سفالينه
May 2004  
June 2004  
July 2004  
August 2004  
September 2004  
November 2004  
December 2004  
January 2005  
February 2005  
March 2005  
April 2005  
May 2005  
June 2005  
July 2005  
August 2005  
September 2005  
November 2005  
December 2005  
January 2006  
February 2006  
March 2006  
April 2006  
May 2006  
June 2006  
July 2006  
August 2006  
September 2006  
October 2006  
November 2006  
December 2006  
January 2007  
February 2007  
March 2007  
April 2007  
May 2007  
June 2007  
July 2007  
August 2007  
September 2007  
October 2007  
November 2007  
December 2007  
January 2008  
February 2008  
March 2008  
April 2008  
May 2008  
June 2008  
July 2008  
August 2008  
September 2008  
October 2008  
November 2008  
January 2009  
February 2009  
May 2009  
June 2009  
September 2009  
October 2009  
November 2009  
January 2010  
February 2010  
March 2010  
April 2010  
May 2010  
June 2010  
September 2010  
January 2011  
April 2011  
December 2011  
     Tuesday، January 12، 2010  

هرچقدر این جمله رو از کتاب نان و شراب سیلونه تکرار کنم باز کمه برام:

ارکان دیکتاتوری بر استحاله ای استوار است که انسان را تبدیل به حیوانی لرزان از ترس می کند. ترسی که درآن انسان از همسایه خود نفرت دارد، او را می پاید، او را می فروشد و درنهایت خود نیز فروخته می شود. هرکس از بخت بد در چنین ننگ و فضاحتی گرفتار آمده باشد، محکوم است به این که آرزو کند بساط دیکتاتوری همچنان پابرجا بماند.

من که ایران نیستم. سعی می کنم وب سایتهای همه طرف رو بخونم تا فقط چیزی رو که دلم می خواد، نبینم. ولی یه وقتها جدی جدی کم می یارم. یعنی مات و مبهوت می مونم که طرف واقعن بینی بین الله خودش اینهایی رو که نوشته باور می کنه؟

خوش ندارم بگم هرکس که من از طرز فکرش خوشم نمی یاد الزامن مزدوره. ولی عقیده یه بحثه، انکار خورشید صلاه ظهر یه بحث دیگه. امروز دیگه قلقلکم اومده بود واسه یکیشون کامنت بذارم. این کار رو نکردم؛ حوصله جروبحثهای فرسایشی بعدش رو ندارم.

ببین داداش! به هرچی معتقدی به خودت مربوطه. هرچقدر هم می خوای به طبل نفرت و تفرقه بکوبی، آخرش ایران رو حموم خون می کنی تجزیه می شه می ره پی کارش. گور بابای ما خارج نشینها هم کردن که از زندگی و مشکلاتمون، جز امور پایین تنه مون واسه امثال شما مهم نیست. اینقدر هم تو رختخواب مردم دوربین بنداز و خواسته هاشون رو به پایین تنه خودت ربط بده تا عقده هات صاف بشه. هر فحشی هم از دهنت درمی یاد نثار آدمها بکن، هرچی حیوون تو زیست شناسی خوندی از باکتری و جلبک تا چارپایان رو حواله بده به هرکی خواستی. ولی بالاغیرتن ۲۰ سال دیگه نزن زیر حرفهای الآنت. ۲۰ سال دیگه هم نه... بگو ۵ سال دیگه. ۵ سال دیگه نزنی وبلاگتو حذف کنی. نگی زنده باد مخالف من! نگی من از اولش طرفدار ال و بل بودم! سکوت نکنی نوچه هات رو بندازی جلو بگن این بابا اون موقع کار فرهنگی می کرده کاره ای نبوده.

داداش! (و همچنین آبجی!) این تیکه استخونی که امروز داری براش دم تکون می دی کم کم ۲۵۰۰ سال سنشه تو این مملکت. واسه یه تیکه استخون از قدرت دمها جنبیده درتاریخ. ولی خدای قدرت، خدای ویرانگر و بی وفاییه. کار ندارم بهش مومنی یا نه. اما راهی که تو داری می ری همون راهیه که از عرش به فرش افتاده های امروز، ۳۰ سال پیش رفتن. اونها هم زمان خودشون ایمان داشتن به عقایدشون. سن و سالت قطع می ده به خاطر بیاری زمانی که اینها حاجبین درگاه قدرت بودن؟ یادت می یاد عین همین عربده هایی که تو امروز سرشون می کشی، نوچه های اونها می کشیدن؟ اعدامهای فوری فوتی فله ای برای دفع فتنه یادت هست؟ برچسبها و تهمتها و توجیه ها چطور؟ کوبیدن به طبل نفرت رو به خاطر می یاری؟

یارو! نه چاه نفت، نه اسلحه، نه موبورچشم آبیهای حساب گر و نه امت واحده پابرهنگان جهان حاجب بزرگ خدای قدرت رو سرجاش نگه نداشتن. حالا به سوراخی افتاده که تو جوجه ماشینی امساله هم واسه اش اره تیز می کنی! نمی گم عبرت بگیر. لابد مومنی به خدای قدرت و عواقبش به یه ورت هم نیست. می خوام بگم ایمانت رو حفظ کن. چون این طور که داره پیش می ره، دور نیست روزی که حاجب جدید قدرت، بیاد مراد و مرشدتون رو بندازه تو سوراخ موش. اون وقت خیلی ضایعه که تو نوچه دست دهم، موضع امروزت یادت بره، بری شعارهای همونهایی رو تکرار کنی که امروز تو کتاب زیست شناسی براشون دنبال فحش می گردی.

بین خدایان قدرت، بت خوش شانس کم پیدا می شه که روی شونه های مردم بیاد و روی شونه های مردم بره. سرنوشت اغلب بتها شکستنه درپای بت جدید. اگر به آیین بت پرستی ایمان داری، بهترین اتفاق برات اینه که به پای بت خودت قربانی بشی. دردناک تر خواهد بود اگر ناچار بشی به انکار ایمانت و دریوزگی برای بتهای جدید. پس سرت رو بالا بگیر و به موضعت افتخار کن. نه فقط الآن، همیشه همین طور محکم بایست پای حرفت. این طوری دردش کمتره.

پی نوشت: بتها می یان و می رن. حتا خدایان هم اومدن و رفتن. همیشه زمین بوده که مونده با مردمان ساده و گمنام روش، اونها که با دستهای خالی کار کردن، عاشق شدن، رنج کشیدن، شادی کردن، به بچه ها غذا دادن، آواز خوندن، و فروتنانه قربانی شدن. فرهنگ اونهاست که مونده، ترانه های اونهاست که تکرار شده، عاشقیهای اونهاست که انسان رو روی زمین با تمام سختیها حفظ کرده. انسانیت در وجود اونها معنا شده با چشمهای نگرانشون، با ترسها و امیدهاشون، بزرگمنشیها و حقارتهاشون. اگر به هردلیل با دردشون همدرد نیستی ریشخندشون نکن. داغشون رو به تمسخر نگیر. خدای قدرت اگر بخواد تو رو به عرش هم برسونه، عرش جز در یاد و حافظه مردم تعریف نشده. ۵ سال دیگه شاید خیلی چیزها عوض شده باشه. شاید خیلیها اومده باشن و رفته باشن. اما هرچی بشه، مردم موندگارن. به موندگاری مردم فکر کن. یه وقت نزنی زیر حرفهایی که الآن عربده می کشی...

posted @ 4:01 AM