اینها یک طرف٬ قصه های حسنی هم یه طرف. آخه آقای احترامی نمی دونی من کلاس اول دبستان هرروز زنگ می زدم به همکلاسیم که از روی کتابش برام حسنی نگو یه دسته گل رو بخونه؟ حالا انصافه شما که خالق حسنی باشی همین طوری بی خبر بری؟ جای شما هرگز تو تاریخ ادبیات ایران پر نمی شه. همون طور که جای گل آقای صابری هم پر شدنی نیست... خیلی حیف شدین شماها٬ خیلی!
پنجم این که: کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها - الاغه چرا یورتمه می ری؟ - دارم می رم بار بیارم دیرم شده عجله دارم - الاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین یالت بلند و پرمو دمبت مثال جارو یه کمی به من سواری می دی؟ - نه که نمی دم! - چرا نمی دی؟ - واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی؟ موی بلند روی سیاه ناخون دراز واه واه واه! ... شرط می بندم این اپیزود داستانو اکثریت یادشونه. خب همه ما تو زندگیمون زیاد پیش می یاد با کره الاغ کدخدا همذات پنداری کنیم٬ گیرم نه می تونیم به این راحتیا نه بگیم٬ نه حسنی کثیفه به این آسونیا کوتاه می یاد٬ هه هه هه!
ششم این که اگه اینو نگم می ترکم: به نظر من طنزپرداز به کسی مثل گل آقا می شه گفت. کسی که کارش ارزش ادبی داشت٬ یه تیم حسابی از قدیمیها درست کرد و استعدادهای جدید رو کشف کرد و میدون داد٬ کسی که تو تیمش می نوشت صرفن شوخ و لوده نبود سواد هم داشت نمونه اش ابوالفضل زرویی که با فوق لیسانس ادبیات فارسی برای نوشتن طنز٬ تذکره الاولیای عطار رو خورده بود... گل آقا تو اوج خفقان تابوشکنی کرد٬ اون قدر بزرگ بود که نتونن علنن قلع و قمعش کنن و اون قدر واقع بین بود که تعطیلی هفته نامه رو به تعطیلی موسسه و زندان و بیکار شدن همه ترجیح بده. صابری اگه حرف هم نمی زد موضعش رو همه می دونستن. صابری مسخره نمی کرد و هجو نمی گفت٬ ادیب طنزپرداز بود. تو جامعه ای که سرانه مطالعه از چند دقیقه در سال فراتر نمی ره اکثریت کارهاشو می خوندن و از طریق کارهایی مثل شعرنو ها یا همون تذکره المقامات٬ دست کم یه ایده ایی راجع به ادبیات پیدا می کردن! خلاصه به نظر من طنزنویس به همچین آدمی می گن٬ نه آدمهای لوده ای که یه روز زیر علم این یکی سینه می زنن و اون یکیو به لجن می کشن فرداش عین بوقلمون رنگ عوض می کنن و خودشونو تحلیل گر سیاسی می دونن و به تنها موضوعی که توجه نشون نمی دن ادبیات فارسی مادرمرده است که ناسلامتی طبق ادعای خودشون نون دونیشونه!
هفتم این که... هیچی٬ جمع کنم برم پی کارم!
posted @
۶:۴۳ قبلازظهر
|