سفالينه
May 2004  
June 2004  
July 2004  
August 2004  
September 2004  
November 2004  
December 2004  
January 2005  
February 2005  
March 2005  
April 2005  
May 2005  
June 2005  
July 2005  
August 2005  
September 2005  
November 2005  
December 2005  
January 2006  
February 2006  
March 2006  
April 2006  
May 2006  
June 2006  
July 2006  
August 2006  
September 2006  
October 2006  
November 2006  
December 2006  
January 2007  
February 2007  
March 2007  
April 2007  
May 2007  
June 2007  
July 2007  
August 2007  
September 2007  
October 2007  
November 2007  
December 2007  
January 2008  
February 2008  
March 2008  
April 2008  
May 2008  
June 2008  
July 2008  
August 2008  
September 2008  
October 2008  
November 2008  
January 2009  
February 2009  
May 2009  
June 2009  
September 2009  
October 2009  
November 2009  
January 2010  
February 2010  
March 2010  
April 2010  
May 2010  
June 2010  
September 2010  
January 2011  
April 2011  
December 2011  
     Friday، May 14، 2010  

چی بگم...

من نوامبر ۲۰۰۸ اون مدرک کذایی Honours رو گرفتم. یه چیزی بین کارشناسی و کارشناسی ارشد، گمونم معادلش رو ایران نداشته باشیم. از دانشگاه نامه اومد که برای فارغ التحصیلی رسمی بیاین فرم پر کنین. حوصله جشن و کلاه بوقی و بزن بکوب نداشتم. فارغ التحصیل هم شده بودم و رفته بودم واسه دکترا، این بود که دیگه فرم تقاضای صدور مدرک رو هم پر نکردم. مدرکو می خواستم بذارم درکوزه یا ته کمد رطوبت بزنه ناکارش کنه؟ خودم بی خیال فارغ التحصیل بازی بودم کسی از دوستها و آشناها هم خب طبیعتن به فکرش نبود.
از اول ۲۰۰۹ دانشگاه ما رو کلافه کرد، نامه پشت نامه که بیا و فرم پر کن مدرکتو بگیر. نمی دونم اینهایی که اینقدر اصرار داشتن مدرک منو بهم بدن، چرا دیگه علاف فرم من شده بودن، خب خودتون بفرستین دیگه! دو سه ماه پیش دیگه حوصله ام از نامه هاشون سررفت، رفتم فرم کذایی رو پر کردم و خلاص. نوشتم مهمونی پهمونی نمی یام اون کاغذه رو بفرستین در خونه حالا که اینهمه جاتونو تنگ کرده!

هرچند ساعت که تو هفته کار تدریس بگیریم، دپارتمان هفته ای یک ساعت اضافه بهمون پول می ده بابت آمادگی ولی خب کیه که استفاده کنه. من معمولن این یک ساعت رو می ذارم برای رفع اشکال بچه ها به خصوص دم موعد تحویل تکلیفها یا امتحانها اتاقم شلوغ می شه. بیشتر دانشجوهایی می یان که ادعای نابغه بودن ندارن ولی جدی و با پشتکارن و برای درس و وقت و پولی که صرف کردن ارزش قایلن. از اون تریپها که دوست دارم و کارکردن باهاشون لذت بخشه. منتی هم سرشون نیست، چون به هرحال پول این یک ساعت رو دپارتمان می ده.
دیروز دوتا از این بچه ها که همیشه باهم می یان، ایمیل زدن فردا هستی بیایم اتاقت؟ گفتم آره بیاین. فکر کردم از تکلیف توابع مختلط که موعد تحویلش امروزه سوال داشته باشن.

الآن اومدن با یه دسته گل بزرگ، یه کارت خوشگل و یه جعبه شکلات و کلی تبریک. هاج و واج مونده بودم که بابت چی! گفتن تو وب سایت دانشکده دیدیم تو فارغ التحصیل شدی، رفتیم تو مهمونی پیدات نکردیم گفتیم بیایم اینجا بهت تبریک بگیم و بابت کمکهایی که بهمون می کنی تشکر کنیم...

الآن روی میزم یه دسته گل خوشگله و یه جعبه شکلات و دارم گریه می کنم.

posted @ 4:09 AM  


Comments:
سلام خواهر گلم .
بعد از مدتهای مدید سعادتی پیدا کردم که سری به خونه ی فیروزه ایت بزنم و دلی از عزا در بیارم . ببخشید از اینکه هم اینقدر دیر اومدم هم سر در نمیارم از این تاریخهای میلادی !
خوب به شما تبریک میگم و باتون هم اشک میشم .
برات دعا میکنم تو غربت دلت شاد باشه هر چند که سخته اما شدنی !
امیدوارم که دیگه غیب نشم و مرتب نوشته هاتون رو بخوونم .
ار مار مهدی هله !
چکنوم چه چاره سازم
دلم ا غم غمش کل شلگهسه
بدرود
سری بمن بزن
 
ارسال يک نظر