|
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸
شب هزارویکم
- مغان گفتند که درطالع تو هزارویک شب پادشاهی است... * هزارویک شب؟ هه! مرا گفته اند که هزارویک سال! - آه ای ضحاک، که هر روز تو چون سالی گذشت برما، خود را فریب مده به سخن ستاره شناس! * آیا درطالع بخت هرسال یک روز است؟ و آیا این به راستی هزارویکمین بود؟!
- مغان گفتند که دور به ضحاک می رسد و ما دیدیم که این شاه را ماری بر دوش نبود! - این ضحاکی ست که مارهایش به چشم نمی آیند...
شب هزارویکم - بهرام بیضایی
سرکلاس تاریخ همیشه دلم می خواست بدونم اون روز که محمدعلی شاه با لیاخوف روسی مجلس رو به توپ بست و استبدادصغیر شروع شد، مردم چه حالی داشتن. و اون روز که به روسیه پناهنده شد چه حالی.
می گم خدا رحم کرد درباره احساس مردم، زمان حمله مغول کنجکاوی نکردم...
posted @
۱۲:۳۱ بعدازظهر
|