|
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸
هاپچه!
من دوباره اومدم. درطول مدت وبلاگ نویسیم تاحالا سابقه نداشته در این دکون واسه دوماه و اندی تخته بشه که شد حالا. اومدیم یه کم گردوخاکش رو بتکونیم بلکه فرجی درحال و احوالمون بشه گیرم همچین حضور گرم و پرشوری ندارم بعد این همه مدت.
روزمرگیهام زیاد شدن و اضطرابهام هم. دلم به شدت یه روز بی اضطراب می خواد و خدا نصیب نمی کنه. البت خودم باید نصیب خودم کنم که کم لطفی از خودمه.
از مرگ خسته شدم دیگه. هرجا سر می کشم بوی مرگه. اسم مرگه. این اواخر هروقت مامان زنگ می زنه ازش می پرسم خب جدیدن کسی نمرده؟ اخبار رو می گیری خبر از قتل عامه. وب سایت باز می کنی خبر از اعدامه: این هفته چهارتا اون آخر هفته جمعه صبح یکی. فیلم از فروشگاه ایرانی می گیری ببینی راجع به عشق آقای دکتره به یه دختر پرستار که خونوادگی مرده شورن. فیلم خارجی می گیری راجع به یه ماده سمیه که درختها ترشح می کنن که باعث می شه آدمها خودکشی کنن. خبرمرگت می ری تو فیس بوک می بینی دوست دوران دبیرستانت پیدات کرده. با ذوق و شوق می ری آلبومش رو می یاری ببینی دختره چه شکلی شده بعد این همه سال می بینی زکی. تو آلبومش آگهی فوت دوست جوون مرگش رو گذاشته براثر تصادف که این هفته واسه مراسم تشریف بیارین به علاوه وبلاگ مرثیه های شوهر بدبخت متوفی... حالا شما جای من باشین سرتون رو نمی کوبین تو دیفال؟!
به شدت سفر می خوام. یه سفر خوشحال و باآرامش که تلافی این روزهای اضطراب رو دربیاره. می خوام برم به بهشت گمشده خودم تنهایی. حوصله آدمها و دغدغه هاشون رو ندارم. حوصله دغدغه های خودم رو هم ندارم. عاشق کارم هستم ولی اینقدر حاشیه دور این کار تنیده شده که نمی رسم از اصل جریان لذت ببرم. اینقدر به آینده فکر می کنم که به حالم ترکمون زدم اساسی. اگر فکر این آینده لعنتی نبود همین فردا از حراجی یه ماشین کوچولو می خریدم می زدم به جاده جنوب. گوربابای هرچی کاره.
چرا نبودم این چندوقته؟ دلم تنگ بود. حوصله آسمون ریسمون بافتن نداشتم. هنوزم ندارم. غرغرهام رو تو سرم نوشتم و برای خودم خوندم و برای خودم کامنت گذاشتم. به قول کیوسک یه چیزایی تو دلمه که گفتنی نیست...
posted @
۲:۵۴ بعدازظهر
|